ردکردن این

اصول ـ جلسه ۰۴۵ ـ ۱۳۹۷/۰۱/۰۱

No Audio File Selected/Uploaded

بسم الله الرحمن الرحیم

بحث در امر پنجم است.

در امر پنجم بحث در این است که ایا در حمل مشتق بر ذات، قیام مبدأ به ذات شرط است یا این که قیام مبدأ به ذات شرط نیست.

تلبس به مبدأیی باید فی الجمله باشد چه اعمی باشیم یا اخصی. اما این تلبس و این قیام، باید به ذات باشد ام لا، محل کلام واقع شده است.

بعضی ها گفتند که قیام مبدأ در حمل مشتق بر ذات، قیام مبدأ به ان ذات شرط نیست.

شاهدش مثلا ضارب. ضرب قائم به ان ذات نیست. ضرب قائم به این شخصی هست که زده می شود.

یا مولِم مثلا. الم قائل به این است که زده می شود نه ان ذاتی که بهش ضارب گفته می شود.

یک نظر این است که می گوید قیام مبدأ به ذات، باید یک مبدأیی باشد، تلبسی باشد اما قیام مبدأ به ذات شرط نیست.

مرحوم صاحب فصول تفصیل داده است بین مبدأ حدثی و غیر حدث.

گفته است اگر ان مبدأ حدث است مثل همین ضارب که مبدأش ضرب است. ضرب من الاحداث. قائم قیام من الاحداث. این جا قیام لازم است. قیام مبدأ به ذات لازم است.

اما اگر مبدأ حدث نشد، ذات شد. مثل لابن تامر تمار، این ها مبدأشان لبن، تمر، این ها حدث نیستند. گفته است این جا قیام مبدأ به ذات لازم نیست.

یک حرف دیگری هم دارد در صفات باری که در ادامه بحث خواهیم خواند.

مرحوم اخوند فرموده است که اصلا این از واضحات است که قیام مبدأ به ذات لازم است. شما که این مشتق را بر ان ذات حمل می کنید، این اصلا به لحاظ تلبس ان ذات است به این مبدأ.

اصلا اگر ان متلبس به این مبدأ نیست، اگر این مبدأ قائم به او نیست، چه طور بر او حمل می کنید. چه طور از ان انتزاع می کنید.

گفته اصلا بر اولی الالباب کسی عقل داشته باشد، این را می فهمد. این نمی شود قیام نداشته باشد مبدأ به ذات، در عین حالی که ما مشتق را بر او اطلاق بکنیم. بر او حمل بکنیم. این معنی ندارد اصلا. گفته این از واضحات است.

منتهی می گوید ان ها اشتباه کردند انحاء تلبسات را درست نفهمیدند. انحاء قیام را درست نفهمیدند.

در همه جا در مشتقات مبدأ قائم است به ذات. ذات متلبس به مبدأ است. منتهی این انحاء قیام این انحاء تلبس فرق می کند.

تاره قیام قیام صدوری هست.

ضارب ضربش ماده است. این ماده قائم به زید است. منتهی به قیام صدوری بان یصدر منه. این هم یک نوع قیامی هست. یک نوع تلبسی هست. درست است که این ضرب بر مفعول واقع می شود، ولی از او هم صادر می شود. او هم متلبس است.

مولِم درست است که الم را در این ایجاد می کند ولی مولم هم از شخص فاعل هم صادر می شود. قیام صدوری دارد.

گفته است انحاء قیام فرق می کند.

قیام صدوری

قیام حلولی.

سفید است. این سفیدی، قائم به این ذات است قیاما حلولیا.

قیام وقوعی.

مضروب. در مضروب ضرب به این قائم است قیاما وقوعیا.

قیام فیه، ظرفی، مکانی، زمانی.

مقتل. این زمان این مکان متلبس است به نحو تلبس فیه. وقوعیه فیه مثلا. فیه زمان مکان.

اسم مفعول علیه. این فیه.

یا انحاء تلبس قیام دارد از باب این که این را از ان انتزاع کرده ای. امر انتزاعی. پس قائم به ان هست.

که ممکن هم هست عینیه هم باشد

مثل صفات باری. الله عالم اصلا علم اتحاد دارد با ذات. اتحاد هم یک نوع قیامی هست. یک نوع تلبسی هست. اعلی مراتب تلبس.

یا در اعتباریات مالک. ان زید را که می گوییم مالک ان زید هم یک نوع تلبس به این ملکیه است منتهی ملکیه اعتباریه.

اصلا تصور این مطلب ملازمه دارد با تصدیقش. که در مشتق، باید مبدأ به نحوی قائم به ذات باشد. ذات باید به نحوی متلبس به مبدأ باشد. یکی دیگر تلبس پیدا کرده است، به این بگوییم، مشتق را به این حمل بکنیم. گفتنی نیست. همه جا همین طوری هست. امور انتزاعی، اضافات، این ها همه شان یک مبدأیی…سقف فوق است. فوق از مشتقات است. به لحاظ یک امر انتزاعی که قائم به سقف است. امر نسبی. امر اضافی. و هکذا و هکذا. این واضح است.

چه طور شده است در مقابل این امر واضح، مرحوم اغاضیاء ابتداء گیر کرده است.

مرحوم اغاضیاء در این امر واضح ابتداء گیر کرده است. گفته است نه. در ضارب حرف اخوند درست است. قیام صدوریا. درست است این. قیاما ایجادیا. ان ضرب را ایجاد می کند، ضرب چون متعدی هست، ان عیبی ندارد. ان جا قیام هست. اما در مولِم. در قائم هم عیبی ندارد. قیام دارد و لو قیاما حلولیا. هر چه می خواهید بگویید.

ولی در مثل مولِم. ایجاد کرده است الم را در غیر. مقیم. ایجاد کرده است قیام را در غیر. گفته است این جا تلبس به مبدأ نیست. این جا الم برای مولم است. مولم، تلبس به مبدأ ندارد که. مولم مقیم، گفته است که این ها تلبس به مبدأ ندارند. مولم ان الم را که ایجاد می کند، ان برای تلبس به ان مولم دارد. مولم المش تلبس به مولَم دارد. قائم به مولَم است. مقیم، قیامی را که ایجاد می کند، قائم به مقام است. نه به خودش. گفته است این جا تلبس به مبدأ گیر دارد. قیام مبدأ به ذات گیر دارد.

ما هو الفارق. چه فرق است بین ضارب. در ضارب می گویید گیر ندارد. ایجاد ضرب قائم به این ضارب است. در مولم می گویید که گیر دارد. چه فرق دارد.

می گوید فرقش این است در ضارب ماده ما، ضاد و راء و باء، متعدی هست که اخوند هم اشاره کرده است به اختلاف مواد ماده ای که متعدی باشد ماده ای که لازم باشد. خب چون متعدی هست، این ایجادش می کند. ایجاد می کند ضرب را. ایجاد می کند.

اما در مولم، الم لازم است. در مقیم قیام لازم است. وقتی لازم بود، ایجادی این جا در کار نیست.

لایقال کسی نگوید که این جا هم متعدی شده است مولم باب افعال است. مقیم باب افعال است. این جا هم ماده ما ایلام است. ایلام هم یعنی ایجاد الم. ماده ما اقامه است. یعنی ایجاد قیام. فرقی با ضارب نمی کند.

گفته است کسی این را نگوید که ماده ما هم این جا متعدی هست. به نام ایلام به نام اقامه. کسی این را نگوید.

چرا.

چون ایلام، اقامه، این ها ماده نیستند. این ها خودشان یک هیئتی دارند. یک ماده ای دارند. ماده ان امر سیال است. الف و لام و میم. الم. ان. این که ادباء گفتند مصدر اصل کلام است از وی مشتق می گردد نمی دانم نه وجه باز می گردد، می گوید این ها استحسانات است. مصدر خودش یک هیئه دارد یک ماده دارد. اسم فاعل یک هیئه دارد یک ماده دارد. فعل ماضی یک ماده دارد یک هیئه دارد. این ها از هم مشتق نمی شوند. این ها را درست کردند.

می گوید پس این که می گویند ایلام مصدر است. هر بابی یک مصدر دارد، بابا ایلام خودش یک ماده دارد یک هیئه دارد. محال است ایلامی که هیئه دارد، یک هیئه دیگر هم بپذیرد. پس همان الم است. ماده است. تاره صوره باب افعال گرفته است. ایلامی. تاره هم الم، صوره فعل ماضی را گرفته است. تاره یالم. همه این ها ماده شان ان الف و لام و میم است بلاهیئه. محال است چیزی که یک هیئه دارد، دوباره یک هیئه دیگر بیاید. فعل ماضی ضرب، در اصل ضرب نیست. ضرب خودش یک ماده و هیئه دارد. ان ماده، ضاد و راء و باء است. نه ضرب. این غلط است که می گویند فعل ماضی همان مصدر است. فعل ماضی برای خودش یک چیز است. مصدر هم برای خودش یک چیز دیگر. یک هیئه دارد یک ماده دارد. معنی ندارد یکی اصل دیگری باشد. یک هیئتی بر هیئه دیگر عارض بشود.

این است که امده گفته است ماده ما در مولم، الم است. الف و لام و میم. این هم که می گوییم الم، از ضیق خناق است. داریم اشاره می کنیم الف و لام و میم. که ماده ی سیاله ما هستند. تاره هیئه مصدر برش عارض می شود می شود الم. تاره فعل ماضی عارض می شود می شود الم. و اخری هیئه باب افعال می شود أألم.

پس بناء بر این این جا در این گونه موارد، گیر کرده است.

گفته یا باید بگوییم احد الامرین. یا باید بگوییم که قیام مبدأ به ذات شرط نیست در این گونه موارد. و یا. ان یا دوم را تایید کرده است که خلاف ان قاعده لازم نیاید. یا بگوییم که قیام شرط نیست. و یا. این یا دوم را اخرش انتخاب کرده است.

و یا این که بگوییم که این جا هم ایجاد از هیئه استفاده می شود. هیئه مولم، باب افعالی، این هیئه دلالت بر ایجاد می کند.

وقتی دلالت بر ایجاد کرد، پس نتیجه می گیریم که قائم به ذات است. چون ایجاد برای ذات است. مولم یعنی ایجاد کننده الم. ایجاد کننده الم، خب ایجاد قائم به این فاعل است.

و گفته همین درست است. باب افعال یک زیادی اورده بالاخره. با ثلاثی مجرد باید فرق بکند. الم أألم. گفته الم، ان لازم است. ان ایجاد را نمی رساند. االم هیئه اش، نه ایلام ماده اش، ان را هم ماده اش را گفته است الف و لام و میم است. هیئه االم که هیئه باب افعال است، دلالت بر ایجاد می کند.

چنان چه هیئه افتعل دلالت بر مطاوعه می کند. چنان چه هیئه مفاعله دلالت بر مثلا اشتراک …تفاعل دلالت بر اشتراک می کند. مفاعله یک طور دیگری.

ما می گوییم این هیئات است که این معنی را ایجاد کرده است.

پس درست شد حرف اخوند. اخوند گفت تلبسات فرق می کند. این تلبساتی را که فرق می کند، به اختلاف مواد و هیئات.

ماده علم تلبسش حلولی است. علم زید زید عالم، تلبسش حلولی هست. تلبس دارد.

اغاضیاء این جا را قبول دارد. مشکل ندارد.

اما مولم، تلبسش ایجادی هست. صحبت سر این است که این که تلبسش ایجادی هست، از کجا امده است. به اختلاف هیئه. تلبس عالم، حلولی هست. تلبس مولم، ایجادی هست.

این که تلبس فرق کرده است، منشأش این است که او ثلاثی مجرد است. این ثلاثی مزید باب افعال است. برای تعدیه است. اختلف التلبس باختلاف الماده و الهیئه.

مرحوم اغاضیاء در نهایه می گوید نه. به وضوح اخوند. می گوید نه. باید ذات متلبس به مبدأ باشد. منتهی این گیر را حل کرده است.

گفته در مولم، مقیم، ما چه طور تلبس را درست کنیم.

در عالم مشکل نداریم. در ضارب مشکل نداریم. ضارب تلبس به مبدأ به نحو ایجادی. چون ضرب را ایجاد می کند. خود ماده ضرب متعدی است.

اما در مولم و مقیم اشکال کرده است. در نهایه حرف اخوند را قبول کرده است منتهی با این توضیح که این جا تلبس مولم و مقیم به نحو ایجادی، این از هیئه استفاده شده است. نه از ماده. حرف اخوند را قبول می کند منتهی می گوید این جا از هیئه استفاده شده است.

س:

ج: در مولم ماده اش گفته باز هم لازم است. از هیئه نحوه تلبس به دست می اید.

در مولم و مقیم گفته است که الم گفته است قائم به ان مولَم است. به مولِم نیست. ماده هم الم است. الف و لام و میم. پس ما این جا چه طور درست کنیم تلبس فاعل را. گفته مولم ما توش یک ایجادی می اوریم. ایجاد الالم. می گوید ایجاد را از کجا اوردی. می گوید ایجاد را از هیئه اوردیم.

خب این فرمایش مرحوم اغاضیاء.

اگر یک جایی مزید فیه که همین طور هم هست. گفتند در ادبیات گاهی مزید فیه به معنای مجرد می اید، ما ان جا مشکلی نداریم. چون در مجردش گیر ندارد. مجردش اگر که تلبسش ایجاد هست، خب این هم ایجادی هست. حلولی ست، حلولی هست. ان مشکل ندارد.

مشکل در جایی هست که معنای مزید با مجرد اختلاف پیدا کرده است. می گوییم این اختلاف از کجا امده است با این که ماده واحد است، این اختلاف از کجا امده است.

خب این فرمایشی که مرحوم اغاضیاء فرموده که مشتمل بر دو تا مطلب است.

یک مطلبش که فرموده مصدر می گویند اصل کلام است، از وی نه وجه باز می گردد. ضرب در اصل ضرب بوده، این ها حرف های نادرستی هست، درست فرموده. این ها حرف های باطلی هست. مصدر خودش یک معنایی دارد. قوام مصدر یک هیئه است. ان معنی الان زائل شده است. یک معنای جدیدی هست. هیئه جدیدی هست. معنی ندارد مصدر با همان معنایی که از هیئهش می فهمیم، امده باشد داخل فعل ماضی شده باشد. امده باشد داخل فعل …هر هیئتی یک معنای مباینی را می رساند. معنی ندارد که مصدر به هیئتی که دارد که معنایش قابل حمل نیست، بیاید مبدأ اسم فاعل بشود، دیگر قابل حمل. مبدأ قابل حمل نیست، ان وقت بیاید با مشتق قابل…این معنی ندارد. این ها واضح البطلان است. باید تصورش کرد فقط.

س: ضرب از کجا امده است.

ج: از اسمان امده است ضرب. امدنش صحبت نداریم. ضرب، امده است. اما این ضرب …منشأ اشتقاق این جا واضح است اول ضاد و راء و باء را نگاه کرد. بعد هیئه های مختلفی بهش داد. یک هیئتش ضرب بود، گفت معنایش این است. یک هیئتش ضرب بود، گفت معنایش این است. یک هیئتش یضرب بود، گفت معنایش این است. نه این که اول یک هیئتی به ضاد و راء و باء داد به نام ضرب. بعد گفت خب با این هیئه ضرب امد روی این هیئه. این معنی ندارد اصلا. تصورش ملازمه با تصدیقش دارد.

و اما مطلب دومی که ادعاء کرده است، ان جای مناقشه دارد.

مرحوم اغاضیاء ادعاء دارد که در افعال مزید فیها، ماده باز همان ثلاثی مجرد است یا همان رباعی مجرد است. می گوید در اکرم یکرم مکرم مکرم، می گوید ماده همان کاف و راء و میم است. ان وقت رفته گفته است خب. ایجاد انسباق پیدا می کند. نمی شود انکار کرد. ایجاد کرده است کرم را. اعطی، ایجاد کرده است عطاء را. گفته است این ایجاد مستند به هیئه است. هیئه باب افعالی.

جا دارد کسی بگوید نه. این ها دلیل نداریم. ممکن است ما بگوییم که ماده ها مختلف می شوند. کرم یکرم کریم، ماده اش کاف و راء و میم است. درست. اما در اکرم یکرم مکرم، کسی ممکن است بگوید نه. ماده الف و کاف و راء و میم است. ماده عوض شده است. ان ماده که عوض می شود، معنی عوض می شود. می شود ایجاد الکرم.

ایشان می گوید الف اکرم هم جزء هیئه است. جزء ماده نیست. همین.

یک اختلاف این جا هست. که ماده…

ما نزدیک تر می شویم به ان هایی که می گفتند اکرام مصدر است. ان ها را می گوییم عیبی ندارد. اکرام مصدر است در این جا نه کرم. نه. اکرام مصدر است. اکرام مصدر است. این که می گویید نه وجه باز می گردد، این ها غلط است. ولی ان ماده ای که تکرار می شود، کاف و راء و میم نیست این دفعه. ان ماده ای که تکرار می شود، می اید زیر هیئات مختلفه، ان ماده ای هست که خبر از باب افعال می دهد.

این جا ماده، همین بحث سر همین است. ان ادباء می گویند نه ماده. اصلا خود مصدر می اید.

می گوییم نه. خود مصدر معنی ندارد در مشتقات بیاید.

ایشان می گوید ان ثلاثی مجرد مبدأ است. ان می اید.

ما می گوییم نه.

در ثلاثی مزید، ماده هم تغییر می کند. به ذهن بیشتر این می اید. که ماده تغییر کرده است و ایجاد را از ماده اکرام می فهمیم نه از هیئه اکرم. این طور نیست که این هیئات به معنای ایجاد باشند. نه. هیئات ایجاد را نمی رسانند. همان ماده اکرام، ماده ما اکرام ست.

این ها ضیق خناق است. ماده ما اکرام است مثل این که می گفتیم ماده ما ضرب است از ضیق خناق است. ماده ما اکرام است در این جا. که این اکرام، صور مختلفه ای، هیئات مختلفه ای بر او عارض شده است. فرمایش اغاضیاء …

در نهایت فرق نمی کند. در نهایه مولم، مقیم، در نهایه ایشان هم می گوید ایجاد قیام ایجاد الم، قائم به ذات است. قائم به فاعل است. این ایجاد از کجا امده است، ایشان می گوید از هیئه مولم، هیئه اسم فاعلی. ما می گوییم نه. از ان ماده ایلام که در همه این ها تکرار می شود.

س: صرف ساده جدید باید بنویسند.

ج: نوشتند. مرحوم بهبهانی یک کتابی نوشته است در ادبیات مزخرفات سابق ادباء را ان جا حذف کرده است و تصحیح کرده است. حرف درست گفته است. حالا مهم نیست.

مرحوم اخوند فرمود تلبس به مبدأ از ضروریات است که لازم است.

خب اگر تلبس به مبدأ از ضروریات است، دو تا حرف دیگر هم در این جا هست.

یک حرف این است که خب بعضی اوقات ما می بینیم تلبس به مبدأ نیست. ان ها را چه کار بکنیم.

مثل متکلم نسبه به خداوند تبارک و تعالی. خداوند متکلم است با این که کلام، مبدأش کلام است، نه کاف و لام و میم  که اغاضیاء می گوید. ذهن عرفی مبدأ را می گوید عوض شده است. کلام قائم به خدا نیست. کلام قائم به شجر است که در روایه هم هست خداوند که تکلم کرده است، موسی شده کلیم الله، به این نحوه بوده است که صدا را در شجر ایجاد کرده است. خب متکلم کلام قائم به خداوند نیست. این یکی از موارد نقض است.

خب این مورد نقض که واضح است جوابش. متکلم یعنی ایجاد کننده کلام. اما ایجاد کننده کلام تاره در فضای دهان مثل ما ها. ایجاد می کنیم کلام را ان جایگاه کلام است. گاهی هم در درخت. درخت هم کسی ایجاد کند کلام را، می گویند این متکلم است.

متکلم هم نمی گویند. انصراف دارد. چون غالبا ایجاد کلام در فضای دهان است، متکلم انصراف دارد. ولی اصل معنای حقیقی اش، متکلم، یعنی من اوجد این صوت را. حالا اوجد این صوت را در فضای دهانش کما هو الغالب. یا نه. اوجد در یک جامدی. ایجاد بکند. متکلم هم به معنای…طریحی هم همین طور گفته است. گفته در لغه هم همین طور معنی می شود.

س: یک ضبط صوتی می گویند تکلم می کند.

ج: گفتم انصراف دارد.

س: این را مجازا می گویند.

ج: حالا اصلا مجاز و حقیقه ندارد.

پس بناء بر این خدا را که می گوییم متکلم، یعنی اوجد الکلام. حالا حقیقه یا مجاز، می رسیم در امر ششم. ان اثری ندارد. به معنی اوجد الکلام. الان قیام دارد ایجاد الکلام به خداوند. همین کافی هست. این یک نقض که مرحوم اخوند باز جواب داد.

نقض دوم ان هایی که مرحوم صاحب فصول فرموده لابن تامر، تمار، ان جا قیام اصلا معنی ندارد. خب این هم جواب دادند.

این را در ادبیات جواب دادند که این طور الفاظی که مبدأشان ذات است. ولی معنای اشتقاقی، بوی معنای اشتقاقی از ان ها می اید، مشتق هستند، حمل بر ذات می شوند، این ها در حقیقه، معنای فعل درشان اشراب شده است. لغویین هم همین طور می گویند. نگاه کنید در مصباح اللغه، در مصباح هم همین طور معنی کرده است. از اهل لغه دیگر هم نقل کرده است.

لابن یعنی ان که لبن دار است. یجد اللبن. یک معنای فعلی درش. واجد اللبن است. وجدان یک معنای فعلی است. قائم به ذات است.

یا تامر تمار را می گویند بیاع التمر. تمار یک نوع ادعاء درش هست. بس که دیگر می فروشد و مزاوله دارد و ارتباط دارد، بهش می گویند تمار. لبّ تمار یا باید بگوییم ذو التمور یا باید بگوییم بیاع التمر. یک معنای فعلی درش اشراب شده است. ان معنای فعل قائم به ذات است.

این نقوضی که در مقام هست، این ها واضح الدفع است.

فقط باقی می ماند کلام نسبه به صفات باری تبارک و تعالی.

وارد شده است مرحوم اخوند در رد صاحب فصول.

صاحب فصول گفته است قیام شرط است. در حدثی ها قیام شرط است. منتهی نتوانسته در صفات باری، این قیام را تصویر بکند. گفته است در صفات باری، مبدأ قائم به ذات است، گفته نه. این عرفیه ندارد. این است که گفته صفات باری، عالم می گوییم به خداوند، یک نوع مجاز است. دوباره مجاز را از این جهه. هم در ناحیه مبدأش مجاز است که دیروز می گفت. هم در ناحیه هیئتش هم گفته است مجاز این جا هست. عالم. حکیم. این ها در حق باری تعالی مجاز است چون مبدأشان قیام بالذات ندارد. بعد خودش گفته است ان قلت که وقتی ذات واجد این هست، عین این هست، این اعلی مراتب تلبس است، این اعلی مراتب قیام است، عین است، می گویید قائم نیست؟ جواب داده است که این ها دقت های عقلی هست. این ها را عرف نمی فهمد. نه. در جایی که مبدأ عین ذات است، عرف ان جا، عرف بسیط همین طور است. می گوید خدا متلبس به علم است، علم قائم به خدا هست، این ها را انکار می کند. می گوید نه. قیام دوئیه است. تلبس دوئیه است. علم عین خدا هست. نمی توانی بگویی خدا متلبس به علم است. نمی توانی بگویی علم قائم به خدا هست. گفته است این ها عرفی نیست. دقی اش درست است. ولی عرفی گفته نیست.

مرحوم اخوند جواب داده است.

این ادامه کلام اخوند، دارد با صاحب فصول صحبت می کند. قبلش هم رد صاحب فصول بود که می گفت هیچ عاقلی این حرف را نمی زند ان هم رد صاحب فصول بود. منتهی اسم نیاورده محترمانه، تند شده نامحترمانه. ادامه اش هم رد صاحب فصول است.

می گوید این هم واضح است. قیام در جای عینیه هم هست. پس به کی قائم است علم. هم به خدا قائم است. عین علم است. اشد مراتب…کلمه قیام که در ایه و روایت نیامده است.

مهم این است که ان جا باشد این. مبدأ ان جا هست باعلی بودنش. واجدیه داشته باشد تا بتوانی این را از ان انتزاع کنی. کلمه تلبس، کلمه قیام، این ها الفاظ است. این مبدأ باید ان جا باشد. او باید این را دارا باشد. واجد باشد تا بتوانی این را بر ان حمل بکنی. بتوانی این را از ان انتزاع بکنی.

و اما این که گفته است صاحب فصول گفته است که این دقی هست، این ها عرفی نیست، اخوند این را قبول کرده است.

گفته بله. یک دقتی لازم دارد. و لکن این که می گویی عرفی نیست، پس مجاز است، پس غلط است، نه. این جا عرف مرجع ما نیست. این جا ربطی به عرف ندارد.

عرف می گوید معنای مشتق این است که ذاتی باشد متلبس به مبدأ. ذاتی باشد مبدأ به او قیام داشته باشد.

اما در عینیه قیام هست یا نه، این بحث مصداقی هست. ربطی به عرف ندارد.

عرف مرجع است در تشخیص مفاهیم نه در تطبیق مصادیق. شما هم قبول داری معنای مشتق ذات که قام به المبدأ. ذات تلبس. و لو معنای تحلیلی. معنایش این است. خب حالا عرف در خداوند این را مصداق نمی بیند. خب نبیند. ضرر ندارد. این سبب نمی شود که عالم اطلاقش بر خدا مجاز باشد. نه. اطلاق عالم بر خداوند تبارک و تعالی حقیقه ست. نمی شود گفت مجاز است. عرف نمی فهمد، ربطی به بحث ما ندارد.

ان وقت پرزورش کرده است. می گوید شما که می گویید مجاز است، ان معنای مجازی را برای ما معین کن. می گویی مجاز است، الله عالم مجاز است. ان معنای مجازی چی هست. اگر ضد عالم هست، الله عالم یعنی جاهل، تعالی الله عن ذلک. این که کفر است. عناد است. ان معنای مجازی یا ضد است. گفتنی نیست. کفر است. اگر بگویی که ان معنای مجازی را نمی دانم چی هست. دیگر از این سه حال خارج نیست. عالم یا ان معنایی هست که ما می گوییم. مثل جاهای دیگر. که شما می گویی ان نیست. ان را منکر هستی. خب یا باید ضدش باشد یا نفهمیم. از دو حال دیگر خارج نیست. ضدش که نیست. گفته اگر بگویی نمی فهمم، پس وقتی ما می گوییم یا عالم یا حکیم باید این ها لقلقه زبان باشد. نمی فهمیم چی می گوییم.

س: یا الله را هم نمی فهمیم.

ج: کنهش را نمی فهمیم.

خب به صاحب فصول اشکال می کند می گوید اگر می گویی این ها مجاز است، معنای مجازی را تعیین کن. ضد این ها هست، تعالی الله عن ذلک. نه ضد این ها هست نه ان ها هست، نمی دانیم. باید این ها لقلقه زبان باشد. این نمی دانم جوشن کبیر این همه را می خوانیم، ما نباید بفهمیم چی می گوییم. غالبش حالا. غالبش را نمی توانیم بفهمیم چون غالب ان ها اسمائی هستند که عین ذات اند و این هم گفتنی نیست.

نتیجه می گیرد که قول به مجازیه که صاحب فصول گفته است، غلط است.

می خواستیم تمام بکنیم. یک تتمه ای از امر پنجم باقی مانده است. ان شاء الله روز شنبه امر ششم را هم تمامش بکنیم. رفقاء هم گفتند که دیگر یکشنبه یوم الشروع است، اوامر باشد.

PDF را دریافت کنید