خارج اصول آیت‌الله گنجی ۱۴۰۴۱۱۱۱ «جلسه ۹۱»

از آیت‌الله گنجی

درس خارج اصول                                               جلسه 91                            تاریخ:11/11/1404

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.

بسم الله الرحمان الرحیم.

بطلان عمل ناسی یا صحت آن در فرض نسیان

مرور کلام شیخ انصاری

بحث در این بود که اگر جزئی یا شرطی از مرکب نسیان شد آیا این عملی که فاقد جزء یا شرط منسی هست محکوم به صحت است؟ یا این که محکوم به بطلان است؟ همان بحثی که شیخ انصاری و دیگران مطرح کرده اند: اصل در جزء و یا شرط رکنیت است که نسیانش مبطل است. یا این که نه، نسیان جزء یا شرط موجب بطلان عبادت نمیشود در نتیجه اصل عدم رکنیت است؟ بحث مهمی است.

مرحوم شیخ انصاری قائل به رکنیت شده و فرموده که اگر جزئی یا شرطی را نسیان کرد و عمل را فاقد اون جزء و شرط آورد در حال نسیان، عملش محکوم به بطلان است. اعاده آن لازم است. در وقت داریم صحبت میکنیم. خارج بحث یک بحث دیگری دارد. در مقابل مرحوم آخوند فرمود که نه، اگر نسیان رخ داد و جزئی یا شرطی را نسیان کرد عملش محکوم به صحت است. یک بحث مهمی است. به خاطر همین و جهات دیگر گفتیم یک بار دیگر کلمات شیخ را مرور بکنیم. در ذهن مبارک مرحوم شیخ انصاری چیست. شیخ انصاری هم اصل اولی را عدم اجزا میداند. بطلان میداند. و هم اصل ثانوی را. رفع النسیان هم میگوید این را تصحیح نمیکند.

فرمایش در اصل اولی این است که عملی را که ناسیِ بعض اجزا یا بعض شرایط اورده است این عمل ماموربه نیست. وقتی ماموربه نبود مجزی بودنش به خاطر این است که واجد ملاک است. از نظر ملاک هم که محرز نیست که واجد ملاک است، این است که ما نمیتوانیم حکم به صحت عمل ناسی بکنیم بماعدای جزء منسی لا من جهة این که ماموربه است، اصل اولی، و نه از جهت این که مسقط ماموربه باشد. از نظر اصل ثانوی که رفع النسیان باشد گفته رفع النسیان هم اینجا کارساز نیست. نتیجه گرفته که عمل ناسی مجزی نیست پس اصل هر چیزی که شما جزء دانستی یا شرط دانستی اصل این است که او رکن است یعنی نقصانش عن نسیان مضر است این ادعای شیخ انصاری است. مفصل بحث کرده این بحث را. جای بحث هم دارد. بحث مهمی است. در فقه ثمره دارد.

مرحوم آخوند مخالف شده و گفته که نه. مرحوم آخوند رفته حدیث لا تعاد در نماز که او از بحث خارج است نمیدانم چرا آخوند لا تعاد را اورده. شیخ هم میگوید لا تعاد دلیل خاص است بحث نداریم. مرحوم آخوند در مقابل شیخ گفته مقتضای رفع ما لا یعلمون اجزاء است. فعلا دیدم چون بحث مهمی است کلمات شیخ را یک بار دیگر مرور بکنیم. یک نکته ای هم در کلام شیخ است که ما به نحو شک و تردید اون روز گفتیم اون را هم دوباره متعرض بشویم.

مرحوم شیخ انصاری که از اول شروع کرده گفته در جایی که ترک جزء کرده نسیانا گفته اقوی اصاله بطلان العباده بنقص الجزء سهوا. یعنی میشود رکنیت دیگه. اصل رکنیت است. نقصش سهوا مبطل است. بعد وجوهی را اورده برای این که، وجوهی که مصححین اورده اند آنها را متعرض شده و تک تک جواب داده است.

یکی از وجوهی که برای چی آورده است نتیجه آن وجه تفصیل است. اون ان قلت اول است. ان قلت اول میگوید عموم جزئیة الجزء لحال النسیان شما گفتی در حال نسیان هم جزئیت بوده چون تکلیف ناسی به ما عدای منسی معنا ندارد تا از جزئیت بیافتد. نه. جزئیت در حال نسیان. قائل این جور میگوید که فان قلت که باید تفصیل داد. این که شمای شیخ میگویید در حال نسیان این جزئیت داشته نه. باید دلیل جزئیت را نگاهش بکنیم. اگر دلیل جزئیت به نحو اطلاق است لا صلاة الا بفاتحه الکتاب حق با شما است. ارشاد به جزئیت است و دلیل جزئیت اطلاق دارد. در جلد اول کفایه اطلاق و عموم گذشت. جزئیت مطلقه اونجا فی الجمله یک جا بحث شد. ان قلت که مقتضای خطاب در جایی که مطلق باشد جزئیت مطلقه است حق با شما است. جزئیت مطلقه است تخصیصش به ناسی معنا ندارد. فعل ناسی ماموربه نیست. وقتی ماموربه نبود مجزی نیست.

و اما قائل میگوید دو صورت دیگر هم ما برای اَجزا داریم. یکی اون جایی که دلیل جزئیت اطلاق ندارد. این در فقه متعارف هست. ادله جزئیت اطلاق ندارد. دلیل اجماع است معقدش هم اطلاق ندارد. مثلا اگر کسی در سوره گفت که دلیل وجوب سوره اجماع است ما یک دلیل لفظی نداریم که سوره واجب است. خب اگر دلیل ما اجماع باشد قدر متیقن از این اجماع حال ذکر است. پس حال نسیان، مثلا اون ما عدای این جزء منسی ماموربه است. این یک جا.

عرض کردیم که جزئیت یا شرطیتی که اخرش شیخ انصاری ملحق کرده به جزئیت به سه تا بیان درست میشود. اطلاق دلیل لا صلاة الا بفاتحه الکتاب. قائل این را قبول دارد. لا صلاة.... جزئیت مطلق است جزئیت که مطلق که شد ناسی این جزئی که در حال نسیان هم جزء است نیاورده. وقتی نیاورد عملش باطل است.

و اما اگر دلیل جزئیت اطلاق نداشت. مثل همین سوره در نماز. یا ترتیب که شرطیت دلیل لفظی ندارد دلیلش اجماع است و معقد اجماع هم فرض کنید اطلاق ندارد. قائل میگوید اگر دلیل ما اطلاق نداشت. قدر متیقنش، در فقه هم همین طور صحبت میکنند. میگویند دلیل قاصر است قدر متیقنش در حال ذکر است. در حال نسیان شک داریم که ایا شرطیت دارد یا نه، میگوییم شرطیت ندارد.

قسم سوم این است که ما شرطیت را از حکم تکلیفی اوردیم. اون بهتر. سه نوع هستند شرطیت ها و جزئیت ها. یک نوعش این است که از حکم تکلیفی میاوریم. اینکه میگوید باید مکان نماز گذار مباح باشد این از کجا امده؟ ما ایه و روایت که نداریم که باید مباح باشد. میگویند این از حکم تکلیفی امده لا تغصب مقتضایش این است که اباحه مکان. یا لبس حریر برای مردها. نهی از لبس حریر مانعیت میاورد برای مردها. اگر که منشا شرط ما اطلاق ندارد یا این که حکم تکلیفی از اول، خب شرطیت فقط در حق ذاکر است دیگه، اصلا ناسی شرطیت در حقش نیست وقتی شرطیت در حقش نبود عملش محکوم به صحت است.

سوال:؟؟؟

جواب: علی الخلاف دیگه. اشکال ندارد دیگه. حالا شما هم که برائتی هستید. گفته اون هم بالاخره شما نمیتوانی بگویی احتیاط. علی المبنا دیگه.

ان قلت این حرف شمای شیخ انصاری را در جزئیت و شرطیت مطلقه قبول داریم. اما در جایی که اطلاق ندارد دلیلش یا اصلا دلیلش حکم تکلیفی است اونجا اصل شرطیت منتفی است.

جواب داده گفته نه؟ گفته که قلت ان ارید بعدم جزئة ما ثبت جزئته فی الجمله فی حق الناسی. همان حرف را تکرار کرده. شما میگویی جزئیت ندارد در حق ناسی، یعنی ناسی تکلیف ما عدا دارد؟ معنا ندارد. تمام گیر شیخ همین جا است. تکلیف ناسی را به ماعدای جزء منسی نتوانسته قبول کند. عمل ناسی میگوید امر ندارد. وقتی امر نداشت باید اِجزاء او از راه اِجزا غیر ماموربه از ماموربه باشد. وقتی التفات پیدا کرده تازه امرش مثلا فعلی میشود. اجزای غیر ماموربه از ماموربه این دلیل محکمی میخواهد میگوید ما دلیل نداریم. این یک بیان است برای قول به اجزا که ما بگوییم امر به اون منسی ساقط است در حق ناسی. سقوط در حق ناسی اثبات نمیکند امر به ما عدای منسی را. حرف شیخ این است. این یک بیان اول.

بیان دوم گفتیم نمیدانم اینها را شاید صاحب فصول گفته. ظاهر شیخ این است که اینها را دیگران گفته اند و شیخ دارد جواب میدهد. و اون این است که، بله دیگه چیز دیگری نداشت. بیان دوم این است کسی بگوید این مساله ما داخل، گفته دیگه، این واضح است دیگه، گفته از این بیان که گفتیم واضح شد که مساله ما داخل در مساله اقتضای امر اجزا را، داخل مساله معنا ندارد باشد چون فعل ناسی امر ندارد این واضح است. مثل این که اون هم بعضی توهم کردند شیخ انصاری گفته داخل بحث اجزا هم نمیشود بحث اِجزا وقتی است که اونی را که میاوری امر داشته باشد گیر شیخ این است که عمل فاقد جزء  فاقد شرط در حق ناسی امر ندارد.

سوال:؟؟؟

جواب:اون دلیل ندارد. مسقطیت دلیل میخواهد. اونها دلیل میخواهد میگوید ما دلیل نداریم که مسقط است.

بیان دیگری را اشاره میکند. من خودم یادم رفت که ببینیم اینها را صاحب فصول گفته، کی گفته، اینها گفته شده دیگه. قد یتوهم. بعضی ها گفته اند ما میتوانیم همین عمل ناقص ناسی را ماموربه بکنیم. ماموربه به امر عقلی. چون انسان غافل از این است که یک جزء را نسیان کرده باز عقلش میگوید همین را بیاورد. فکر میکند همین تمام ماموربه است. خب این است که واضح البطلان است. قد یتوهم فی المقام امر عقلیا و هو فاسد جدا. غفلت از اون کل و عدم التفات به اون امر کل این امر عقلی درست نمیکند. این که امر عقلی داریم به ما عدای جزء منسی اصلا واضح البطلان است. فوقش عقل میگوید معذور هستی که اون را ترک میکنی. اما این که ماموربه است از کجا میگویی این ماموربه است؟ خوب هم گفته و هو فاسد جدا. چون عقل میگوید تو به اون جزء منسی امر نداری اما به ماعدا امر داری از کجا؟ خب این هم چیزی ندارد.

اونی که عرضم به خدمت شما باز گفت و نظیر هذا التوهم توهم ما یاتی به جاهل المرکب... این هم در بحث اجزا بحث کرده اند که ماتی بهِ به امر اعتقادی. جهل مرکب؟؟؟ اون هم گفته اند وجهی برای قول به اجزا نیست. اگر وجهی باشد که همان امر ظاهری امر اضطراری. امر توهمی وجهی برایش نیست. نظیر هذا التوهم.... باعتقاد انه ماموربه این مجزی باشد چون عقل این را ماموربه میبیند این هم مجزی باشد این هم توهمش فاسد است. اگر ما اجزا را قبول کنیم در جایی که شارع امری کرده. میگوییم حالا که شما امری کرده پس دیگه مجزی است ملازمه دارد. اما این که من امر خیالی داشته باشم این که عمل را اوردم به قصد امر خیالی مجزی باشد، نه. این واضح البطلان است. تا اینجا هم صاف است

بعد میگوید و اما ما ذکره گفتیم ذکره پیدایش کنید ما هم دیگه غفلت کردم یادم رفت نگاه کنم. فصول و قوانین را نگاه کنم. کتابهایی که شیخ مراجعه میکرده ببینم کی هست این، و اما ما ذکره من عدم دلیل الجزء قد یکون من قبیل التکلیف شاید بهترین بیان برای اجزا همین بیانی است که اینجا اورده و جواب داده. کسی پیدا نکردیم که قائلش کیه. میگوید و اما ما ذکره.... مثل این که. شاگرد: مثل این که به متوهم میخورد. استاد: اشکال ندارد. ما ذکره یعنی متوهم.

اما این بیانی که برای اجزا اورده شده این است که متوهم میگوید که اگر امر به کل باشد خب حق با شما است. اون امر به کل شامل ناسی نشده و عمل ناسی فاقد اون ماموربه است. و اما ما در مرکبات همه جا این طور نیست که امر به کل داشته باشیم. خیلی از مرکبات اوامرشان به جزءٍ جزءٍ است. قائل این جا دارد حرف میزند. میگوید امر به جزء داریم مثلا گفته که فاتحه الکتاب بخوان. امر به فاتحه الکتاب کرده. یک امری داریم به نماز جامع. نماز بخوان، بعد نسبت به اجزا و شرایط اوامر عدیده ای کرده. این قائل میگوید خب، این اوامر عدیده ای که کرده، در حق ناسی معنا ندارد، همان طور که امر به کل در حق ناسی معنا ندارد، به طریق اولی امر به اون جزء منسی هم معنا ندارد. قائل امده یک امر به جامع درست کرده یک امر به خصوصیات. گفته امر به خصوصیات هر خصوصیتی را که ناسی نسیان کرده امرش در حقش ساقط است. خب وقتی امرش ساقط شد امر به ما بقی ناسی را میگیرد پس فعل ناسی ماموربه است. شاید این بهترین بیان باشد برای اجزای عمل ناسی برای این که ما عمل ناسی را ماموربه بکنیم. شیخ در صدد این است ها! همه این مطالب برای این است که ما عمل ناسی را ماموربه بکنیم. ماموربه کردی تمام است اِجزا.

سوال:؟؟؟

جواب:میگوید اینها که ما امرداریم به فاتحه الکتاب... یا در ضمن مجموع یا جداگانه. به اونها که التفات دارد. میماند امر به این جزء به این التفات ندارد خب این هیچی بقیه بحال خودش باقی میماند.

خب حالا قائل این جور میگوید که امر به جزء امر مولوی است. این امر مولوی در حق ناسی مرتفع است. سایر اوامری که هست به اونها التفات دارد اونها متوجه میشوند فرض کنید از مولا برای یک مرکب ده تا امر امده. نُه تا را ملتفت است اونها در حقش منجز میشود یکیش را التفات ندارد رفع النسیان. اصلا التفات ندارد اصلا امر به او رفع النسیان هم نمیخواهیم. معنا ندارد. این قائل میاید امر به ماعدا را درست میکند از بابی که امر به جزء شامل ناسی نمیشود. تمام گیر سر همین است. امر به جزء شامل نمیشود تمام است. حالا چطور امر به ما عدا تثبیت میشود؟ تمام گیر اینجا است.

مرحوم شیخ انصاری میگوید و اما ما ذکره این را توهم دیگه نمیگوید معلوم میشود، اونها را میگفت نظیر هذا التوهم، اونها توهمات بود.اما میگوید و اما ما ذکره من ان دلیل الجزء قد یکون. حالا همه جا نه، لا اقل باید تفصیل داد که دلیل جزء همان امر به کل است درست است. امر به کل در حق ناسی الان تنجز ندارد یک ماموربه بیشتر نیست و اون کل است بعد از التفات تنجز پیدا میکند. اگر امر به کل بود این قائل میگوید حرف شما درست است. در حقیقت این میگوید باید تفصیل داد. ان قلت که اما ما ذکره. باز هم کسی پیدا نکرد مستشکل را؟؟ حالا این متوهم کی هست بیشتر به صاحب فصول میخورد. بیشتر وقتها. حالا مهم نیست. ما اما ذکره... قد یکون من قبیل التکلیف. راست میگوید ها! بعضی اجزا با تکالیف ضمنیه بیان شده اند. این جور نیست امر به مرکب کرده باشد برای ما بیان کرده باشد تمام شده باشد. نه. خیلی اوقات امر به مرکب اطلاق ندارد بعد امر به اجزا تک تک بیان شده. این را درست میگوید. میدانیش همین است. اما ما ذکره... حالا که من قبیل التکلیف شد. فهو لاختصاصه بغیر الغافل. شامل غافل که نمیشود. در نتیجه اون امر به جامع را تقیید نمیزند در حق غافل. لا یقید امر بالکل الا بقدر مورده. و هو غیر الغافل فاطلاق الامر بالکل حرف بدی نگفته. فاطلاق الامر بالکل اطلاق امر به کل المقتضی لعدم جزئیة هذا الجزء فالاطلاق الامر بالکل بالنسبه الی الغافل بحاله.

سوال:؟؟

جواب: فاطلاق امر به کل که ما عدای این است نه باقی. کل یعنی هما که گفته نماز بخوان این امرش در حق ناسی فعلیت پیدا میکند.

خب چه جواب میدهد شیخ انصاری؟ مقداری جواب را پیچ داده است. مرحوم شیخ انصاری میگوید ففیه. این امری که شما میگویید این امر یا نفسی است یا غیری است. این امری که آمده یا نفسی است یا غیری  است. فرموده اگر این امر نفسی است، امر نفسی داریم به این فعل در اون مرکب. خب این لا یفید به درد شما نمیخورد. امر نفسی به شیئی در مرکبی معنایش این است اون واجبٌ فی الواجب. ما بحثمان در جزئیت است. شرطیت است. اگر یک امر نفسی داری مثلا به جلسه استراحت یک امر نفسی داری، معنای این امر نفسی این است که این واجبٌ فی الصلاة از قبیل الواجب فی الواجب. ما الان بحثمان در اقل و اکثر است این اقل و اکثر (نیست). این تکلیف دیگری است. مرحوم شیخ انصاری تشقیق میکند. میگوید اون امری که آمده یا امر مستقل است یک امر نفسی است این ربطی به بحث ما ندارد نگفته ولی مقصودش این است این داخل میشود در واجب فی واجب. بله اگر شما واجب در واجب را عصیان کردی اصل واجب صحیح است بحث نداریم. این ربطی به بحث ندارد.

سوال:؟؟

جواب:میگوید ففیه ان التکلیف المذکور... تکلیفا نفسیا... به درد شما نمیخورد. تکلیف نفسی دلالت بر جزئیت ندارد. اگر تکلیف نفسی هست دلالت بر جزئیت ندارد. فلا یدل. دلالت ندارد. نه چون مجمل است، دلالت ندارد. مقتضای تکلیف نفسی واجب فی الواجب است. مثل این که میگویند قنوت. بعضی ها میگویند قنوت تکلیفش نفسی است مستحب فی الواجب. ربطی به نماز ندارد نماز را مقید به چیزی نمیکنند.

این درست است. میگوید اگر تکلیف نفسی بود که فلا یدل دلالت ندارد علی کون متعلقه جزءا للماموربه حتی یقید امر به کل. امر به کل که مقید نمیشود.

سوال:؟؟؟

جواب: حالا شیخ انصاری این طور میگوید ما بحث میکنیم.

میگوید اگر تکلیف نفسی است این از محل بحث خارج است جزئیت را درست نمیکند. و اما اگر امر غیری باشد، امر غیری بله. امر غیری اصلا ناشی شده از جزئیت. و ان کان تکلیفا؟؟؟ این امری که به این تعلق گرفته تکلیف غیری است. میگوید اگر تکلیف غیری باشد نتیجه نمیدهد. شما الان میخواهی چکار بکنی؟ شما میخواهی باقی را بر ناسی واجب بکنی. ببینید این خارجا خودتان حساب بکنید. الان این قائل میخواهد باقی را بر عهده ناسی بیاورد از بابی که اون حکم تکلیفی شامل ناسی نمیشود خب بقیه بر عهده اش هست. شیخ انصاری میگوید اگر غیری است نمیتواند باقی را بر گردن این اثبات بکند. اگر نهی غیری است معنایش این است که این ناشی شده از امر به کل. خودمان همین طور حساب بکنیم. فوقش این است که پس این امر غیری وقتی در حق ناسی نیست امر به کل هم در حق ناسی نیست اما امر به باقی هست، نه. میگوید اثبات نمیشود.

بگذار این عبارت شیخ را از بیرون فکر کنیم همین طور میشود دیگه. یک فعلی است اون فعل را شخص یادش رفته. خب یادش رفته تکلیف غیری نسبت به آن ندارد. چون تکلیف غیری فرع بر این است که اون ذو الغیر، اون غیر التفات داشته باشد تا تکلیف غیری داشته باشد. این غایتش این است که تکلیف غیری ندارد پس اون امر به کل ندارد. اما امر به باقی دارد، که ما الان میخواهیم این اقا هم میخواست امر به باقی را درست کند این درست نمیشود. این عبارت شیخ خیلی عبارت خلاصه ای است. میگوید و ان کان التکلیف غیریا فهو کاشف عن کون متعلقه جزءا این درست است. امر غیری کاشف از این است که متعلق جزء است. اگر جزء نبود امر غیری نداشت که. اینجا قبول دارد که امر غیری کاشف از جزئیت است بر خلاف قبلی که تکلیف نفسی. این در مقابل اون است. تکلیف نفسی دلالت بر جزئیت ندارد یک تکلیف مستقل است میگوید خب باشد تکلیف مستقل ربطی به بحث ما ندارد این غیریت ربطی به بحث ما دارد ولی میگوید و ان کان التکلیف غیریا فهو کاشف عن...  لان الامر الغیری انما یتعلق بالمقدمه. امر غیری وقتی است که مقدمیت داشته باشد. اینها روی مبنای مقدمه داخیله است. اگر جزء بود مقدمه داخلیه و اگر شرط بود مقدمه خارجیه.

خب حالا در حق ناسی این امر منتفی است خب حالا این امر منتفی است چطور ثابت میکند امر به باقی ثابت است؟ و انتفائه بالنسبه الی الغافل لا یدل علی نفی الجزئیته. در حق  این نیست راست میگوید. امر به جزء منسی در حق غافل و ناسی نیست اما این دلالت ندارد که در حق تو هم جزء نیست پس باقی واجب است. میگوید نه دلالت ندارد ممکن است هنوز در حقش جزء باشد ولی چون ناسی است در حقش مرتفع است. همین. جزء باشد ولی چون ناسی است تکلیف نداشته باشد.

مرحوم شیخ انصاری میگوید لانّ الامرالغیری.... و انتفائه بالنسبه... راست میگویی این امر غیری در حق غافل نیست التفات ندارد ولی لا یدل علی نفی جزئیته فی حقه. خیلی حرف متینی گفته. میگوید جزئیت از امر غیری که نیامده تا بگویی حالا که امر غیری رفت جزئیت رفت. جزئیت از امر به کل امده میگوید و انتفائه بالنسبه الی الغافل لا یدل... نه. جزء هست هنوز در حقش و امر هم ندارد چون بعدا ملتفت میشود دیگه. امر ندارد ولی جزء هست در حقش. لان الجزئیة غیر مسبّبة عنه. میگوید جزئیت از این امر به جزء نیامده است. بل هو بلکه این امر به جزء از سببیت...

سوال:؟؟

جواب: امر همین امر غیری. لان الاجزئیه غیر مسببة عنه. بابا جزئیت از امر غیری نیامده که تا بگویی وقتی امر غیری رفت جزئیت رفت. امر غیری از جزئیت امده. اول جزء شده بعد امر غیری امده.

سوال:؟؟

جواب: جزئیت از امر به کل امده.

سوال:؟؟؟

جواب:حق ناسی.

یک بار دیگر عبارت را ببینید. امر غیری ساقط است در حق ناسی نه جزئیت. جزئیت به حال خودش باقی است چون فرض این است که ملتفت میشود. نماز این همان نماز یازده تا است. منتها امر غیری به اون جزء یازدم ندارد. منتفی است. انتفای امر جزئی به جزء یازده ملازمه ندارد پس به ده تا امر دارد. نه. هنوز امر به یازده تا باقی است ولی چون نسیان دارد الان محرک ندارد. داعی ندارد.

عبارت شیخ انصاری: میگوید و انتفائه بالنسبه الی الغافل این امر غیری راست میگوید امر غیری به غافل معنا ندارد مثل امر نفسی است. انتفای امری غیری نسبت به غافل لا یدل علی نفی جزئیته. نه. جزء هم هست ولی چون التفات ندارد امر غیری ندارد خب بعد التفات پیدا میکند و امر غیری پیدا میکند. انتفای امر غیری، شیخ میگوید جزئیت از امر غیری نیامده که. جزئیت از امر به کل امده. این امر غیری از جزئیت امده. اون امر به کل اون را باید درست کنید. امر به کل هم به این ناسی مانعی ندارد. چون بعدا ملتفت میشود. و انتفائه بالنسبه الی الغافل لا یدل... دلالت ندارد که امر به کل هم نسبت به ناسی نداریم. نه. امر غیری ندارد چون ناسی هستی لغو است. اما امر به کل هم در حقت باقی است چون بعدا ملتفت میشوی. شیخ انصاری از اون کسانی است که میگوید امر به ناسی از اول وقت امده. لان الجزئیه غیر مسببه عنه. جزئیت که از امر غیری نیامده که گفتی امر غیری منتفی شد جزئیت امده. بل هو امر غیری مسبب از جزئیت است. خب. امر غیری مسبب از جزئیت است. این جزئیتش در حق ناسی هست. الان به خاطر یک مشکلی نمیتواند امر غیری بکند. امر غیری مسبب از جزئیت است. کسی توهم نکند خب چه فرق میکند امرغیری از مسبب هم باشد وقتی امر غیری منتفی شد مسبب هم منتفی میشود. نه. از این طرفش ملازمه نیست. اگر اون جزئیت مسبب از امر غیری بود ملازمه است. مسبب از او است امر غیری رفت جزئیت میرود. ولی این مسبب از امر غیری نیست. امر غیری از اون مسبب است و اون امر غیری چون عذر مستوعب نیست مجال دارد اینجا. پس اون مسبب به حال خودش باقی است. این فرمایشات شیخ.

و من ذلک یعلم الفرق بین ما نحن فیه و بین ما ثبت اشتراطه من الحکم التکلیفی کلبس الحریر. میگوید جزئیتی که با امر به مرکب امده فرق میکند با جزئیتی که از حکم تکلیفی امده. شاگردان: شرطیت. استاد: شرطیت حالا. فرق نمیکند. میگوید این دوتا با هم فرق میکند. یک گیری ما داریم این را رویش تامل بکنید.

ما دوره قبل گفتیم که شیخ انصاری حتی در شرایطی که از حکم تکلیفی هم میاید میگوید مجزی نیست. در نوشته هم همین طور نوشتیم. ولی تتمه این کلامی که اینجا دارد ما را به. نائینی هم همین طور میگوید. نائینی تصریح میکند. میگوید حتی اجزا یا شرایط، شرایطی که از حکم تکلیفی امده در حق ناسی هست. میگوید شرایط عامه است در حق ناسی چه از حکم وضعی امده باشد و چه از حکم تکلیفی امده باشد. ما هم در ذهنمان قدیمها همین بود شیخ انصاری همین را میگوید اون روز یک کم شک کردیم ولی الان دوباره ادعای ما این است که شیخ انصاری که اون سه قسم را بیان کرد ظاهر جوابش این بود که نه، در اون دو قسم دیگر هم همان طور که در قسم اول اطلاق داشت عمل ناسی باطل بود در اون دو قسم دیگر هم عمل ناسی باطل است. دوباره همان حرف سابق را برگشتیم. این را تامل بکنید.

شیخ انصاری میگوید شرایطی هم که از حکم تکلیفی به دست امده مثل حریر مثل اباحه مکان اونجا هم عند النسیان عملش باطل است. و این عبارتی که اینجا اورده این عبارت که میگوید که من ذلک یعلم الفرق بین ما نحن فیه و بین ما ثبت اشتراطه.... فان الشرطیه مسببة عن تکلیف عکس ما نحن فیه فینتفی بانتفائه، درست است میگوید شرطیت ینتفی بانتفائه اما این که اون خطاب عام است ناسی را میگیرد...

سوال:؟؟؟

جواب: لکان غصبی درست است. گفتیم اشکال ندارد.

حالا این را یک تاملی بفرمایید دوباره ما همان به سابق برگشتیم گفتیم نه، شیخ انصاری مثل مرحوم نائینی که مرحوم نائینی میگفت فرقی بین نسیان و چی نیست. این که شرطیت از حکم تکلیفی بیاید یا وضعی فرق نمیکند مطلقا حکم به بطلان کرده است. به شیخ هم نسبت نداد که خلافا لشیخ در ذهن ما این است که نائینی هم میگوید شیخ همین طور میگوید. فرقی بین شرایطی که از حکم تکلیفی آمده و شرایطی که به خطاب مستقل امده فرقی نمیگذارد شیخ انصاری. تامل بکنید ببینیم که بحث مهمی است این در فقه خیلی ثمر دارد.