اصول ـ جلسه ۱۴۴ ـ ۱۳۹۷/۰۱/۰۱

No Audio File Selected/Uploaded

بسم الله الرحمن الرحیم

بحث در این بود که اگر شک کردیم بین سببیه که موجب اجزاء ست و طریقیه که موجب عدم اجزاء است، اگر شک کردیم، مقتضای اصول عملیه چیست.

مرحوم اخوند فرمود مقتضای اصل عملی در وقت اگر کشف خلاف شد، وجوب اعاده است. و اگر در خارج وقت کشف خلاف شد، عدم وجوب اعاده. در وقت استدلال کرد اما فی الوقت استدلال کرد به عدم اتیان المسقط. که ما پیرامون این اصاله عدم الاتیان بالمسقط بحث کردیم. ظاهرش استصحاب است. و این استصحاب گفتیم تمام نیست. و اگر هم مراد مرحوم اخوند از این لاصاله عدم الاتیان بالمسقط قاعده اشتغال باشد، باز ناتمام است. بعضی کلام اخوند را به قاعده اشتغال حمل کردند. باز هم ناتمام است. سیاتی وجهش در استصحاب معارض. خب این کلام اول مرحوم اخوند اصاله عدم الاتیان بالمسقط، استصحاب باشد مجال ندارد گفتیم، قاعده اشتغال باشد ان هم مجال ندارد خواهیم گفت.

مرحله بعد در معارض است. استصحاب عدم فعلیه تکلیف در اول وقت. از این که مرحوم اخوند ارکان استصحاب را در این استصحاب دوم تمام می داند، می گوید یقین و شک داریم، مشکلش مسقطیه است. از این باز همان مطلب سابق کشف می شود که سببیتی را که مرحوم اخوند در این جا مطرح می کند، ان سببیتی که منتهی به تصویب می شود، سببیتی که منجر می شود که جاهل حکم نداشته باشد، ان سببیت را نمی گوید. سببیه اشعری معتزلی را نمی گوید. مرحوم اخوند قبول دارد این جا چه بناء بر طریقیه چه بناء بر سببیه، در ظرف جهل حکم هست. منتهی می گوید انشائی هست. حکم فعلی نیست. این همان مسلک امامیه هست. امامیه هم می گویند احکام مشترکه بین العالم و الجاهل منتهی اخوند ادعاء می کند که اشتراک در همان انشائی هست. ما دلیل در حکم فعلی نداریم. این از همان شواهدی هست که ما ادعاء کردیم سببیتی که اخوند این جا می گوید، سببیتی که منجر به تغییر حکم واقعی بشود، منجر به تصویب بشود، خلاف مذهب امامیه باشد، نه. ان را نمی گوید. همان سببیتی که از ظاهر کلام شیخ طوسی به دست می امد. حکم واقعی به جای خودش باقی هست. مشترک بین عالم و جاهل است. ولی این تمام مصلحت را تدارک می کند حکم ظاهری. این خودش یک نوع سببیه است.

مرحوم اخوند فرموده درست است. ما یقین داریم در اول وقت ان حکم واقعی فعلی نبوده. چه طریقیتی باشیم چه سببیتی. فرقی نمی کند. این یقین هست. بعد از کشف خلاف شک می کنیم که ایا ان حکم انشائی، ان حکم فعلی نبود، ایا به فعلیه رسید، بناء بر طریقیه، طریقیتی ها می گویند به فعلیه رسیده است چون تا الان جاهل بودی، فعلی نبود. جهلت مرتفع شد، فعلی شد. ان را هم که اوردی، بی خاصیت بوده. طریقیتی ها این را می گویند. سببیتی ها می گویند نه. شما….

س:

ج: فعلی می شود…الان هم قطعا فعلی می شود….الان اعاده واجب است…در وقت داریم صحبت می کنیم.

سببیتی ها می گویند نه. در ظرف جهل فعلی نبود. الان هم چون مصلحتش تدارک شد، دیگر او فعلی نمی شود. نه مسقط. مسقط را اوردی. چیزی را اوردی که وافی به ملاک است. مسقط او هست. وقتی مسقط را اوردیم، فعلی نمی شود. یقین داریم به عدم فعلیه در زمان جهل. شک داریم در فعلیه در زمان کشف خلاف. استصحاب می گوید که در زمان جهل فعلی نبود، الان هم شک داری فعلی شد یا نه، الان هم فعلی نشده. حکمی که فعلی نشده، دیگر وجوب امتثال ندارد. حکم انشائی وجوب امتثال ندارد. مرحوم اخوند قبول کرد ارکان استصحاب تمام است. ولی ثابت نمی کند که ان را که اوردی، مسقط است. باز هم شک در مسقطیه هنوز داری. این لازمه عقلی اش هست. فعلی نیست. این لازمه عقلی اش هست پس ان که اوردیم مسقط است. لازمه عقلی هم که ثابت نمی شود. فرموده هنوز شک در مسقطیه داری. استصحاب عدم مسقطیه به حال خودش باقی هست.

و لکن این فرمایش مرحوم اخوند درست نیست. اولا با استصحاب عدم فعلیه، نوبت نمی رسد به استصحاب عدم مسقط. استصحاب عدم فعلیه، مقدم است بر استصحاب عدم الاتیان بالمسقط. چرا. چون استصحاب عدم فعلیه، جلوتر است، اشتغال را برای ما حل می کند. شک داریم ذمه ما مشغول به حکم فعلی هست یا نه. استصحاب می گوید حکم فعلی نداری. وقتی ندارم، دیگر نوبت به مسقط نمی رسد. استصحاب عدم مسقط برای مقام امتثال است. شک داری مسقط را اوردی یا نه، امتثال کردی یا نه. امتثال فرع بر اشتغال است. استصحاب عدم فعلیه، می گوید اصلا اشتغال ذمه نداری. اگر مولی یی گفت، این را در باب اقل و اکثر هم می گویند. شبیه باب اقل و اکثر. اگر مولی یی گفت شما براءه داری از اکثر، شما نمی دانی نماز مع السوره واجب است یا مطلق، براءه می گوید مع السوره واجب نیست. خب شما بلاسوره خواندی، شک در مسقط داری. شک داری ساقط شد تکلیف یا نه. می گویند نوبت به شک در مسقط نمی رسد. همیشه مقام امتثال بعد از مقام اشتغال است. استصحاب عدم فعلیه، اشتغال را منقح می کند. می گوید اصلا شما به ان تکلیف واقعی، مشغول الذمه نشدی. وقتی نشدم، فلامجال لاستصحاب عدم مسقط. استصحاب عدم مسقط فوقش اگر…این ها مثال ها را تکثیر می کنیم خوب است. استصحاب عدم مسقط این در ان جایی جاری می شود، اثر دارد، اثر عقلی، موضوع حکم عقل را بیار که اصل اشتغال معلوم است. یقین دارم اول وقت نماز واجب شده. شک دارم که ایا اوردم یا نه. استصحاب عدم اتیان. عیبی ندارد. این جا استصحاب می کنم عدم اتیان را، می گوییم پس بیارش. اصل اشتغال باید یقینی باشد تا تعبد در مقام امتثال مجال داشته باشد.

این است که یا صاحب الکفایه استصحاب عدم حدوث تکلیف فعلی، استصحاب عدم فعلیه تکلیف بعد از کشف خلاف، ثابت نمی کند این مسقط است. راست می گویید. ولی لازم نیست ثابت کند این مسقط است. ریشه را می برد. می گوید اصلا تکلیف نداری. این اولا.

ثانیا اگر هم نگویید این حاکم است، لااقلش این است که ان هم حاکم بر این نیست. یک استصحاب می گوید شما تکلیف فعلی نداری. یک استصحاب می گوید که مسقط را نیاوردی، عقل می گوید بیار. خیلی خب. با هم تعارض می کنند. تعارض کردند تساقط می کنند. نوبت به اصل بعدی می رسد. براءه. شک دارم الان من یک تکلیف فعلی دارم یا نه. رفع مالایعلمون می گوید تکلیف فعلی نداری.

این است که فرمایش مرحوم اخوند که تشبث کرده است به استصحاب عدم اتیان مسقط، بر فرضی هم که این استصحاب درست باشد، یک اصل مانع دارد. حالا مانعش بر او حاکم است یا معارضه، فرق نمی کند.

از این حرف ها معلوم شد که اگر استصحاب ها تعارض بکنند، نوبت به براءه می رسد نه قاعده اشتغال. کسی بگوید خب این دو تا استصحاب تعارض می کنند، بعد قاعده اشتغال. یقین دارم به ثبوت تکلیفی، شک دارم در فراغ از او. همان و قد علم اخر کلام اخوند که بعضی ها گفتند این می خواهد قاعده اشتغال بگوید. یک چیز دیگری می گوید. کسی نگوید که این جا مجرای قاعده اشتغال است. یقین دارم به اشتغال، شک دارم در فراغ. به چه بیان بگوید. تقریبش. می گوید درست است که در ظرف جهل من اشتغال به واقع نداشتم، تکلیف فعلی نداشتم. راست است. و لکن تا علم پیدا کردم، به علم، ان تکلیف می شود فعلی. این را مرحوم اخوند در جمع بین حکم واقعی و ظاهری گفته است. مرحوم اخوند می گوید در ظرف جهل احکام فعلی نیست. احکام هست. مشترک بین عالم و جاهل هست. ولی انشائی هست. فعلیه ندارد. تا علم پیدا کردی، به علم می شود فعلی تام. و بعد در رتبه بعد می شود منجز. کسی این طور این جا بگوید. تقریب قاعده اشتغال. بگوید که ان زمان که جاهل بودم، درست است. این حکم فعلی نبود. این درست است. الان که عالم شدم، به علمم، او شد فعلی. وقتی شد فعلی، شک می کند که ایا ان را که اوردم، حکم ظاهری داشت، وافی به ملاک این حکم فعلی هست یا نه، قاعده اشتغال می گوید که یقین به اشتغال داری، شک در فراغ داری، از سر نو بیار. این تقریب قاعده اشتغال است.

و لکن این حرف باطل است.ان حرف اخوند درست است. روی مبنای خودش. روی مبنای این که احکام در ظرف جهل، جهل عذری. مثل این جا که اماره قائم شده، جهل عذری هست. در جهل تقصیری می گوید احکام فعلی هست. احکام در ظرف جهل عذری فعلیه ندارد. به علم فعلیه پیدا می کند. حرف متینی هست. یعنی روی مبنای خودش متین است. ولی این در جایی هست که حالت انتظاری ان حکم واقعی، حالت انتظاری اش فقط علم باشد. اگر یادتان باشد اخوند این طور می گفت. می گفت ان احکام در ظرف جهل، فعلی اند من جمیع الجهات الا. الا من جهه الجهل. حالت انتظارش فقط علم است. کامل است. اسمش را می گذاشت انشائی ولی می گفت و فعلی من بعض الجهات. دو تا اسم می گذاشت. می گفت انشائی هست. یعنی فعلی تام نیست. ولی از تمام جهات فعلیه پیدا کرده. حالت انتظار ندارد. الا از جهت جهل. تا جهل مرتفع شد، می شود فعلی تام. حرف اخوند این بود. حرف ما این است محل کلام صغرای ان حرف نیست. چرا. چون در محل کلام دو جهت نقص است. الان ان حکم فعلیه، بعد از عمل به اماره، ان حکم فعلیه ندارد هم از جهت جهل و هم از جهتی که شاید، احتمالا وافی به ملاک امده. الان گیر من در ان واقع، الان گیر من از دو جهت است. یکی او فعلیه نداشت از جهتی که جاهل بودم. به علاوه فعلیه هم ندارد چون عمل به اماره کردم. این جا اگر جهل من برطرف بشود، او فعلی نمی شود. چون یک جهت دیگرش باقی هست هنوز. تکرارش می کنم. نکته ظریفی هست. یعرف الاشیاء باضداده. کسی عمل به اماره نکرد، حرف اخوند درست است. عمل به اماره نکرده، جهلش مرتفع شد، کشف خلاف شد، می شود فعلی. بحث نداریم. تا الان فعلی نبود از جهت جهل فقط. فعلی من جمیع الجهات بود الا من جهه الجهل. خب جهل رفت، می شود فعلی تام. بحث نداریم. اما اگر شما عمل به اماره کردی، این جا بعد جهل شما رفت، این علم شما نمی تواند ان را فعلی بکند. چون که شاید او هنوز به عدم فعلیه اش باقی هست از جهت عمل به اماره. وافی ملاک را اوردیم. این جا غلط است شما بگویی تا جهل مرتفع شد، فعلی می شود. می گوییم نه. جهل هم مرتفع بشود، ممکن است فعلی نشود از باب این که وافی به ملاک را اوردی. این است که شما یقین به اشتغال پیدا نمی کنی هیچ وقت. کسی که عامل به اماره هست، بعد کشف خلاف شد، این یقین به اشتغال پیدا نمی کند. وقتی یقین به اشتغال پیدا نکرد، هنوز هم شک دارد حکم فعلی دامن گیرش شد، حکم فعلی واقعی، یا نه. چون یقین به اشتغال ندارد، جای قاعده اشتغال نیست. الاشتغال الیقینی یستلزم فراغ یقینی. اول کلام است. اصلا استصحاب را هم قبول نکن. استصحاب هم که می گوید اشتغال نداری. چه بهتر. نه. استصحاب عدم فعلیه را هم قبول نکنیم. باز هم یقین به اشتغال نداریم. ان هم معلوم نیست. شاید ملاکش استیفاء شده.

حاصل الکلام اخر الکلام این است که ما می گوییم در مناقشه کلام مرحوم اخوند می گوییم که این جا جای استصحاب عدم حکم فعلی هست. استصحاب عدم حکم فعلی می گوید ان واقع در حق شما فعلیه پیدا نکرده. راحتی. و اگر این استصحاب را از دست ما بگیری، براءه. براءه از حکم فعلی در این آن. و لامجال برای…اگر او استصحاب باشد که نوبت به قاعده اشتغال نمی رسد. اگر هم نباشد، نوبت به قاعده اشتغال نمی رسد. چون این جا ما در هیچ آنی، یقین نداریم که ذمه ما مشغول شد به حکم فعلی واقعی. چون در هیچ آنی یقین نداریم، الاشتغال الیقینی یستلزم فراغ یقینی این جا صغری ندارد.

این روی مسلک مرحوم اخوند. روی مسلک مرحوم اخوند که می گوید در ظرف جهل، حکم فعلیه ندارد. روی همان حساب این جا می اید می گوید استصحاب عدم فعلیه ارکانش تمام است.

اما روی مبنای کسانی که، مشهور همین را می گویند، روی مبنای کسانی که می گویند احکام در ظرف شک هم فعلیه دارد. ان الاحکام مشترکه یعنی احکام فعلی. انشائی که حکم نیست. احکام در ظرف جهل مشترک است بین عالم و جاهل. اولی که اذا زالت الشمس شد، وجوب نماز در طاهر واقعی مثلا در حق شما فعلی شد عالم باشی یا نباشی. ایا روی مبنای مشهور که می گویند احکام در ظرف جهل فعلیه دارد، مجالی برای استصحاب عدم حکم فعلی هست یا نیست. ممکن است شما بگویی نه. این جا برعکس. اول وقت حکم فعلی شد. استصحاب می کنیم ما بقاء حکم فعلی را. حکم فعلی باقی هست، استصحاب می گوید بیارش.

و لکن حتی روی مبنای مشهور هم می توانیم ما استصحاب عدم حکم فعلی را جاری بکنیم. منتهی استصحاب عدم حکم فعلی قبل از دخول وقت. هنوز وقت داخل نشده، فعلیه پیدا نکرده وجوب نماز در طهاره واقعی. اذا زالت الشمس وجبت الصلاه. بعد که وقت داخل شد، فرض این است که ما اماره داریم، عند دخول وقت اماره بر خلاف داریم. با وجود اماره بر خلاف در زمان دخول وقت، شک می کنیم شاید سببیت حق است. اگر سببیت حق بود، با وجود قیام اماره بر خلاف، ان حکمی که قبل از وقت فعلی نبود، الان هم فعلی نمی شود. سببیتی ها، سببیت حق، درست است نمی گویند قیام اماره حکم را واقعا عوض می کند. این را نمی گویند. ولی مانع از فعلیه می دانند. سببیت این قدر زورش دیگر هست. قیام اماره عند زوال شمس لااقلش شک هست که ایا مانع می شود از فعلیه ان وجوب نماز یا نه. می گوییم قبل از دخول وقت که وجوب نماز فعلی نبود. الان هم شک داریم فعلی شده بعد از دخول وقت یا نه، استصحاب همان طور می گوید فعلی نشده نشده، تا زمانی که کشف خلاف بشود. کشف خلاف هم که شد، باز بعد از کشف خلاف هم هنوز هم شک داریم که فعلی شده یا نه، شاید دیگر باز هم هنوز فعلی نشده باشد، استصحاب می گوید همچنان حکم واقعی به عدم فعلیه اش باقی هست. این است که ما می گوییم استصحاب عدم فعلیه حکم واقعی در فرض شک بین سببیت و طریقیت، مجال دارد. چه بر مسلک مرحوم اخوند. چه بر مسلک دیگران. این است که عند الشک فی السببیت و الطریقیه، اگر کشف خلاف در وقت شد، اعاده واجب نیست.

س:

ج: این ها الفاظ است. قیام اماره که می گویند نه این که حتما باید قائم بشود اماره. این ها مثال است. یعنی در معرض باشد، کافی هست. اماره را گفته. در معرض قرار داده. لازم نیست حتما به شما برسد. در معرض قرار بدهد، کافی هست. جعل مؤدیات امارات، در معرض…

هذا تمام الکلام در کشف خلاف فی الوقت.

و اما یک مساله دیگری را در نوشته اوردیم، ان ها دیگر حذفش می کنیم. شک بکنیم بین طریقیه و سببیت شیخ انصاری. چون ما گفتیم سببیت شیخ انصاری هم لازمه اش وجوب اعاده است، شکش اثری ندارد. ان را دیگر بحث نمی کنیم.

س:

ج: الان حکم فعلی نداریم. ما این را قبول نکردیم…..الان شک دارم همان حکم فعلی را در ان ظرف جعل کرده یا نه. همان را. الان شک دارم….در حق این اقا که نمی دانم جعل کرده یا نه. اگر سببیتی ها باشیم، سببیتی ها در حقش حکم فعلی جعل نکرده….ما الان قبل از جعلش هست. الان حکم فعلی نیست. قبل از وقت حکم فعلی معنی ندارد. شما بگو جعلش هست. به درد نمی خورد. حکم فعلی الان نداریم. ما هم همین طور می گوییم. اذا زالت الشمس وجبت الصلاه. الان حکم فعلی که من را دعوت بکند، الان نداریم. حکم فعلی نداریم. انشاء….ما هم گفتیم فعلیه به موضوع است….شاید در حق من انشاء نکرده باشد.

این است که بناء بر این که اعاده واجب نباشد، نوبت به مرحله ثانی که وجوب قضاء است، نمی رسد. وقتی اعاده واجب نبود، استصحاب گفت شما تکلیف نداری، فوت دیگر معنی ندارد. به طریق اولی قضاء واجب نیست. خود مرحوم اخوند هم اگر یادتان باشد در مباحث سابقه می گفت اعاده که واجب نشد، به طریق اولی قضاء واجب نیست چون چیزی فوت نشده.

و اما بناء بر این که اعاده واجب باشد که اخوند روی این مبنی دارد راه می رود. اخوند می گوید اعاده واجب است. این است که امده بعد بحث کرده که ایا قضاء واجب است یا واجب نیست. تفصیل داده مرحوم اخوند.

س:

ج: ان ها هم به ملاک می گفتند…حالا این هم بد نیست این حرف را اشاره می کردیم. اگر کسی گفت از قبیل واجب معلق است، خلاف ظاهر است. ظاهر خطابات می گوید اذا زالت الشمس وجبت الصلاه. ولی اگر کسی امد گفت که…شیخ انصاری می گفت واجب مشروط بر می گردد به معلق….ولی اذا زالت الشمس وجبت….اذا زالت الشمس وجبت الصلاه وجوب مشروط معنی نداشته باشد، بگوییم این ها همه معنای این ها این است اذا زالت الشمس وجبت الصلاه یعنی همین الان وجوب هست. ان هایی که قائل به…می گویند وجوب معلق. قائل شدند به وجوب معلق، در باب حج گفتند. در باب نماز فقهیا در ذهنم نیست کسی گفته. حالا عیبی ندارد. نعم. استثناء بزنیم. بله. ارگ کسی گفت قبل الوقت هم وجوب فعلی است از باب واجب معلق، نه. این جا جای استصحاب عدم وجوب نیست بلکه بالعکس جای استصحاب بقاء وجوب است. یک وجوبی بوده. و لو قبل الوقت. شک دارم که ایا این وجوب از فعلیه افتاده یا نه. سببیتی ها می گویند از فعلیه می افتد به قیام اماره. شک دارم….ان هم می تواند باز سببیتی ها دوباره بگویند همین وجوبی که شما می گویید بالفعل است، بناء بر سببیت این هم باز فعلیه پیدا نمی کند….قیام اماره بر خلاف…بعد الوقت فعلیه پیدا نمی کند، قبلش فعلیه پیدا بکند؟…این ها بناء بر طریقیه است. این ها منهای مزاحم است. منهای قیام اماره. فی حد نفسه دارند صحبت می کنند….اماره از اول بوده. او فعلیه پیدا نمی کند….روی مسلک سببیتی که اجزاء می اورد داریم صحبت می کنیم. سببیتی که اجزاء می اورد، او می گوید قبل الوقت هم فعلیه نبود. قیام اماره هم چون هم قبل الوقت است هم بعد الوقت.

و اما خارج الوقت. مرحوم اخوند فرموده در خارج وقت باید تفصیل داد که ایا قضاء به امر اول است یا به امر جدید. اگر قضاء به امر اول باشد، این مثل اعاده می شود. یعنی دو تا امر داریم. یک امر داریم به اصل نماز. خب این امر به اصل نماز را شک داریم مسقطش را اوردیم یا نه، استصحاب عدم مسقط می کنیم. بناء بر تبعیه، ما دو تا امر داریم. یک امرش اصلا وقت ندارد. می شود مثل اعاده. یک امر داریم نماز را بخوان تا اخر عمر. یک هم داریم نماز را در وقت بخوان. نماز را در وقت بخوان ساقط شد. اما ان نماز را بخوان، یک امری به من متوجه شد، شک دارم که مسقط اوردم یا نه. همان حرف ها می اید. جواب ها هم می اید که نه. من شک دارم با قیام اماره ایا امری متوجه من شد یا نه. فرقی بین اعاده و قضاء بر این مسلک نیست. و اما اگر گفتیم نه. قضاء به امر جدید است. ما اولش یک امر بیشتر نداریم. امر به حصه. امر داریم به نماز فی الوقت. امر به حصه داریم. وقت که خارج شد، ان امر ساقط شد. قضاء واجب است، امر جدید نیاز دارد. اگر گفتیم که قضاء به امر جدید است، باز فرموده باید تفصیل داد بین این که موضوع وجوب قضاء فوت است، امر وجودی، یک چیزی از دستم در رفت. فوت شد از من. یا نه. موضوع قضاء امر عدمی هست. عدم الاتیان بالواجب. یا همان فوت معنایش امر عدمی هست اصلا. فوت یعنی عدم الاتیان. فرموده که اگر موضوع را، موضوع وجوب القضاء را عدم الاتیان قرار دادیم، حالا عدم الاتیان از باب این که در بعضی روایات داریم که ترک، یا از باب این که فوت یعنی عدم الاتیان. اصلا فوت امر عدمی هست. فرموده اگر موضوع وجوب قضاء امر عدمی باشد، قضاء واجب است. چون استصحاب می گوید که اتیان نکردی. یک واجبی در وقت به من متوجه شد. شک دارم که ان را اتیان کرده ام، مسقط او را اورده ام یا نیاورده ام. استصحاب می گوید ان مسقط را نیاوردی. وقتی مسقط را نیاوردی، امر عدمی، فیجب القضاء. و اما اگر گفتیم نه. موضوع قضاء فوت است و فوت هم امر وجودی هست که مرحوم اخوند نظرش این است. اقض ما فات. موضوع وجوب قضاء فوت است. فوت هم در ارتکاز مردم یک امر وجودی هست. الفاظ معنایش امر عدمی باشد، بعید است. لا، معنایش امر عدمی هست. غیر معنایش امر عدمی هست. فوت معنایش نیاوردن، این بعید است. فوت یعنی از دست دادن. امر وجودی هست. فرموده اگر موضوع را ما فوت قرار بدهیم، این جا فلایجب القضاء. چرا. چون استصحاب عدم الاتیان بالواجب، لازمه عقلی اش فوت است. این اصل اصل مثبت است. شما نمی توانی اگر بعد از وقت شک کردی که نماز را خواندی یا نه. غروب شد. شک کردی نماز عصر را خواندیم امروز یا نه. استصحاب عدم اتیان اثری ندارد. بهترین مثالش این است که تکلیف بوده. هیچ مشکلی در تکلیف نبوده. اصل تکلیف مشکل نداشته. شک داری اتیان کردی یا نه، استصحاب عدم اتیان اثر ندارد. تا چه برسد این جا که خود تکلیف هم گیر دارد. این را مرحوم اخوند فرموده و فرموده روی این مسلک قضاء واجب نیست.

خب از ما ذکرنا واضح شد که علی ای تقدیر قضاء واجب نیست. چه قضاء به امر اول باشد، چه به امر ثانی، امر ثانی موضوعش فوت باشد، عدم الاتیان باشد، قضاء واجب نیست. قضاء در جایی…نکته مهمش. قضاء در جایی واجب است که اصل تکلیف در وقت محرز باشد. در ناحیه تکلیف قصوری نباشد. قصور به شما برگردد که اتیان کردی یا نه. و در محل کلام اصل تکلیف قصور دارد در وقت. ایا من به واقع تکلیف فعلی داشتم یا نه، خود تکلیف قاصر است. نمی دانم تکلیف فعلی داشتم یا نه. قضاء بعد از فراغ از این است که تکلیف فعلی داشتم یا ملاک فعلی. خواب بوده مثلا. ملاک فعلی. اما این جا اصلا ما نمی دانیم نسبت به واقع تکلیف فعلی داشتیم یا نه، اقض ما فاتک، فاتک من التکلیف الفعلی. این که می گویند شخصی بالغ شد نمی خواهد قضاء کند. چرا نمی شود قضاء کند. این هم که نخوانده. فوت شده. می گوییم نه. شخصی که بالغ شد بعد نماز ها را هم نخوانده، می گوییم اقض نمی گیرد. چرا. چون اصلا تکلیف فعلی نداشته است. نکته اش همین است. نکته فوت. نه این که ایه و روایتی امده. می گویند اصلا فوت وقتی هست که ان وقت باید بوده، نشده، فات. اگر ان وقت باید نبوده، فوت معنی ندارد. اگر شما شک داری باید بوده یا نه، فوت را احراز نکردی. ما الان فوت را احراز نکرده ایم. عدم اتیان را، اقض ما فات، حتی عدم اتیان هم موضوع باشد، عدم اتیان انصراف دارد عدم اتیان به تکلیفی که به عهده ات امده است. این است که موضوع فوت باشد، موضوع عدم الاتیان باشد، موضوع امر اول باشد، امر اول الان من گیر دارم بوده یا نه. شک دارم امر اول به این داشتم یا نه. علی ای حال قضاء بر من واجب نیست علی جمیع المبانی.

بهذا یتم الکلام در فرمایش مرحوم اخوند.

یک مساله باقی می ماند که مرحوم اخوند متعرض نشده است. مرحوم اخوند شک در طریقیه و سببیه را مطرح کرده ولی ما یک شک دیگری هم داریم. اگر بناء بر طریقیه ما شک کردیم مجزی هست یا نه، چه کار باید کرد. مسلک طریقیه. مسلک حق. ان ادله قاصر بود. شک کردیم ایا ما بناء ّر طریقیه اجزاء هست یا نه. شاید حق با ان هایی هست که می گویند اجزاء است. فردا این را بحث می کنیم. بناء بر طریقیه اگر ادله طرفین قاصر شد، شک کردیم اجزاء را، مقتضای اصل عند الشک فی الاجزاء چیست. اخرین بحث اجزاء شک در اجزاء است. شک در اجزاء است بناء بر طریقیه. بعد ان شاء الله وارد ان دو تا تذنیب می شویم. سعی می کنیم شنبه و یکشنبه ان دو تذنیب را تمام بکنیم. شما را به خدای بزرگ بسپاریم. هر چی فکر می کنیم ان را ناقص بگذاریم، نه. باید برویم سراغ همان مقدمه واجب. اصل این بحث بهانه اش این بود که وسط بحثیم. ما این وسط را باید به مقصد برسانیم. سعی می کنیم شنبه و یکشنبه تمام بشود.

 

PDF را دریافت کنید