اصول ـ جلسه ۰۴۸ ـ ۱۴۰۱/۰۹/۱

جلسه 48 درس خارج اصول استاد گنجی

سه‌شنبه 1 آذر 1401

بحث دوم: تجری

معنای تجری

بحث در آثار قطع که سه اثر بود: وجوب اتباع، منجزیت، معذریت تمام شد. بحث دوم در تجری است که آیا تجری استحقاق عقوبت دارد یا ندارد. باید در جهاتی بحث بکنیم. یقع الکلام فی جهات. جهت اولی تنقیح موضوع بحث است. تجری یعنی چه؟ برخی تخیل کرده‌اند که تجری یعنی مخالفت  با قطعی که آن هم خلاف واقع است، در مقابل عصیان که مخالفت قطع وفاق واقع است.

ولکن تجری منحصر به مخالفت قطع نیست، گرچه در بحث قطع مطرح شده است، ولی از باب این است که شاه‌فردش است. والّا تجری علی المولا اعم است از اینکه مخالفت بکنید قطع را یا مخالفت بکنید حجت را. این هم تجری است. قطع نداریم، خبر ثقه است، اگر مخالفتش بکنیم تجری است. یا اصلاً احتمال می‌دهیم، احتمال شبهات حکمیه قبل الفحص. این احتمال منجز است. این احتمال حجت است، شما اگر به این احتمال اعتنا نکنید تجری کرده‌اید بر مولا. آن نکته‌ای که در مخالفت قطع است، آن عام است. نکته‌ای که در مخالفت قطع است، هتک مولا است. این هتک مولا اگر باشد، همانطور که در مخالفت قطع است، در مخالفت حجت هم هست.

دو مورد تجری (غیر از مخالفت قطع غیرمطابق)

لذا اینکه بعضی توهم کنند یا کرده‌اند که تجری منحصر است به مخالفت قطعش، (قطعی که مخالف واقع است و الا عصیان است)، نه، این اختصاص به قطع ندارد. بلکه بالاتر، دو مورد دیگری هم برای تجری هست. و شاید مورد سومی هم پیدا بکنید.

مورد اول: انجام مقدمات حرام به قصد حرام

یکی از آن دو مورد این است که مقدمات حرام را بیاورید به قصد رسیدن به حرام، این هم تجری بر مولا است. برای اینکه شراب بخورد اقدام می‌کند و می‌رود شراب می‌خرد. طی مسافت می‌کند، می‌رود می‌خرد، می‌رود میاورد. همه این مقدمات اینها هم تجری بر مولا است. اینها امر عقلائی است دیگر، او الان دارد هتک بر مولا می‌کند.

حرام نیست این مقدمات، تجری بر مولا است. مقدمات حرام را به قصد رسیدن به حرام، انسان انجام بدهد یک نوع هتک مولا است. شاید آن روایتی که فرموده در باب خمر: «لعن الله غارسها، صانعها، بایعها، مشتریها، … نه اینکه اینها حرام است. کسی که مو رو می‌کارد، ولو غرضش رسیدن به خمر است، لعن غارسها، غارس خمر یعنی بوته را بکاری برای رسیدن به خمر، باید غارس خمر صدق بکند. اینکه لعن شده است غارس خمر، ما که خمر را غرس نمی‌کنیم، ولی یک نوع کنایه است. کسی که این بوته را می‌کارد، انشاالله بزرگ بشود، انگور ناب بدهد، به شراب ناب برسم، این لعن الله غارسها، کأن داری از الان خمر را می‌کاری، چون غایت القصوی آن است.

شاید اینکه در روایت اینها را لعن کرده است، نه به این معنا که اینها حرام هستند، نه، شرب خمر حرام است. فوقش حالا ساختن خمر هم حرام است. ولی غارث خمر و بایع خمر و مشتری خمر بعید نیست که این لعن همان بیان عقوبت است، بیان دوری از درگاه خداوند متعال است. نکته‌اش همان تجری است، دارد هتک می‌کند. تو تصمیم داری با این کارت برسی به مخالفت مولا، تو آدم بدی هستی کارت هم بد است. نه اینکه حرام است، بد است.

پاسخ به سؤال: (مطلق قصد چی؟) مطلق قصد محل بحث است، شاید امروز بحثش بکنیم.

پاسخ به سؤال: بله، همه اینها به غرض وصول.

پاسخ به سؤال: هر دو تاش، موفق نشد به خوردن چوبش می‌زنند، موفق شد به خوردن هم بر آن غرسش چوب می‌زنند و هم بر خوردنش.

مورد دوم: انجام حلال به رجای حرام

این یک مورد بر تجری؛ مورد دوم موردی است که مرحوم نائینی اضافه کرده است. فرموده از موارد تجری این است که انسان حلال را بخورد به رجای اینکه حرام است. شک دارد که این خمر است یا نه، کل شیء لک حلال می‌گوید حلال است. می‌گوید انشاء الله خمر دربیاید مزه خمر را فهمیده باشیم مثلاً. چوب نخوریم، خمر را هم بخوریم! گفته این هم مصداق تجری است. کسی که حلال را مرتکب می‌شود به رجای اینکه حرام باشد، او هم هتک کرده است مولا را.

نکته قبح تجری، موجب استحقاق عقوبت در باب تجری اینجا هم هست دیگر. خصوصیت ندارد مخالفت حجت. هرچه که مصداق هتک مولا باشد. لذا این را هم فرموده از باب تجری است.

نظر استاد:

و لکن باید مقصودش این باشد حلال را مرتکب می‌شود به رجای حرام ولی مستند به حجت نیست کارش. کسی که حلال را می‌خورد به رجای حرام دو نوع است: تاره به رجای حرام می‌خورد، اصلاً باعثش و موجبش آن حلال بودن نیست، نه اینکه چون خدا حلالش کرده است؛ نه، حلال هم نبود ما این را می‌خوردیم. انشالله که خمر باشد. معتمداً بر حلیت این را نمی‌خورد، گرچه حلال است. مجتهدها نوشتن حلال، مرجع تقلید من می‌گوید این حلال است. ولی انشالله به امید اینکه خمر باشد. فقط به رجای خمریت می‌خورد. مرحوم نائینی اینجا راست می‌گوید، اینجا مصداق تجری است.

اما اگر یک زرنگی دارد، حجت بر حلیت معتمدش است. می‌گوید چون گفتی حلال است می‌خورم. می‌گفتی حرام است نمی‌خوردم، می‌گفتی احتیاط کن نمی‌خوردم. خودت می‌گویی حلال است. حالا انشالله آن خمر دربیاید که ما مزه‌اش را چشیده باشیم. رجای حرام هست ولی معتمد بر حجت است. این گهگاهی اتفاق می‌افتد. گه‌گاهی حرفی از پدر صادر می‌شود که اشتباه است، می‌گوید خوب شد حالا اشتباه کرد این حرف را گفت. ما این کار را انجام بدهیم. اگر نمی‌گفت انجام نمی‌داد، مستند به حجت است. ولی از این اشتباهش خوشش آمد و گفت حالا ما همین کار خطا را سند داریم، خودش گفته است، انجام می‌دهیم.

اینجا هم همینطور است. این مشتبه الخمریت، ببینید برخی دل‌های شما هم شاید هوس بکند!، کل شیء لک حلال، خدایا خودت گفتی حلال است. ولی ته دلش هم آدم این است که شاید آن خمر باشد که مزه او را بچشیم. برخی می‌گفتند اللهم ارزقنا حراماً حلالاً! حرام واقعی باشد، از آن محروم نشده باشیم، ولی حجت هم داشته باشیم. حلال هم باشد. او گفت که خدایا یک وطی به شبهه قسمت کن (خنده). هم حرام است و هم معذور است.

این است که اگر معتمد بر حجت باشد، حجت پیش او مهم باشد، به حیث اگر حجت معتبر نبود مرتکب نمی‌شد، رجای حرام مضر نیست. ما هتک مولا را نکردیم، ما قانون را دور زدیم. اینطور می‌شود در حقیقت. قانون را عمل کردیم، به آن هم رسیدیم. این را هتک نمی‌گویند زیرا معتمد بر حجت هستیم. خودت گفتی حلال ما هم خوردیم دیگر. خب گاهی هم حرام در می‌آید، انشالله که همان دربیاید! این انشالله آن را هتکش نمی‌کند. خب بگذریم.

تجری چیست؟ تجری هر آنچه است که عرفاً و عند العقلاء هتک مولا باشد ولی حرام مولا نباشد.

پاسخ به سؤال: آنکه اصلاً آخوند گفت کسی که مقدمات واجب را نمی‌آورد از اولش عصیان واجب است. عصیان است.

پاسخ به سؤال: خوب بود اینرا هم اضافه میکردیم مقدمات را بیاورد در واجب به قصد آن، یا مقدمات را ترک کند به قصد ترک واجب فرق نمی‌کند.

پاسخ به سؤال: فکر نکنم از اینها که ما گفتیم خارج باشد. حالا آن حجت را می‌توان گفت گاهی علم است و مصادیق مختلفی… حالا نگاهش بکنید باز اضافه داشت به ما خبر بدهید.

خب این موضوع بحث بود. تجری یعنی آن چیزی که عند العقلاء می‌گویند تجرّی علی مولاه، جرئت کرده است بر مولایش و هتک مولا است مثلاً. این را می‌گویند تجری. مصادیقش خلاف حجت است، فعل مقدمات حرام است، ترک مقدمات واجب است. همین که عرض کردیم.

تجری صفت فعل است یا قصد

خب جهت ثانیه. آیا تجری عنوان فعل است؟ آن فعلش تجری است، یا تجری عنوان قصد است؛ قصد خلاف کردن. مرحوم آخوند فرموده تجری عنوان قصد است. آن عزمش تجری است. آن عزمش قبیح است و استحقاق عقوبت دارد. اما فعل متجری به، مصداق تجری نیست، قبح ندارد، استحقاق عقوبت ندارد، حرمت ندارد.

نظر مرحوم آخوند: تجری، مانند تشریع، صفت قصد است

مرحوم آخوند دو چیز را عنوان قصد قرار داده است: یکی تشریع؛ گذشت در جلد اول که می‌گفت تشریع آن قصدش، (ادخال ما لیس من الدین فی الدین) آن قصد اینکه این جزء دین باشد. قصد کرده است که این دین باشد، این تشریع است. اینجا هم می‌گوید قصد کرده که مخالفت کند مولا را؛ این قصدش، این عزمش تجری است و قبیح است.

پاسخ به سؤال: عقاب بر آنی است که تجری باشد.

اینکه مرحوم آخوند قبیح را قصد می‌داند، تجری را عنوان قصد می‌داند، نه آن قصد به معنای مجرد نیت. همانطور که شیخ انصاری فرموده ما روایات داریم که نیت گناه معفوّ عنه است، عقوبت ندارد. مرحوم آخوند قبح را، عقاب را بر قصد مجرد نمی‌داند. بر قصد می‌داند، اما آن قصدی که ابراز شده باشد. آن تعبیری که کرده است «عزم» است. حرکت کرد به سمتش ابراز شد. قصدی که ابراز شده است، آن جزء اخیر علت که مستتبع عضلات است، آن تجری است، و قبیح است و استحقاق عقوبت دارد.

 

مرحوم آخوند: فعل متجری به اختیاری نیست!

نکته‌اش هم این است که مرحوم آخوند، در ادامه کلامش خواهد آمد، نمی‌دانم چطور شده است که فعل متجری به را می‌گوید اختیاری نیست. فعل متجری به می‌گوید چون قصدش نکردی، الان اینجا آب می‌خورد، قصد کرده است شرب خمر را. ماقُصد لم یقع، و آنی که واقع شده است شرب ماء است و در واقع آب بوده است، این را هم که قصد نکرده است. پس فعل اختیاری ازش صادر نشده است.

مرحوم آخوند چون در باب تجری گرفتار این مشکله شده است و گفته فعل متجری به، خودِ فعل اختیاری نیست، عقوبت هم که هست، گفته پس عقوبت بر عزم است نه بر نیت. عزم، آن آخری که همراهش حرکات عضلات است. فرموده که آن تجری است، آن قبیح است و آن استحقاق عقوبت دارد.

بعد به یک اشکال برخورده کرده است. (اینها در کفایه هست) ان قلت که قصد که امر اختیاری نیست. اگر بنا باشد قصد امر اختیاری باشد، امر اختیاری یعنی چه؟ امر اختیاری یعنی آنچه مسبوق است به مبادی اختیار: تصور، تصدیق، جزم به فایده، دفع موانع. اگر بنا باشد قصد امر اختیاری باشد، یعنی مقدمات اختیار، خب یکی از مبانی اختیار دوباره قصد است.

یا می‌گویید اختیاری است یا اختیاری نیست. اگر می‌گویید اختیاری نیست خب حکم الامثال فیما یجوز و فیما لایجوز سواء. همین اولی را بگویید اختیاری نیست. اگر اختیاری است، دوباره خودش مبادی دارد که یکی از آن مبادی خود قصد است، یتسلسل. ان قلت که آقا قصد امر اختیاری نیست و الا تسلسل لازم می‌آید و عقاب بر امر غیر اختیاری معنا ندارد. قبح برای امر غیر اختیاری معنا ندارد، قبح برای امور اختیاری است.

دو تا جواب داده است. اولاً، گفته است غالباً قصد امر اختیاری است. چه بسا انسان یک چیزی را قصد دارد ولی با تأمل رفع ید می‌کند از آن. از قصدش بر می‌گردد (عرفت الله بفسخ العزائم) گاه اینطور است. قصدش هم خیلی جدی است ولی تأمل می‌کند، نزدیک است که مقصودش محقق بشود، تا لبه ایجاد مقصود می‌رود، یک آن قبلش فکرش برمی‌گردد. غالباً ما هم می‌بینیم می‌گوید تصمیم داشتم ولی منصرف شدم. غالباً. خب این غالباً مشکل را حل نمی‌کند، یک جاهایی پس مشکل باقی می‌ماند، لذا این را مضافاً می‌گوید. این برای مرحوم آخوند مهم نیست.

 

 

عقوبت متفرع بر بعد از مولا و ذاتی بودن قرب و بعد از نظر آخوند

جواب دومش مهم است که باز همان حرفهایی است که در طلب و اراده گفته، تکرار کرده است. گفته اصلاً قصد را بگویید غیراختیاری، مهم نیست. قصد اختیاری نیست ولی عقوبت هست. چرا؟ گفته عقوبت برای بعد عبد است از مولایش. عقوبت دوری انسان است از فیض کامل. بُعد. چناچه مثوبت برای قرب است. انسان‌ها یا مبعدند یا مقرب. مقرب‌ها در نعمت‌اند، مبعدها در عذاب‌اند.

خب این بعد از کجا آمده است؟ می‌گوید از ذات انسان‌ها. السعید سعید فی بطن امه، الشقی شقی فی بطن امه. ذات او اینطور ذاتی است که به آن سمت می‌رود و از درگاه خدا بعید می‌شود. خودش می‌رود. عقوبت مال بعد است و بعد هم خصیصه ذات است، خصوصیت ذات است. واقعا همینطور است، گاهی برای بعضی هرچه حرف می‌زنی هیچ فایده‌ای ندارد. آدم احساس می‌کند ذات این ذاتی است که به سمت بدی متمایل است. سخن وعظ نرود در دلش، همانطور که میخ آهنین هم در سنگ نرود!

واقعاً بعضی را آدم می‌بیند همان ابوجهل هستند، متوغّل در جهل هستند. هیچ اثر ندارد. اصلاً خوبی را نمی‌فهمد. ذاتش یک ذاتی است که خوبی را نمی‌فهمد. قابلیت هدایت ندارد. برخی هم با دو کلمه مرتدع می‌شوند. می‌گوید راست می‌گویی، تذکر خوبی بود، ممنونم از شما، هدایت می‌شوند.

“انک لا تهدی من احببت ولکن الله یهدی من یشاء” آخوند می‌گوید همین است دیگر. ذات‌ها فرق می‌کنند، عقوبت برای قرب و بعد است. قرب و بعد هم به ذات برمی‌گردد و ذات انسان‌ها مختلف است. اینجا نگفته ولی آنجا گفته، روایت السعید سعید فی بطن امه، الشقی شقی فی بطن امه. بعد می‌گوید ان قلت، پس پیامبران برای چه آمده‌اند؟ اگر بناست ذاتی باشد، ارسال رسل برای چه است؟ انزال کتب برای چه است؟ این همه می‌گویند وعظ بکنید، پس اینها برای چه است آقای آخوند؟

غرض ارسال رسل در صورت ذاتی بودن قرب و بعد به مولا

گفته اینها هم به دو غرض است. در آدم‌های خوب به غرض این است که کمال پیدا کنند. درست است که قابلیت دارد، ولی این قابلیت باید به فعلیت برسید، چطور آن را به فعلیت برساند. فذکّر انّ الذکری تنفع المؤمنین. (مؤمنین). ان الاحکام الشرعیه الطاف فی الاحکام العقلیه. شریعت آمده برای اینکه راه هدایت را به انسان‌هایی که قابلیت دارند بشناساند. تذکر برای مؤمنین است. آنها هستند که نفع می‌برند. یک فایده ارسال کتب، استفاده کردن من حسنت سریرته.

و یکی هم آن آدمای بد دهنشان بسته شود، فردای قیامت نگویند که اگر به ما می‌گفتی ما انجام می‌دادیم. لیهلک من هلک عن بینة. برای اینکه هلاک بشوند عن بینة، و یحیی من حی عن بینة. برای اتمام حجت.  پیامبران که ارسال شدند، کتب که انزال شده‌ است، موعظه که سفارش شده، همه اینها برای این دو غرض است. آنهایی که قابلیت دارند اکمال بکنند نفسشان را، و آنها که قابلیت ندارند، اتمام حجت بشود بر آنها. نگویند که به ما پیغمبری نیامده است. لذا در بعض روایات هست که مستضعفانی که به آنها پیام نرسیده است آنها در آخرت یک امتحانی می‌شوند. راست میگویند اگر پیام و پیغمبر بهشان می‌رسید قبول می‌کردند یا نه.

پاسخ به سؤال: اصلاً عقاب کند معنا ندارد دیگر. همینطور عقاب می‌شود. «می‌شود» است.

پاسخ به سؤال: سؤال ایشان را همانجا جواب داده است. چرا ذات این اینطور شده، ذات آن آنطور. گفته الذاتی لایعلّل. وقتی به ذات رسید سؤال قطع می‌شود. نظام احسن اقتضا می‌کند یک جا علف هرز دربیاید. یکی هم گل در بیاید. نظام احسن این است دیگر. بنا باشد همه خوب باشند که خوبی ارزش پیدا نمی‌کند. باید در نظام احسن بعضی‌ها رذل باشند و بعضی‌ها هم حسن باشند.

پاسخ به سؤال: برخی روایات ولد الزنا هم همینطور می‌گوید.

اشکال استاد به آخوند (ذاتی نبودن قرب و بعد)

حالا اینکه تجری عنوان فعل است یا عنوان قصد بحث می‌کنیم. قبل از آن بحث. فرمایشات مرحوم آخوند تو ذهن ما است که واضح البطلان است. نمیدانم من همیشه در ذهنم این دغدغه هست، آخوند با این تفکر، خیلی آدم متفکر و محققی بوده است، چطور شده در این گرداب افتاده، بعد هم که نتوانسته از آن خارج شود، گفت قلم که به اینجا رسید سر بشکست.

فرمایشات تو ذهن من واضح البطلان است. شاید در کفایه به اندازه بطلان اینها حرفی از آخوند پیدا نکنید. اینها را هم تکرار کرده است. هم در بحث طلب و اراده آورده است و هم در بحث تجری. مثل اینکه اصرار هم دارد که همین است، داستان به ذات برمی‌گردد. فرمایشات نادرست است.

اینکه مرحوم آخوند فرموده قابلیت‌ها متفاوت است. این درست است. همین منشأ اشتباه آخوند شده است. این حرفش درست است. ما بالواجدان می‌بینیم انسان‌ها مختلف‌اند، بعضی‌ها قابلیتشان برای شنیدن حرف حق، آمادگیشان برای پذیرش حق بیشتر است از بعض دیگر. و بعضی دیگر قابلیت دارند در مقابل یک عده‌ای که این استعداد را ندارند، این قابلیت را ندارند. و ما با همه این گروه‌ها برخورد کردیم، یکی استعدادش خیلی زیاد است، پذیرشش، قابلیتش. یکی کمتر است، و یکی هم هیچ است. هیچ به همین معنا نه این که محال است. هرچه بگویی به کله‌اش فرو نمی‌رود.

و لکن اینکه پس نتیجه بگیریم هر چه هست همان استعداد است، همان قابلیت است، حرف اثری ندارد، تأمل اثری ندارد، مطالعه اثری ندارد. نه، این را نتیجه نمی‌دهد. قابلیت‌ها متفاوت است ولی از اختیار خارجش نمی‌کند، سختش می‌کند ولی از اختیار خارجش نمی‌کند. ما بالعیان دیده‌ایم انسان‌هایی که در نهایت رذالت هستند ولی با یک جرقه‌ای، با یک نکته‌ای، با یک سببی صد و هشتاد درجه عوض شده‌اند.

اینکه به کله‌اش فرود نمی‌رود، اینکه ذات، ذات سختی است، ذات شمری است مثلاً همینطور است. ولی بر اثر بگومگوهای زیاد. بر اثر وقوع در یک خطر. آیه شریفه هم دارد. “اذا رکبوا فی الفلک دعوا الله مخلصین له الدین”. گهگاهی در یک خطری قرار می‌گیرند، مبتلا به یک مرضی می‌شوند، منقلب می‌شوند. اینکه انسان‌ها هستند و ذاتشان، می‌گوییم این «ذاتشان»، اگر هم ولد الزنا است، با اینکه سخت است، ولد الزنا می‌توانند جزو زهّاد عالم بشود.

اینکه همه این زاهدها، همه این آدم‌های خوب ذات خوب داشتند، ذات‌هایشان فرق می‌کردند، اینها یک ذات داشتند، آنها یک ذات، نه، بشر این قابلیت تغییر را، ببینید همینطور هست یا نه، ما در وجدانمان، در احساسمان میابیم که بشر قابلیت تغیّر را در هر مرحله‌ای دارد. قابلیت تغییر و پیغمبران که آمدند برای ایجاد این تغیّر است.

اینکه کسی ذاتش بد بود، دیگه او تا آخر بد است. آنکه خوب بود ذاتی است، تا آخر خوب است. بدهایی بودند که بر اثر یک جهت خوب شدند، و خوب‌هایی هم بودند که آدم‌های خیلی خوبی بودند، طلحه و زبیر بودند، سیف الاسلام بودند، ولی آخرش گفت القاتل و المقتول کلاهما فی النار.

پاسخ به سؤال: سی سال برای اسلام شمشیر زده است، چطور می‌توان گفت ذاتش بد بوده است؟

پاسخ به سؤال: ذات اگر ذات بدی است نمی‌شود چهل سال پنهانش کرد.

پاسخ به سؤال: منافق اصلاً ممکن است ذاتش خوب باشد و منافق شده است. گفت پسر نوح با بدان بنشست. تو ذهن ما بدیهی است، اینکه سخن مؤثر در تغییر انسان‌هاست. معاشرت مؤثر است در تغییر انسان‌هاست. حالا یکم بالاتر دعای والدین مؤثر است در تغییر ولدشان، دعای علما مؤثر است، دعای پیغمبران مؤثر است، ما تو ذهنمان اینها بدیهی است که می‌تواند تغییر ایجاد بکند. می‌تواند همان ولد الزنا را جزو زهاد کند. آیا گفتنی است حالا اگر قابلیت نداشت، حرف‌شنوی نداشت، ذاتش ذات بدی است که دیگر قابل هدایت نیست چون ذاتش ذات بدی است. اینها گفتنی نیست.

 

 

همه انسان‌ها قابل هدایت هستند. بدترین انسان‌ها قابل هدایت هستند و بهترین انسان‌ها هم قابل ضلالت‌اند. الناس کلهم هالکون الا العاملون، عاملون هالکون الا المخصلون، مخلصون فی خطر عظیم. چه بسا انسان‌هایی هستند که ذات خوبی داشتند، آدم‌های خوبی بودند، سی سال، چهل سال، پنجاه سال عبادت خدا را کردند، پیشنانیشان اثر سجود بود، نمی‌شود بگوییم اینها ذات بدی داشتند ولی مخفی می‌کردند. ولی بر اثر یک نکته‌ای، همانطور که آنطرف نکته‌ای، این طرف هم بر اثر یک نکته‌ای شلمغانی می‌شود، لعنت الله علیه می‌شود. جزو هیئت استفتاء بوده، آدم خوبی بوده، حرفهای خوبی زده، کتاب‌های خوبی نوشته، ذاتش هم ذات خوبی بوده ولی شیطان آمد زیرپایش نشست ضلل پیدا کرد.

اینکه پیغمبران آمده‌اند فقط برای اینکه مؤمنان انتفاع ببرنند، بر کفار و بر غیرمؤمنان حجت تمام بشود، نه. ظاهر آیات شریف هم این است که پیامبران آمدند برای اینکه همه انسان‌ها هدایت بشوند، ولی خب برخی می‌شوند و برخی نمی‌شوند. خیلی جاها ممکن است ذاتشان در اینکه هدایت نشدند مؤثر باشد، ولی علت تامه نیست. ما فی الجمله تأثیر ذات را وجدان کرده‌ایم، نه اینکه قبول کرده‌ایم، وجدان کرده‌ایم. واقعاً برخی قابلیت هدایت را ندارند. ولی پیغمبران آمده‌اند که همه انسان‌ها را هدایت کنند. آنی که هدایت نمی‌شود هم غرض هدایتش است. پیغمبران خدا که دشمن مردم نیستند که بگویند آمدیم حجت را تمام بکنیم. آمدیم هدایتت بکنیم، آمدیم آدمت بکنیم. ولی حالا که قبول نکردی لیهلک من هلک عن بینة. غرض این نیست که لیهلک من هلک عن بینة. غرض هدایت کل بشر است. ما ارسالت کردیم الی الناس کافّه، برای اینکه پیام هدایت را به همه برسانی. ولی اینطور نیست که همه‌اش دست تو باشد، یک چیزهای مؤثری را هم ما هستیم. هدایت اصلی دست خداوند است، آن هم چیزهای زیادی است، یکیش قابلیت است، یکیش لقمه حلال است، یکیش دعای … خیلی چیزها مؤثر است در عالم.

همان که گفتند العالم متغیر حرف درستی است، همه چیزها در حال تغیر است، حتی انسان‌ها در حال تغیر هستند، اینکه مرحوم آخوند فرموده سعید سعیدٌ فی بطن امه، شقی شقیٌ بی طن امه اینها خلاف وجدان ما است. تتمه کلام فراد انشالله.