اصول ـ جلسه ۰۲۴ ـ ۱۳۹۷/۰۱/۰۱

No Audio File Selected/Uploaded

بسم الله الرحمن الرحیم

بحث در امر دوم تمام شد که ایا اسم زمان، داخل بحث مشتق هست ام لا پایان یافت.

یک کلمه ای که باقی مانده است، این است که در اسم زمان، و لو فرمایش مرحوم اخوند را یا فرمایش اغاضیاء را قبول بکنیم و بگوییم معنی دارد بحث از وضع زمان، اسماء زمان برای خصوص متلبس او الاعم، و لو قبول بکنیم که معنی دارد که این استاد و شاگرد، این طور گفتند. گفتند معنی دارد. باز می گوییم که اسماء زمان، جای بحث ندارد از این جهت که بحث از اسماء زمان که وضع شده اند برای خصوص متلبس یا برای اعم، ثمره ای ندارد. چون استعمال ما انقضی که ندارد. چون استعمال در ما انقضی یا در جامع ندارد، از جهه بی ثمره ای، این جای بحث ندارد. باید جای استعمال داشته باشد، استعمال شده باشد در جامع یا اعم. چون مورد استعمال ندارد، این بحث ثمر ندارد که مرحوم اقای خوئی هم ادعاء می کرد. درست هم بود. لذا اسماء زمان، از دو جهت از محل بحث خارج اند. یا تصویر جامع ممکن نیست. یا اگر تصویر جامع ممکن هست، چون استعمال در جامع ندارند، ثمر ندارد. لذا اسماء زمان را از مشتقات خارج می کنیم.

امر ثالث در خروج افعال و مصادر از محل نزاع است.

مرحوم اخوند فرموده است که مصادر و افعال، از محل نزاع خارج اند. مثل این که مرحوم اخوند، مصدر مجرد را از جوامد می داند. ان را می گوید اصلا عنوان مشتق نمی گیرد. لذا اسماء مصادر مزید فیها را مد نظر قرار داده است. می گوید مصادر مزید فیها و افعال، از بحث مشتق خارج اند. چرا. چون رکن اول را ندارند. چیزی در بحث مشتق داخل است که دو رکن داشته باشد. رکن اول، حمل بر ذات بشود. رکن دوم این است که منقضی داشته باشد بعد از انقضاء ان ذات باقی باشد. ذاتیات از محل بحث، خارج شد. همه گفتند. اسم زمان هم بعضی گفتند. مرحوم اخوند فرموده است که مصادر مزید فیها و افعال، رکن اول را ندارند. اصلا او، حمل بر ذات نمی شوند. مصدر وضع شده است برای حدث. می گویند فرق بین مصدر و اسم مصدر این است که مصدر، وضع شده است برای حدث منتسب به فاعل ما. جهه انتساب، جهه صدور، ملاحظه شده است. زدن، زدن یک شخصی در ارتکاز است. اما در اسم مصدر، ان نسبت هم لحاظ نشده است. ذات ان حدث ملاحظه شده است. می گویند کتک، شستشو. نه شستن. شستشو، کتک، این ها همان ذات عمل را لحاظ کرده است. اسم مصدر است. فرموده است مصادر وضع شده اند برای حدث. ان حدث، قابل حمل بر ذات نیست. حدث، مباین ذات است. نمی شود بگوییم زید ضرب. زید اکرام. زید اکتساب. نه. مصادر، قابل حمل بر ذوات نیستند. لمّش هم همین است. قوام حمل، به اتحاد در وجود است. حدث با ذات، دو وجود اند. مباین در وجود اند. بله. حدث قابل انتساب است. نسبت می دهیم حدث را. ضرب زید. نسبت می دهیم ضرب را به زید. نسبت حالا صدوری حلولی هر چه می خواهد. نسبت و اضافه درست است. ولی اتحاد غلط است. الا علی سبیل المجاز که ان را در جای خودش گفتند. مجازا، تسامحا، بگویند زید عدل. و الا اصلش، ذوا عدل است. عدل، تسامح است. مشتمل بر ادعاء است. اول فرض می کنید زید را عین عدالت. متحد شد پس با عدل. ان وقت می گویید زید عدل. ان ها نیاز به عنایت دارد. مرحوم اخوند فرموده است مصادر وضع شده اند برای احداث. حدث با ذات مباین است. چون مباین است، قابل حمل نیستند. پس رکن اول بحث را ندارند. و هکذا افعال. افعال وضع شده اند برای همان نسبت حدث به فاعل. باز افعال، مرکب اند از یک هیئت و یک ماده. ماده شان دوباره همان حدث است. یضرب، همان ضرب. حدث. ضرب، همان ضرب. ماده اش، ضاد و راء و باء، که حدث است. ماده سیاله. یک هیئت هم دارد که هیئت، در ماضی و مضارع، وضع شده است برای انتساب حدث به فاعل ما. در صیغ طلبیه مثل امر و نهی، وضع شده است برای طلب ان حدث. حالا ایجادا او ترکا. فرموده است که افعال هم از محل بحث خارج اند. ان ها هم قابل حمل بر ذوات نیستند. ان ها هم مباین اند. نسبت حدث، مباین با ذات است. ذات، طرف نسبت است. طلب حدث. اضرب. طلب حدث است. طلب ایجاد ان ضرب است. طلب ضرب، با خود ذات، مباین است. همان مباینت، سبب شده است که این ها، رکن اول بحث را که حمل باشد، نداشته باشد. اصلا بحث مشتق از اولش همین است. هل اطلاق المشتق. اطلاق یعنی حمل. هل حمل المشتق علی الذات المتلبس بالمبدأ فی زمان و انقضی عنه فی هذا الزمان، هل حمل المشتق هل اطلاق المشتق علی الذات. نه اسناد. حمل المشتق علی الذات حقیقه او مجاز. حمل اصلا موضوع بحث، حمل است. موضوع بحث، اطلاق است. این است که شأن مشتق هم سیاتی، شأن هم حمل است. اسناد نیست. اسناد برای افعال است. این است که…

س:

ج: مشتق اسناد داده نمی شود. …می گوید افعال برای اسناد وضع شده اند. یضرب برای اسناد وضع شده است….این ها نحوه وضعشان است.

این است که فرموده است این ها، حمل معنی ندارد. رکن اول بحث مشتق را ندارند.

بلکه، از این جا بالمناسبه می خواهد وارد بحث ادباء بشود. بلکه اگر بگوییم که زمان، جزء معنای افعال است، کما این که نحاه می گویند، ماضی وضع شده است برای دلالت بر حدث مقترن به زمان ماضی. مضارع وضع شده است مثلا برای زمان حال و استقبال. امر وضع شده است برای زمان حال. طلب. فرموده است اگر حرف نحاه را بگوییم، باز از یک جهت دیگر، از بحث خارج است. چون ماضی برای زمان ماضی وضع شده است. این بحث ندارد. مشخص شد دیگر موضوع له. بیاییم در چی بحث بکنیم. اگر حرف نحاه را بگوییم، از یک جهه دیگر این ها از محل بحث خارج اند. چون که ماضی برای زمان ماضی وضع شده است. متلبس فی الحال ندارد او اصلا. مضارع هم که وضع شده است برای متلبس فی الحال و سیتلبس. خب دیگر بحث فارغ می شویم. تمام شد. و لکن…به این مناسبت. و لکن این حرف نحاه، درست نیست. این حرف اشتباه است که زمان، جزء مدلول افعال است. این که نحویین، فرق گذاشتند بین اسماء و افعال به این که اسماء در معنایشان زمان اخذ نشده است. در افعال زمان اخذ شده است، بعد امدند تقسیم کردند در ماضی، زمان ماضی. در مضارع، زمان حال و استقبال. در امر و نهی، زمان حال، مرحوم اخوند فرموده است، در تقریراتش فرموده است این لغزشی هست که از نحاه صادر شده است. ان وقت ان جا بحث های مفصلی کرده است. منشأ اشتباهشان چی هست. ما کار به ان بحث ها نداریم. در ذهن ما این است که منشأ اشتباه نحاه و ادباء، چنان چه در کثیری از موارد، به شبیه این اشتباه افتادند، این بوده است که موارد استعمال را، مستعمل فیه را، با مفهوم خلط کردند. گفتند امر، بیست و پنج معنی ندارد. این اشتباه کردند. اشتباه مصداق به مفهوم که اخوند می گوید در اول اوامر. امر، یک معنی بیشتر ندارد. طلب انشائی فعل. حالا داعی اش گاهی ان هست، مصداق تهدید می شود. گاهی داعی اش مثلا عجز است، تعجیز است…مصادیقش مختلف می شود. معنایش واحد است. ان ها ان قدر فکرشان نرسیده است به این. فقط دیدند که در بیست و پنج مورد استعمال می شود. گفتند بیست و پنج معنی دارد. این هم این جا همین طور. ماضی را دیدند در زمان ماضی…وقتی که می خواهند بگویند قیامی که گذشته است، می خواهند ان را اداء کنند، می گویند قام زید. فکر کردند قام زید یعنی حدث القیام فی الزمان الماضی. مورد استعمال، زمان ماضی بوده است، فکر کردند زمان ماضی جزء معنی هست. لغویین هم همین اشتباه را دارند. البته لغویین خودشان خیلی هایشان اعتراف دارند که ما، موارد استعمال را می گوییم. مفهوم را کار نداریم. تحلیل موضوع له نمی کنیم. ولی این اشتباهی است که در ادبیات رخ داده است. همزه، هشت معنی دارد. همزه به این کوچکی، هشت معنی اخر بهش می خورد داشته باشد. بله. این ها اشتباهاتی هست که ان ها، مرتکبش شدند. این ها موارد استعمال را نتوانستند تحلیل بکنند. مفهوم را پیدا بکنند. مرحوم اخوند می گوید اصلا زمان، جزء فعل نیست. یک شواهدی می اورد که زمان، جزء فعل نیست. اولا زمان که می گوییم جزء فعل است، معنای فعل است، یعنی مثلا مفهوم زمان، یعنی فعل مرکب از نسبت حدث و زمان ماضی. گفته است که غلط است. معانی افعال، معنایشان دو تا معنی نیست. هیئت…این ها هیئات اند. هیئت ماضی، هیئه مضارع، هیئه امر، این ها دو تا معنی ندارند. یکی هیئه وضع شده باشد برای دو تا مفهوم. نسبه الحدث…مفهوم زمان. فی الزمان الماضی. نه. مفهوم زمان، موضوع له همان کلمه زمان است. مفهوم که معنی ندارد….این را دیگران هم گفتند. یک لفظ خواسته باشد دو معنی داشته باشد، دو معنی، ضرب، هیئتش دو معنی دارد. معمول نیست در هیئات، معانی حرفیه، که دو تا معنی داشته باشند. نسبه الفعل و زمان ماضی. زمان ماضی هم جزء معنایشان باشد. مفهوم زمان. تصورشان بکنید، تصدیق می کنید. مفهوم زمان که هیئات، دو تا مفهوم مرکبی داشته باشند. این که گفتنی نیست. اگر گفتنی باشد، این است که بگوییم هیئات افعال، وضع شدند برای حصه ای از نسبه. نسبه الحدث الی الفاعل. طلب الحدث عن المخاطب. منتهی نه مطلق النسبه الفعل الی الفاعل. نه. نسبه فعل فی الزمان الماضی. به حیث که قید، خارج باشد. تقید جزء و قید خارج. هیئه ضرب، وضع شده است برای حصه ای از نسبه. کدام نسبه. نسبه الظرف الی الفاعل. ان حصه ای که در زمان ماضی واقع شده است. یضرب وضع شده است برای نسبه الحدث الی الفاعل. نه مطلق النسبه. ان حصه ای که…این ها مشیر است. ان حصه ای که تحققش در حال یا زمان استقبال است مثلا. اگر گفتنی باشد، اگر قابل تفوه باشد، این است که بگوییم هیئات، وضع شدند برای نسب خاصه. برای حصص از نسب که ان محصِصشان، زمان است. محصص نسبه در ماضی، زمان ماضی. در فعل مضارع، زمان حال و استقبال. در امر، زمان حال فقط. این تصویرش این است. ولی مرحوم اخوند گفته است این هم غلط است. این که ما بیاییم بگوییم افعال وضع شدند برای حدث مقترن..ان ها همین طور گفتند. نه حدث و زمان. ان ها معنایش را این طور کردند. خیلی هم بله غلط فاحش مرتکب نشدند. گفتند حدث مقترن. اقتران، وصف است. نه حدث و زمان ماضی. حدث مقترن. مرحوم اخوند می گوید این هم غلط است. اشکالاتی کرده است بر غلط بودن این که زمان، دخیل باشد به نحو محصص. نه جزء مفهوم. اشکالاتی کرده است. فرموده است که ما بالوجدان گاهی فعل را نسبت به خود زمان می دهیم. می گوییم مضی الزمان. زمان گذشت. این جا معنی ندارد که بگویید مضی، وضع شده است برای نسبه حدث به زمان در زمان ماضی. نه. حصه بردار نیست. معنی ندارد این نسبه مضی به زمان، دوباره در زمان واقع شده. معنی ندارد. مجاز هم احساس نمی کنیم. مضی الزمان. مضی یوم الجمعه. فرق نمی کند تا بگویی مضیت صلاه الجمعه. مضیت صلاه الجمعه، به زمانی نسبت می دهی، مضی یوم الجمعه، به خود زمان. این که عنایتی احساس نمی کنیم، معلوم می شود که زمان، دخیل در مفهوم حتی به نحو قیدیه، نیست. یا فرموده است که ما اصلا افعال را به مجرات نسبت می دهیم که زمان بردار نیستند. علم الله. علم الله معنی ندارد که بگوییم خدا علم پیدا کرده است در زمان. اصلا علم خدا، در زمان واقع نمی شود و ما مجازیتی این جا احساس نمی کنیم. عنایتی احساس نمی کنیم. فرموده است اصلا ما بعضی از اوقات، ماضی را در مضارع استعمال می کنیم. مضارع را در ماضی. باز ان جا احساس مجازیتی نمی کنیم. مثلا می گوید جائنی زید. این که ماضی هست. جائنی زید. و هو یضحک. الان این ضحک، در زمان ماضی واقع شده است. ولی فعل مضارع هم هست. مجازیتی احساس نمی کنیم. جائنی زید و هو یضحک. جائنی زید امس دیروز امد و هو یضحک. ان وقت داشت می خندید. فعل مضارع را اوردی برای عمل ماضی. یا عکسش. می گویی سیجیء زید یوم الجمعه. یوم جمعه زید می اید و هو مثلا ضرب عمروا یوم الخمیس. می گوید روز جمعه می اید در حالی که روز پنجشنبه، عمرو را زده است. و هو ضرب یوم الخمیس. و هو زار یوم الخمیس. این ها واضح تر است. سیجیئنی سیرجع زید من الحج و هو حج یوم الخمیس. حجش یوم خمیس است. امدنش روز جمعه است. و هو حج، الان حج هنوز زمانش اتی هست. مستقبل است. فعل هم فعل ماضی هست. فرموده است که …این ها همه هم اشکالات کرده است، گفته است این ها معنی ندارد. دوباره اشکال دیگر کرده است. این ها زیادی اشکال تا به اصل مطلب برسیم. این ها همه اشکال است. مرحوم اخوند فرموده است که اصلا شما می گویید که مضارع وضع شده است برای حال و استقبال. زمان حال و استقبال که جامع ندارد. می گویید مضارع وضع شده است برای حال و استقبال. زمان حال و استقبال، مباین اند. جامع ندارند. باید بگویی دو تا وضع شده است. یک بار وضع شده است برای حال. یک بار وضع شده است برای استقبال. این ها که گفتنی نیست. این ها خلاف ارتکاز است دو تا وضع داشته باشد. شما می گویید که امر وضع شده است برای حال. کجای امر امده است وضع شده است برای حال. اضرب. بعضی از اصولیین گفته اند که اضرب، فور است. دلالت بر فور می کند. ان هم غلط است. فعل امر که دلالت بر فور ندارد که می گویید اضرب وضع شده است برای حال. اضرب یعنی من طلب می کنم از تو ضرب را. الان یا حالا فردا. پس فردا. حال در ان نیافتاده است. طلب انشائی. اضرب زیدا.

س:

ج: طلب کردن من در حال است. ان که ضرب من هم در حال است. نسبت من هم در حال است. مدلول حال باشد نه این که فعل شما در حال. و الا ضرب را هم الان در حال استعمال کردی. همه افعال شما در حال قرار می گیرد. بحث مدلول است. مدلول اضرب یعنی اطلب منک الضرب فی الحال. گفته است کجایش فی الحال است. درست است.

این ها منبهات اند که زمان، جزء معنای فعل، جزء و لو به نحو قیدیه. جزء معنی. در مدلول افعال، زمان اخذ نشده است. ما می بینیم مواردی خبر از زمان نیست، ولی فعل هم حقیقه است. می بینیم نمی شود اصلا برای هم حال و هم استقبال باشد فعل مضارع. این ها را فرموده است. گفته است پس این حرف، گفتنی نیست. تا این جایش صاف است مساله.

لکن یبقی یک سوالی. و ان سوال این است که شما اگر می گویید زمان، و لو به نحو قیدی که معنی کردیم، جزء معنی نیست، پس فارغ فعل ماضی و مضارع چی هست. این شد ماضی. ان شد مضارع. اختلاف معنایش در چی هست. ادباء می گویند اختلاف معنی در زمان است. ان ها راحت هستند. شما اگر می گویید زمان، دخیل نیست در معنای فعل، فعل، هیئات اند. قوام فعل به هیئات است. ما ان که فعل را که می گوییم، خودش یک نوع هیئت است. معنای حرفی هست. شما که می گویید هیئات درش زمان اخذ نشده است، غلط است این حرف ها، پس فارغ بین هیئت ماضی، ضرب، و هیئت یضرب، فارق در معنی چی هست. چرا نمی شود به جای ضرب، یضرب را بیاوریم. قطعا با هم فرق دارند. نمی توانیم به جای این که بگوییم قام زید، قیام ماضی، بگوییم یقوم زید یعنی قام ماضی. غلط است. اگر شما می گویی زمان اخذ نشده است، افعال وضع شدند برای نسبه ماده به فعل، فما هو الفارق بین ماضی و مضارع. حالا در امرش فارق طلب است. ان گیر نداریم. ان طلب است. دیگر گذاشتید کنار. فارغ امر و نهی، استفهام… ان ها به ذهنمان، امر و استفهام و این ها، یک لفظ دیگری را استخدام کردیم. نهی هم همین طور است. حالا ان هایش را کار نداریم. هیئه امری با هیئه ماضی و مضارع، فارقشان چی هست. فارقش این است که هیئت امری، برای طلب است. اما هیئت ماضی و مضارع، برای طلب نیست. این مشکل ندارد. اما هیئه ماضی و مضارع، فارقشان چی هست. مرحوم اخوند فرموده است که فارق ماضی و مضارع و ان که این ها را دو معنی می کند، ان ها که استعمال یکی از این ها را در مورد دیگر، غلطش می کند، فارقش این است که هیئه فعل ماضی، هیئه مضارع، گرچه هر دو وضع شدند برای نسبه ولی نسبتی که در معنای فعل ماضی هست، آن نسبه یک خصوصیتی دارد. یک نسبه خاصه ای هست. که ان خصوصیه در معنای هیئه فعل مضارع نیست. هر کدام از هیئتین، وضع شده است برای نسبه خاصه ای. ان خاصه، زمان نیست. زمان، غلط است. ان خصوصیه چی هست که این نقض ها برش وارد شود. این نقض ها بر خصوص زمان وارد بود. ان خصوصیه چی هست که این ها را از هم جدا کرده است، می دانید دیگر مرحوم اخوند، دأبش همین است. که یک خصوصیتی. ول می کند. می گوید خصوصیتی. بارها در کفایه همین طور. وضع چی هست. یک نحوه اختصاصی هست. خب چی هست ان اختصاص. بیانش نمی کند. این هم می گوید که هیئه یک خصوصیتی دارد. این خصوصیه را در تقریرات باز کرده است. بعضی ها امدند گفتند که این خصوصیه، عبارت است از حیثیه تحققیه و ترقبیه. فعل ماضی وضع شده است برای نسبه فعل به ماده، نسبه تحققیه. نسبتی که تحقق. نه در زمان. محقق شده است. حالا اگر زمانیات است، در زمان محقق شده است. اگر خود زمان است، مجرد تحقق است. اگر مجردات است، مجرد تحقق است. نسبه تحققیه. قام زید این هیئه قام، وضع شده است برای نسبه قیام به زید به نسبه تحققیه. نسبتی که تحققت. در مقابل یقوم. یقوم هم وضع شده است برای نسبه قیام به زید، به فاعل، نسبتی که ترقبش می اید. یعنی محقق نشده است هنوز. ترقبش می اید. اگر ان طرف نسبه از زمانیات بود، چون زمانیات نیاز به زمان دارد، بالالتزام دلالت دارد که در زمان ماضی. شما می گویید نسبه قیام به زید، تحققت. زید هم زمانی هست. قیام هم زمانی هست. خب لازمه این نسبه در زمانیات، در زمانیات تحققت، لازمه اش این است که در زمان ماضی محقق شده باشد. ولی همین نسبه در خود زمان، مضی الزمان. نسبه می دهیم مضی را به زمان. تحققت. از عدم امده است به وجود. چون طرفش زمان است، معنایش این نیست که تحققت فی الزمان. این در زمان این جا نمی اید. نسبه تحققیه، علم الله. نسبه علم به خدا محقق شده است. چون زمان بردار نیست، معنی ندارد که بگویی علم الله در زمان ماضی یا زمان حال. فقط علم الله دلالت دارد بر نسبه تحققیه. ان نقض ها را حل می کند. در مضارع، مضارع وضع شده است برای نسبه ترقبیه. ان که یترقب مترقب بشود، خب دو حال دارد. گاهی الان مترقب است. می شود فی الحال ان نسبه. و گاهی …جامع درست شد. نسبه ترقبیه. گاهی فی الحال یترقب گاهی فی الاستقبال یترقب. ان مشکله جامع را حل می کند این تبدیل زمان به خصوصیه. النسبه التحققیه و النسبه الترقبیه. بعضی ها این طور معنی کردند این خصوصیتی را که در کلام اخوند است.

و لکن همان طور که بعضی دیگر هم فرمودند، نه. این هم نقض دارد. این هم نمی شود. می گوید اترقب ان تکون محصلا ان تکون مجتهدا. اترقب. این را با اسم می اورد. می گوید من مترقب ام که تو، ان تاکل. خب دیگر معنی ندارد که بگوییم اترقب ان تاکل، اترقب ترقب الاکل. ترقب را نمی شود این جا اورد. احساس مجاز هم نمی کنید. اترقب ان تاکل. اترقب ان تسکت. دیگر ان سکوت را هم دیگر نمی شود دوباره معنی کنی که یعنی اترقب السکوت. معنی ندارد. حمل ان تاکل که پشت ارتقب امده است، حملش بر نسبه ترقبیه، خلاف ارتکاز است. باید مجاز باشد و حال ان که می بینیم نه. این هم مجاز نیست. لذا بهتر همان است که، خود معنایی که خودش کرده است. دیگران هم امدند این معنی را قبول کردند. در محاضرات، دیگران گفتند ان خصوصیه، عبارت است از ماضی وضع شده است برای نسبه خاصه. ان خصوصیه چی هست نسبه خاصه. نه برای مطلق النسبه. نسبه الماده الی الفاعل. نه. للنسبه الخاصه. ان نسبه خاصه چی هست. ان نسبه خاصه ای که وقع قبل ان تتکلم. تحققیه و ترقبیه نمی گوییم. نسبتی که قبل از این که من الان صحبت کنم، ان نسبه وقعت. تحققت. نسبه ماده به فاعل، حکایه می کند از نسبه ماده الی الفاعل قبل از این که ان اتکلم. عنوان تحقق نیست که گیر پیدا بکنیم. الان…مضارع وضع شده است برای نسبه ماده به فاعل بعد ان اتکلم. سبق و لحوق اسمش را می گذاریم. نقض را می خواهیم جواب بدهیم. اترقب ان تاکل، الان نسبه می دهد ترقب را به خودش. ترقب اکل را نسبه می دهد بعد ان اتکلم. اترقب ان تاکل، می گوید من تقرب دارم که این نسبتی که، نسبت اکل به تو که هنوز واقع نشده است، ترقب دارم که واقع بشود. اترقب. ترقب جزء نسبه نیست که با اترقب تکرار بشود. مجرد وقوع النسبه فی بعد ان یتکلم. فعل ماضی وضع شده است برای نسبه خاصه یعنی نسبه الماده الی الفاعل السابقه علی التکلم. النسبه السابقه. سبق و لحوق. فعل مضارع وضع شده است برای نسبه الماده الی الفاعل بنسبه لاحقه. خصوصیه عبارت است از سبق و لحوق. سبق و لحوق بر تکلم. این است که … سبق و لحوق یک اضافه است. سبق و لحوق نسبی است. با این فعل من. و لو اصلا فعل من از مجردات است. در زمان واقع نمی شود. این سبق و لحوق یک واقعیتی هست. نسبه سابقه بر تکلم. نسبه لاحقه بر تکلم. ماضی وضع شده است للنسبه السابقه علی التکلم. مضارع وضع شده است للنسبه اللاحقه علی التکلم.

س: اذا وقعت الواقعه

ج: اذا امده است ان را فعل مضارعش کرده است. هیئات که ما می گوییم، نه این هیئاتی که ملامغنی ها می گویند. هیئات یعنی ان که ماضی را می رساند. ممکن است مضارع باشد. معنایش ماضی را برساند. ان هیئت ان طوری که در ادبیات می گویند، مراد نیست. لذا بعضی از اوقات می گوییم بعضی از اداه می ایند، معنای ماضی را مضارع می کنند. یعنی همان مضارع اند در نظر ما. بعضی ها مضارع را ماضی می کنند. ان، ماضی هست در نظر ما. هر چه که ماضی هست. بالاداه یا بالهیئه الاولیه.

هر چه که ماضی هست بالاداه او بالهیئه الاولیه، دلالت دارد بر نسبه سابقه بر تکلم و هر چه که مضارع است به هیئتش یا به اداه، او دلالت دارد بر نسبه لاحقه تکلم. نگاه کنید. اگر این ها نقض داشت، نقضش را بیاورید. تا دوباره اصلاحش بکنیم. باید یک طوری درست بکنیم، نقض نداشته باشد. و گرنه باز مبتلی به اشکال است.

PDF را دریافت کنید