اصول ـ جلسه ۰۹۵ ـ ۱۳۹۷/۰۱/۰۱

No Audio File Selected/Uploaded

بسم الله الرحمن الرحیم

بحث در فرمایش مرحوم نائینی بود. مرحوم نائینی فرمود جامع بین دواعی را نمی شود در متعلق اخذ کرد چون داعی در سلسله علل است برای اراده. و تکلیف، اراده تشریعیه تعلق می گیرد به مراد. داعی عله الاراده است. نه مراد. پس داعی قابلیه تعلق تکلیف را ندارد.

جواب نقضی تمام شد.

جواب حلی اولا گفتیم که مراد از داعی قصد است. یک امر نفسانی هست. و این امر نفسانی خودش مراد است. ارتکاز ما هم بر همین است. شارع می تواند امر بکند به نماز به قصد امر از باب این که همان طور نماز مراد است، متعلق اراده است، قصد امر هم متعلق اراده است. این جواب اول بود.

ثانیا در محاضرات جواب داده است که عیبی ندارد که داعی عله الاراده باشد، ولی منافات ندارد که هم عله الاراده باشد و هم مراد باشد به اراده اخری.

ایشان برای حل مشکله دو تا اراده تصویر کرده است.

فرموده اگر یک اراده شخصی بود، حق با شما هست. خب ان که مراد است، که خود فعل است، او می تواند متعلق تکلیف باشد. اما داعی که عله الاراده است، نمی تواند متعلق التکلیف باشد. اگر یک اراده بود، درست است.

ولی لنا که دعوی بکنیم ما دو تا اراده داریم. یک اراده می کند که این امر مولی داعی اش بشود، محرکش بشود. مثل داعی های طولی. اراده می کند محرکیه این امر را، محرک بشود به اراده فعل. باز ما می توانیم بگوییم که و لو این داعی در سلسله علل است برای اراده فعل، ولی می تواند خودش هم دوباره، در سلسله معالیل هم باشد برای اراده اخری یی.

پس این که شما می گویید داعی نمی تواند متعلق باشد چون مراد نیست. می گوییم نه. به اراده اخری که مراد است. به ان اراده ای که از این داعی بر می خیزد، مراد نیست. اراده ای که معلول این داعی هست، مراد نیست. ولی به اراده اخری که می تواند مراد باشد.

لذا تعلق تکلیف به فعل مع الداعی مانعی ندارد.

این هم جواب حلی ثانی.

که ممکن است کسی مناقشه بکند که این خلاف ارتکاز است، خلاف وجدان است که ما دو تا اراده داشته باشیم. درست است داعویه امر به یک مقدماتی محقق می شود. ولی این که داعویه امر مراد باشد، محرکیه امر مراد باشد، اراده کنم محرکیه امر را به اراده فعل، خلاف ارتکاز است.

این را می تواند کسی بر، دفاعا از مرحوم نائینی و جواب بدهد از محاضرات که ما دو تا اراده نداریم در باب…

س:

ج: می گوید تصور می کند امر مولی را مثلا اثاری را که مترتب بر این است، اراده می کند که این امر محرکش باشد. داعی اش باشد. داعویه. داعی اش باشد به چی. داعی اش باشد به اراده خود فعل….ما مهم این است که داعی را مرادش بتوانیم بکنیم که قابل تعلق تکلیف باشد. تمام سعی نائینی این است که داعی را بگوید مراد نیست. وقتی مراد نیست، متعلق تکلیف نمی تواند باشد. ایشان امده گفته می تواند به یک اراده دیگری مراد باشد….ما هم می گوییم خلاف ارتکاز است که تصور می کند امر را، تصور می کند فوائد مترتب بر امتثال این امر را، بر اراده می کند داعویه این امر را. قصد می کند که این داعویه داشته باشد برای…داعویه فعلیه. محرکیه خارجیه. بعد از این تصورات و تصدیقات این….داعی نمی شود. بعد از این همه مقدمات، تصمیم می گیرد که این داعی اش بشود….اقای خوئی همین را می گوید. می گوید مشکل ندارد. پس می تواند شارع مقدس امر بکند به فعل مع الداعی. جامع. چون داعی مراد است….داعی فعلی کجا بود. داعی شأنی بود….اصلا مقصود، نگفته چون واضح است این ها، الان داعی عله دارد صحبت می کند. تحقق خارجی را دارد صحبت می کند. فعلی را دارد بحث می کند. عله، فعلیه است. می گوید داعی عله است. مؤثر است در اراده شما. می گوید پس بناء بر این داعی در سلسله علل اراده است. وقتی در سلسله علل اراده بود، قابل تعلق تکلیف نیست. اقای خوئی می گوید در سلسله عله یک اراده هست، قبول کردیم. ثانیا. ولی خودش هم می تواند مراد باشد. خود داعویه این می تواند مراد باشد. می تواند بر اثر تصوراتی که می کند، تصدیقاتی که می کند، تصمیم بگیرد، اراده بکند که این داعی اش باشد….داعویه فعلیه کجا بوده. داعویه فعلیه بر اثر تصورات و تصدیقات است. ما می گوییم خلاف…راست می گویید. این بر اثر تصورات و تصدیقات است ولی خلاف ارتکاز است که باز ما اراده کنیم داعویه این را. نه. تصور می کنیم، تصدیق می کنیم. این بر اثر تصورات و تصدیقات ما، داعی بالفعل می شود که ما اراده بکنیم نماز را. داعویه فعلیه بر اثر ان تصورات و تصدیقات است. خودش مراد نیست. این خلاف ارتکاز است. می تواند مرحوم نائینی این را جواب بدهد که بگوید نه. داعی، اراده بردار نیست. این ها امور ارتکازیه است. امور وجدانیه است.

ثالثا. مهمش این ثالث است که ما عرض کردیم و ان ثالث این است که شما می گویید که داعی در سلسله علل است. سلمنا. و شما می گویید که اراده تشریعی، تکلیف مولی به معالیل می خورد، به ان که مراد است می خورد، این را هم قبول کردیم. اما این که نتیجه می گیرید پس اراده تشریعی نمی تواند به نماز به داعی بخورد، نه. این نتیجه را نمی دهد. چرا. خوب دقت بفرمایید. نماز به داعی، تقید داخل است، قید خارج است. و لو داعی در سلسله علل است، و لکن نماز به داعی، حصه، در سلسله معالیل است.

درست است داعی در سلسله علل است، اراده به داعی تعلق نمی گیرد. ولی متعلق تکلیف که داعی نیست. متعلق تکلیف نماز عن داعی است. حصه است. نماز عن داعی در سلسله معالیل است. وقتی این اقا داعی پیدا کرد، اراده می کند نماز عن داعی را. مولی امر می کند به نماز عن داعی. به خود داعی امر نکرده. به حصه امر کرده. حصه هم که می تواند مراد باشد.

ما می گوییم داعی در سلسله علل. داعی قابل تعلق تکلیف نیست. تکلیف به مراد تعلق می گیرد لابعله المراد، همه حرف های نائینی را قبول کردیم ولی می گوییم متعلق تکلیف در بحث ما حصه است. فعل عن داعی است نه خود داعی. فعل عن داعی مراد است.

س:

ج: شما فرض کن حالا داعی یعنی محرکیه. قصد نه.

فعل ناشی از ان داعی، مراد است. امر تعلق گرفته است به فعل ناشی از محرکیه. امر تعلق گرفته است به نماز قربی. نمازی که ناشی می شود عن جهه قربیه. نماز عن جهه قربیه مراد است.

فقط یک چیز هست، شاید مرحوم اقای خوئی هم این اشکال را نمی کند و این طور جواب نمی دهد از نائینی، شاید نظرش این است که مرحوم نائینی می گوید قیود هم متعلق امر اند. یک جا لااقل ادعاء کرده است. غیر اختیاری ها نه. اختیاری ها می گوید…نگفته فرقی. لازمه کلامش این است که فرقی بین شرط و جزء نیست. همان طور که جزء، امر برش منبسط می شود، شرط هم امر برش منبسط می شود. ما این طور جواب می دهیم که شرط با جزء فرق می کند. شرط برش امر منبسط نمی شود. دیگر می شود مبنایی. ثالثا ما می گوییم اقای نائینی امر به داعی تعلق نمی گیرد تا شما بگویی داعی در سلسله علل است. در سلسله علل مراد نیست. امر به چیزی تعلق می گیرد که مراد باشد. ما اصلا در متعلق امر ما نیست. ان قید است. قید خارج است.

روی این مبنی که درست هم هست، گمان ندارم مرحوم نائینی همه جا بگوید قید هم متعلق تکلیف هست، بعید است. امر منبسط می شود روی قید. نه. ما می گوییم امر روی قید منبسط نمی شود. مراد. امر تعلق گرفته به حصه. حصه مراد است. گرچه ان قیدش که ان امر بوده، داعویه امر بوده، او عله الاراده باشد.

این است که این فرمایش مرحوم نائینی ثالثا ناتمام است.

فی اخر الکلام ما گفتیم عیبی ندارد مولی بگوید نماز بخوان به قصد امر. این عیبی ندارد. مرحوم اسدمحمدباقر هم گفت بله عرفا عیبی ندارد. ولی دقتا…گفتیم دقت هم هر چی می کنیم، عیبی ندارد. حالا ان اگر کسی بگوید نماز بخوان به قصد امر، هنوز امری نیامده چه طور می گوید نماز بخوان به قصد امر، اگر کسی ان جا را انکار بکند، ولی در جامع هیچ وقت جای انکار نیست. می گوید نماز را قربه الی الله بخوان. این دیگر هیچ….چه طور شده مرحوم نائینی با ذهنیه عرفی اش می گوید نمی شود بگوید نماز بخوان قربه الی الله. نماز بخوان قربه الی الله چه اشکالی دارد. وجدان، ارتکاز می گوید که هیچ محذوری ندارد.

هذا تمام الکلام در محذور ثانی که مرحوم نائینی فرموده است.

بر می گردیم به محذور اول، یک خورده ناقص مانده، می خواهیم ان را تکمیلش بکنیم.

س:

ج: گاهی شرط، زوال شمس است. گاهی شرط غیر مقدور است…به شرط که مراد نبود. مقید مراد بود ان جا. این را که کسی نمی گوید شرط غیر مقدور، زوال مراد است. زوال معنی ندارد مراد باشد. بگوید نماز مقید به زوال مراد است. عیب ندارد. ما هم الان همین را گفتیم….شرط ممکن است در قدره نباشد. عیبی ندارد. اولا نائینی هم نمی گوید مقدور نیست. داعی می گوید…اصلا حرف نائینی قدرت نیست. علیه است. می گوییم باشد. قید عله باشد برای حصه. حصه که مراد است، کافی هست برای من…ما قصد امر را یک طور دیگر معنی کردیم. ان جواب اول را دیروز دادیم. گفتیم قصد امر یک امر نفسانی است. یک امر اختیاری هست. الان صحبت داعویه و محرکیه و علیّه را داریم صحبت می کنیم. اگر بناء باشد معنایش علیّه باشد، دیگر اراده دیگری….

خب این فرمایش مرحوم نائینی را هم بگذاریم کنار.

بر می گردیم به فرمایش مرحوم اخوند که یک توضیح بیشتری نیاز دارد.

مرحوم اخوند در متن کفایه خصوص سائر دواعی را اورده. گفته اقا خصوص سائر دواعی قطعا اخذ نشده است. این که مولی گفته باشد واجب است نماز به قصد محبوبیه، گفته این قطعی البطلان است. کفایه قصد امر. از این که بلااشکال می توانم نماز را به قصد امر بیاورم، همه قبول دارند صحیح است، این دلیل است بر این که سائر دواعی اخذ نشده. اگر سائر دواعی اخذ شده بود، باید به ان ها بیاورد. این باید فائده نداشته باشد. این مقدار متن کفایه.

عرض کردیم که مرحوم اخوند مفروغ عنه گرفته است که همان طور اخذ قصد امر در متعلق امر محال است، قصد جامع بین قصد الامر و سائر دواعی هم محال است. گفتیم این مفروغ عنه است در ذهنش.

برای تایید مطلب مراجعه کردیم به تقریراتش و دوباره ان تعلیقه را نگاه کردیم. دیدیم تعلیقه رسائل و تقریرات این مطلب را باز کرده. گفته فرقی بین اخذ قصد امر و قصد جامع نیست. همان طور که اگر امر را اخذ بکند، من قدره ندارم، قدره ندارم نماز را به قصد امر بیاورم، چون نماز امر ندارد. امر امده روی مقید، تمام مشکله مرحوم اخوند همین بود. همان طور که نمی تواند اخذ بکند قصد امر را در متعلق امر اول، چون من قدره ندارم نماز را به قصد امر بیاورم، نماز بر فرض اخذ قصد امر، نماز امر ندارد. امر ضمنی را هم که گفت انحلال غلط است. امر ضمنی را اقای خوئی امد مطرح کرد، او هم می گوید انحلال غلط است. امر ضمنی وجود ندارد. فرموده کذا اگر جامع را هم اخذ کند، همین مشکله هست. اگر جامع را اخذ بکند، جامع بین قصد امر و سائر دواعی، باز من قدره ندارم نماز را به قصد امر بیاورم. چرا. چون امر کرده به نماز مقید. پس ذات امر ندارد. حالا ان قیدش می خواهد قصد امر باشد یا جامع. فرق نمی کند. در این که ذات امر ندارد، من قدره ندارم، فرقی نمی کند که اخذ بکند خصوص قصد امر را، من قدره ندارم نماز را به قصد امر بیاورم. اخذ بکند جامع را. باز من قدره ندارم نماز را به قصد امر بیاورم. چون باز ذات نماز امر ندارد.

این را در کفایه نگفته. گفتم کفایه فقط سائر دواعی را گفته اخذ نشده است.

س:

ج: ممکن است. بگوید واجب است نماز به قصد محبوبیه. این ها را تصریح کرده در ان تقریراتش. هیچ عیبی ندارد. نماز بخوان به قصد محبوبیه. نماز به قصد محبوبیه را شما قدره داری می اوری به قصد امر. عیبی ندارد….نماز به قصد محبوبیه را می گویم….ذات نماز امر ندارد. شما نمازی را که محبوب است، به قصد امرش بیاوری. عیبی ندارد….به قصد امر را نمی شود به قصد امر بیاوری. به قصد محبوبیه را که می شود به قصد امر بیاوری. همین فرقشان همین است. نماز به قصد محبوبیه را عیبی ندارد به قصد امر بیاوری. مشکل مرحوم اخوند این است که می گوید نماز به قصد امر را نمی شود به قصد امر بیاوری. نماز مقید به جامع را نمی توانی به قصد امر بیاوری. ذات را می توانی به قصد امر بیاوری، ان را قدرت نداری….جامع هم یکی اش قصد امر است. نمی شود….امر ضمنی را مرحوم اخوند منکر است. امر استقلالی. نماز به قصد امر کلی نه ضمنی. نماز به قصد امر به مجموع را می گوید نمی توانی به قصد امر بیاوری. داعویه شیء الی داعویه نفسه. نماز به قصد جامعی که یکی اش هم جامع بین قصد امر و غیر قصد امر را هم نمی توانی به قصد امر بیاوری. چون دوباره لازم می اید داعویه امر به داعویه نفسه، منتهی این دفعه اش ضمنی. فی ضمن الجامع. ان دفعه مستقلا. شما اگر می خواهی نماز را بیاوری به قصد امر یا به قصد جامع بین قصد امر و محبوبیه مثلا، باید ذات نماز امر داشته باشد و چون ذات نماز امر ندارد، پس تو قدره نداری…می گوید تو قدرت نداری نماز را به قصد امر بیاوری. نماز به قصد امر لازمه اش این است که ذات نماز امر داشته باشد. ذات نماز امر ندارد. چه گفته باشد نماز به قصد امر. همین را رویش فکر بکنید. می گوید نماز به قصد امر موقوف است که ذات نماز امر داشته باشد. اگر ذات نماز امر نداشت، نمی توانی نماز را به قصد امر بیاوری. و در جایی که قصد امر را اخذ کرده، یا جامع را اخذ کرده، ذات نماز امر ندارد. اصلا نماز به قصد امر معنایش همین است. یعنی ذات نماز را به قصد امر می اوری. مقید را مفروض گرفته معنی ندارد. روی مبنای اخوند داریم صحبت می کنیم.

این است که مرحوم اخوند می گوید محال است، این را در کفایه نگفته است، همان طور که اخذ قصد امر، خصوص قصد امر محال است، اخذ جامع هم محال است. هر دو تا منتهی می شود به عدم قدره. شما قدره نداری ذات نماز را به قصد امر بیاوری. وقتی قدرت نداری، تکلیف محال است. لغو است. محال است. همین. نمی توانی نماز را به قصد امر بیاوری.

این است که کلام مرحوم اخوند، ربطی به ان داستان الجامع بین المقدور و غیر المقدور ندارد. اساس حرف مرحوم اخوند این است که نماز به قصد امر یعنی ذات نماز امر دارد به قصد امرش می اوریم. اگر تقیید بزند، چه به خصوص تقیید بزند، چه به جامع تقیید بزند، ذات نماز امر ندارد. بعد نمی توانی ذات نماز را به قصد امر بیاوری. قدرت نداری. در حالی که همه می گویند نماز به قصد امر هم مقدور است و هم صحیح است. این است که….

س:

ج: می گوید مولی امر می کند به ذات نماز. محقق شد. عقل می گوید این ذات نماز را به قصد امرش بیار….به جامع خورده. نماز مقید به جامع. پس نماز امر ندارد. وقتی ذات امر نداشت، نمی توانی به قصد امر بیاوری…اصلا مشکله اش یکی هست. می گوید ذات نماز را شما نمی توانی به قصد امر بیاوری. چه بگوید نماز به قصد امر. ذات پس امر ندارد. چه بگوید نماز قربی. ذات امر ندارد. پس علی ای حال شما قدرت نداری ذات نماز را به قصد امر بیاوری.

روی این حساب است که فرموده همان طور که اخذ قصد امر محال است، اخذ قصد جامع هم محال است.

در این باب، خب مرحوم اقای خوئی روی مبنای خودش امده گفته که امر ضمنی. قدرت دارد با امر ضمنی. ان راه خودش را رفته. ما این طور گفتیم. گفتیم نه. ما ان داعویه را انکار کردیم. گفتیم می شود نماز به قصد امر را می شود به قصد همان امر به مقید اورد. ما هم روی حرف خودمان. ما هم این طور جواب دادیم از مرحوم اخوند. اما اگر حرف اخوند را قبول بکنیم، بگوییم قدرت نداریم، جوابی نداریم. جز ان که در منتقی الاصول فرموده است.

در منتقی الاصول امده…انصافا نکته را یافته. تحفظ کرده بر حرف اخوند، مشکله را گفته عیب ندارد مشکله این است که ما قدرت نداریم بر اتیان ذات چه بگوید به قصد امر یا بگوید به قصد جامع. گفته حرفت حساب است.

و لکن ما یک راه دیگر داریم که این مشکل را حل می کند. و ان راه این است که ما می گوییم واجب کرده است نماز به قصد محبوبیه را. مثلا. سائر دواعی. منتهی یک قیدی می زند. اگر به قصد امر نیاوری. اگر به قصد امر نیاوری، واجب است نماز به قصد محبوبیه. مشکل حل شد. گفته این قصد الامر را از حیطه تکلیف خارجش می کنیم. اسدمحمدباقر هم شبیه این را می گفت. ما ان را نمی اوریم قید متعلق قرار بدهیم تا شما بگویی اقا قدرت نداریم بر نماز به قصد امر. ما اصلا ان قصد امر را نمی اوریم قید قرار بدهیم. قصد محبوبیه را هم مطلقا قید قرار نمی دهیم تا شما بگویی لازمه اش این است که نماز به قصد امر باطل باشد. نه. ان را هم مطلق قرار نمی دهیم. می گوییم واجب است نماز به سائر دواعی. مثلا به قصد محبوبیه. واجب است اگر قصد امر به نماز را نکنی. اگر به قصد امر نیاوری، این واجب است. اگر به قصد امر نماز نیاوردی، باید به قصد محبوبیه بیاوری.

خب دو تا اشکال مرحوم اخوند مندفع شد.

مرحوم اخوند می گفت، در کفایه، سائر دواعی اخذ نشده است چون که به قصد امر بیاوریم، صحیح است. ما هم می گوییم تعیینا اخذ نشده است. با این اگر جواب اخوند را می دهیم. می گوییم نماز را به قصد امر بیاوری صحیح است چون درست است گفته باید به قصد محبوبیه بیاوری، ولی یک قیدی دارد. اگر قصد امرش نکنی. خب ما این جا قصد امرش کردیم. قصد محبوبیه دیگری لزومی ندارد. امر امتثال می شود.

مرحوم اخوند گفت ما قدرت نداریم بر نماز به قصد امر. چون ذات امر ندارد. جواب. در جایی که قصد محبوبیه نکردی، دیگر ذات امر دارد. قصد محبوبیه بکنی، امر امده روی نماز مقید. قصد محبوبیه نکنی، امر امده روی ذات. ان قصد امر جزء متعلق نیست. شرط است. خارج است. واجب است نماز به قصد محبوبیه اگر قصد امر نکنی. خود این، ابراز این است که ذات امر دارد.

خیلی فکر کرده این ها را درست کرده است.

س:

ج: قصد محبوبیه لازم است، اگری هست. اصل امر که اگری نیست. وجوب معلق نیست بر اگر قصد امر بکنی. واجب است نماز به قصد محبوبیه. این که گفتم به قصد محبوبیه اگر قصد امر نکنی، به قصد محبوبیه واجب است….معنی دارد اجازه بکند، تجویز بکند نماز را به قصد امر ولی امر هم نداشته باشد. ایا این معنی دارد پس بناء بر این این متضمن امر به ذات است. امر به ذات است. واجب است نماز به قصد محبوبیه اگر قصد امر نکنی. یعنی اگر قصد امر….جامع است ولی جامع را قید قرار نداده تا اخوند بگوید ذات….قصد محبوبیه را قید قرار داده، ان را شرط قرار داده….قید متعلق است. وجوب امده روی نماز به قصد محبوبیه. در وقتی که شما نماز را به قصد محبوبیه می اوری، اخوند می گوید، ایشان می گوید که ذات نماز امر ندارد. این مصداق نماز به قصد محبوبیه است. منتهی این متعلق نماز به قصد محبوبیه است اگر قصد امر نکنی یعنی اگر قصد امر بکنی، ذات نماز واجب می شود. در فرضی که شما قصد محبوبیه می کنید، متعلق تکلیف شما نماز به قصد محبوبیه است. قید است….ذات امر ندارد ولی لازم نداریم ان جا ذات را. و اما در جایی که می گویید نماز را می خوانم به قصد امرش، خود ذات امر دارد. منتهی ان امر را به این طور بیان نکرده تا شما بگویی محال است. امر را ضمنی….گیر استحاله ضمنی بود. امر را ضمنی قرار نداده. در فرضی که قصد محبوبیه نداری، ذات نماز امر استقلالی دارد نه امر ضمنی تا اخوند بگوید لاامر ضمنی….قصد امر را قید قرار نداده….چون در فرضی که قصد امر بکند، امرش به ذات خورده…اخذ نکرده. اصلا لازمه اخذ نکردن است….خودش گفته. گفته واجب است نماز به قصد محبوبیه اگر قصد امر نکنی. اگر قصد امر کردی چی. ذات نماز واجب است….اگر قصد محبوبیه کردی، متعلق تکلیف شما می شود نماز به قصد محبوبیه که اخوند هم گفت عیب ندارد. اما همین که قصد نکردی، ذات می شود واجب….قصد محبوبیه کردی، مقید را واجب کرده. ان جا که قصد محبوبیه نکردی، ذات را واجب کرده.

این است که دو تا مشکل مرحوم اخوند حل است. دو تا مشکل داشت مرحوم اخوند. یکی این که می گفت قطعا این ها دخالت ندارند. قصد امر مجزی هست. می گوییم راست می گویید. مجزی هست. به خاطر این که تقید ان ها اگری هست. دوم گفت قدرت نداریم بر ذات، ذات را به قصد امر بیاوریم، می گوییم نه. قدرت داریم چون خود صاحب مساله با این بیانش ذات را امر دار می کند. ملاحظه بفرمایید.

 

PDF را دریافت کنید