درس خارج اصول جلسه 96 تاریخ:19/11/1404
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمان الرحیم.
بررسی عمل ناسی نسبت به ادله اولیه در فرض امکان اختصاص خطاب به ناسی
بحث در عمل ناسی بود که باید ملاحظه بکنیم هم ادله اولیه را و هم ادله ثانویه و مرحله سوم هم اصل عملی. نسبت به ادله اولیه بحث کردیم تارةً دلیل جزء یا شرط اطلاق دارد، مقتضای اطلاق دلیل جزء و شرط که میگوید این شرط است لا ینفک عن الواجب، این جزء است لا ینفک عن الواجب، مقتضای اطلاق دلیل جزء و یا شرط عدم اجزای عمل ناسیاست. کما اینکه اگر گفتیم دلیل جزء و شرط اطلاق ندارد، مثل اینکه مثلاً دلیلش اجماع است و دلیل واجب اطلاق دارد، گفته نماز بخوان چه با ترتیب چه بدون ترتیب، ترتیب را از دلیل مثلاً اجماع فهمیدیم اگر دلیل واجب اطلاق داشت، اطلاقش شامل ناسی میشود و عمل ناسی صحیح است و اگر نه دلیل واجب اطلاق داشت، نه دلیل شرطیت و جزئیت اطلاق داشت، نوبت به اصل عملی میرسد که بحثش خواهد آمد.
موارد اطلاق دلیل جزء یا شرط (بحث صغروی)
این بحث کبرویش تمام است همینطور است. یک بحث صغروی است در مقام، کجا میتواند دلیل جزء و شرط اطلاق داشته باشد؟ در این بحث صغروی مرحوم بهبهانی فرمود که اگر دلیل جزئیت، دلیل شرطیت به صورت اِخبار باشد اطلاق دارد لا صلاة الا بطهور یعنی نماز از طهارت لا ینفک است، اطلاق دارد چه در حال تذکر، چه در حال نسیان. مرحوم وحید بهبهانی در این بحث صغروی گفت اگر به صورت اخبار باشد اطلاق دارد و اما اگر به صورت انشاء باشد، گفته باشد لا تصل فی ما لا یؤکل لحمه مثلاً، این اطلاق ندارد. انشاء شامل کسی است که ناسی است، ناسی عاجز است، شامل عاجز نمیشود .
مرحوم محقق عراقی هم شبیه این را با یک بیان آخری، ایشان میگفت اگر دلیل جزء و شرط امر غیری باشد، اطلاق ندارد امر غیری طلب است، طلب به عاجز معنا ندارد و اگر ارشادی است، گفت اطلاق معنا دارد. دو تا تفصیل است در مقام در این بحث صغروی که کجاها دلیل جزء و شرط میتواند اطلاق داشته باشد، کجاها نمیتواند اطلاق داشته باشد.
مرحوم نائینی ادعا کرد که نه، همهجا دلیل جزء و شرط میتواند اطلاق داشته باشد اگر یک خطاب لفظی داشته باشد و مولا در مقام بیان باشد، اطلاق دارد حالا گفته لا صلاة الا بطهور که همه قبول دارند اطلاق را، یا گفته لا تصل فی ما لا یؤکل لحمه این ارشاد است. امر ارشادی هم اطلاق دارد.
ولکن همانطور که بعضی رفقا تذکر دادند، ما در اطلاق امر ارشادی یا نهی ارشادی ما در اطلاقش گیر داریم. اینکه بفرماید صل مثلاً مع طهارت و نحو امر بیان کند ولو ارشاد است، ما گفتیم که خطابات ارشادی است چون به صورت طلب است، چون به صیاغت طلب است و طلب به غیر مقدور معنا ندارد، گفتیم اطلاق ندارد. ما فرمایش وحید بهبهانی را که فرموده اگر به صورت امر باشد اون جزئیت یا به صورت نهی باشد، ولو ارشادی هستند، وحید بهبهانی اینها را ارشادی میداند؛ ولو ارشادی هستند، گفته اطلاق ندارد یک بحث صغروی است دیگه شرطیت مطلقه، جزئیت مطلقه را نمیشود از امر انشائی به جزء یا نهی انشائی استنباط کرد.
ما هم همینطور در ذهنمان، یادم نیست که کلام وحید بهبهانی را دیدم یا نه، از قدیم الایام ما هم در ذهنمان همین است. بحث، بحث صغروی است ها!! اصل اینکه اگر اطلاق داشت عمل ناسی مجزی نیست، بحث نداریم اینکه بعضی جاها هم اطلاق دارد، بحث نداریم. بحث سر این است که اگر دلیل جزء و شرط یا دلیل مانعیت به صورت امر بود، به صورت نهی بود، میتواند اطلاق داشته باشد یا نمیتواند اطلاق داشته باشد؟
ولکن مع ذلک ما یک حرف دیگه زدیم .درست است اگر امری که به جزء تعلق گرفته است، امری که به شرط تعلق گرفته است، امر ارشادی باشد، حق با مرحوم وحید بهبهانی است، اطلاق ندارد ولکن ما یک ادعای دیگه داریم. اون ادعای ما این است که اوامری که به اجزاء و شرایط تعلق میگیرد یا نواهی که به موانع تعلق میگیرد، ما میگوییم اونها ارشادی نیستند و ادعای ما این است که اطلاق در اونها معنا دارد اگر فرمود ارکع فی صلاتک میتواند این ارکع اطلاق داشته باشد. نواهی که به اجزاء و شرایط تعلق گرفته است، اینها به داعی بعث و زجر نیستند تا بگویید آقا مختص هستند به ملتفتین نه.
مرحوم آقا سید محمد باقر هم یک بیانی دارد ایشان هم در صدد برآمده که اوامر و نواهی که به اجزاء و شرایط تعلق گرفته است، اونها را هم درست بکند که اطلاق داشته باشند ایشان هم یک بیانی دارد، ملاحظه بفرمایید ما بیانمان این است: اینکه امر مولوی یا نهی مولوی باید به داعی بعث و زجر باشد، مختص به این باشد، گفتیم نه، این دلیل ندارد امر مولوی یعنی امری که از مولا صادر میشود به عنوانی که مولایی است، به عنوانی که آمر است. ناهی است. این را میگوییم امر مولوی در مقابل امر ارشادی که صادر میشود از متکلم به داعی اخبار، ارشاد، اعمال مولویت در کار نیست.
ما فرمایش محقق همدانی را گفتیم حرف متینی است که امر به اجزاء ارشادی نیستند، ارشاد به جزئیت نیستند اگر فرمود ارکع فی صلاتک، میگوییم این ارکع به داعی این ارکع ارشادی نیست خلافاً لمثل مرحوم آقای نائینی، مرحوم آقای خویی، اینها میگویند اوامر متعلق به اجزاء و شرایط اینها همه ارشادی هستند ما گفتیم نه، وجهی برای ارشادیت نیست اینها مولوی هستند. خب حالا که مولوی شدند، میتوانند اطلاق داشته باشند؟ ادعای ما این است که بله، مولوی هستند و اطلاق دارند چون اینها صادر شدند از شخص به ما هو مولا. مثل لا صلاة الا بطهور به ما هو مولا میگوید لا صلاة این خطابش مولوی است اما خطاب مولوی لازمهش به داعی بعث و زجر نیست، نه، خطاب مولوی درست است به صورت امر است، به صورت نهی است، ولکن غرضش از اینکه میگوید ارکع، ارکع یعنی میخواهد بگوید من نسبت به این جزء، به این جزء هم امر مولوی دارم نه که رکوع بکن، فقط رکوع بکن، نه این امرش مولوی است ارکع همان جزء است، ولکن اون غرض اصلی این است که میخواهد بگوید این جزء نماز من است. نماز خواندی بدون رکوع نباید باشد.
اوامر متعلق به اجزاء و شرایط، اینها اوامر مولوی هستند اصل در هر خطابی از مولا صادر میشود، اصل این است که مولویت است. ارشاد خلاف اصل است ولی معنای مولویت این نیست که این را بیاور. این را بیاور در اوامر نفسی است معنای مولویت ملازمه ندارد با داعی بعث و زجر نه ممکن است مولوی باشد اما به داعی بعث و زجر هم همین، بزنگاهش هم اینجاست، امر مولوی مساوق نیست با به داعی بعث و زجر، نه ، امر مولوی میکند به داعی اینکه بگوید مرکب از اینهاست به داعی بیان جزئیت. امر ارشادی میگوید به داعی اخبار اصلاً اعمال مولویت نمیکند ما میگوییم نه، لا حتی مثل لا صلاة الا بطهور که صورت امر هم نیست، ما حتی در لا صلاة الا بطهور میگوییم دارد اعمال مولویت میکند، میگوید طهارت شرط نماز من است حالا اگر گفت ارکع فی صلاتک و اطلاق داشت، اطلاق داشت یعنی حتی در حال نسیان هم میخواهم بگویم رکوع جزء نماز من است این جزء، بیان جزئیت، غرض، غرض از امر مولوی، غرض اصلی از امر مولوی به اجزاء و شرایط، امر، مولوی است ولکن به داعی این است که بیان بکند جزئیت اون متعلق امر را یا شرطیت متعلق امر را. حالا اگر امر از مولا صادر شد در مقام بیان بود، گفت که، ببین ما ادعایمان این است، بگوید لا صلاة الا به طهور مرحوم چی قبول دارد میگوید اطلاق دارد، همه قبول دارند. حالا بگوید اذا قمتم الی الصلاة فطهر. فرقی بین لا صلاة الا بطهور که میگویید اطلاق دارد، اذا قمتم الی الصلاة فطهر، اذا قمتم الی الصلاة فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم فرقی بین این دو تا خطاب نیست. همانطور که در لا صلاة الا بطهور دارد اعمال مولویت میکند ها!، میگوید من به ما اینکه مولا هستم، میگویم نمازی را که واجب کردم بدون طهارت نمیشود ما ادعایمان این است که اگر هم گفت اذا قمتم الی الصلاة فاغسلوا، معناش همین است که اون نمازی که من تشریع کردم بدون وضو نمیشود. درست است گفتم داعی من بیان شرطیت است، داعی من، درست است امر مولوی به شما کردم، گفتم فاغسلوا، فاغسلوا امر مولوی است، ارشادی نیست ارشاد خلاف ظاهر است در خطابات ولی غرض اصلی از این امر مولوی من بیان شرطیت است یا بیان جزئیت است همین.
و به عبارت اخری عرف هیچ فرقی نمیبیند بگوید لا صلاة الا بطهور یا بگوید اذا قمت الی الصلاة فطهرهمان طور که لا صلاة، در رد مرحوم وحید بهبهانی، همان طور که لا صلاة... اطلاق دارد. اونجا اوضح است انصافا فرق میکند مقداری. ولی در اصل شرطیت مطلقه، استظهار شرطیت مطلقه فرقی ندارد بگوید لا صلاة الا بطهور یا بگوید اذا صلیت فطهر. هر دو ما میگوییم حکم شرعی هستند هر دو بیان مجعول شارع هستند، ارشاد نیست، جعل است. و ادعای ما این است که فرقی بین این دو تا نیست. اون که فرق دارد، تکلیف اقتضا میکند قدرت را، اون تکلیفی است که به داعی بعث و زجر است. اعتباری که به داعی بعث و زجر است، بله اقتضا میکند مقدوریت را اما اعتباری که به داعی، همین! اعتباری که به داعی بیان جزئیت و شرطیت است، میخواهم شرط بیان کنم من درست است با این لسان گفتم، این ظهور در اطلاق دارد همین! همین را فکر بکنید.
امر به داعی بعث، امر به داعی بعث اقتضا میکند به قول مرحوم نائینی اقتضا میکند مقدوریت را ولی امر به داعی بیان جزئیت یا شرطیت، کاری ندارد، نمیخواهم بگویی بیاور این را .این را نمیخواهم بگویم، میخواهم بگویم در ضمن نماز من این هم هست امری که به داعی بعث و زجر است، اقتضا میکند مقدوریت را، ناسی را نمیگیرد، راست میگید اما امر و نهی که به داعی بعث و زجر نیست، به داعی بیان حدود مکلف به است، اقتضا، این آیه و روایت نداریم که هر امر مولوی باید متعلقش مقدور باشد ما آیه و روایت نداریم که باید اون امر مولوی را نگاه کنید اگر اون امر مولوی به داعی انبعاث و انزجار است، بله باید متعلقش مقدور باشد اما اگر به داعی، امر مولوی است ها!!، ما از این مولوی بودنش دست بر نمیداریم ظاهر هر امری از مولا صادر میشود اینست که مولوی است اما به داعی بیان متعلق یک حکم آخری است، نه به داعی، امر به اجزاء و شرایط که به داعی بعث و زجر اون شرایط نیست لذا اونهایی که اون طرفی هستند میگویند اصلاً ارشاد است همه قبول دارند به داعی بعث و زجر نیست ما میگوییم که امر مولوی است از مقام مولا صادر شده، این اعتبار، اعتبارٌ صدَر من المولا اما به داعی این است که اون واجبش را توسعه بدهد یا تضییق بکند این است که...
سوال:؟؟
جواب: اخبار خلاف شأن شارع است.
سوال:؟؟؟
جواب:اعمال مولویت است. به داعی اون است نه که فقط خبر میدهد. فرق ما این است. لا صلاة الا بطهور حالا اونها میگویند این اخبار از این است که طهارت شرط است. ما هم همان جا میگوییم اخبار نیست حالا اشکال ندارد. ما میگوییم چطور اونجا میگویید اخبار از این است که شرط است و به نحو اطلاق است وقتی هم گفت صل متطهرا به همین داعی است که میخواهد این را قید است. اون داعی است. امرش مولوی است. اما نه به داعی بعث به اون. به داعی بیان یک امر دیگری.
اوامری که به اجزاء و شرایط تعلق گرفتند، ادعای ما این است، اینها اوامر مولوی هستند اما امر مولوی معناش نیست که بعث و زجر به متعلقشان، نه، اعمال مولویت میکند به این بیان که مولا میگوید اون نماز من عبارت است از اونکه رکوع داشته باشد خب حالا این را تأمل بفرمایید مهم نیست حالا اگر کسی...
حاصل الکلام، اگر کسی در امر ارشادی آمد گفت نه، مثل مرحوم نائینی، مثل مرحوم آقای خویی، گفت قدرت هم نداری، ارشاد اطلاق دارد اون یک راه است فلا فرق بین اینکه بگوید لا صلاة الا بطهور یا بگوید اذا قمت فطهر این طهر چون ارشادی است اطلاق دارد یا این را باید بگویید که ما گیر داریم ما هم ارشادیتش را گیر داریم، هم اطلاقش. یا اینکه بگویید نه، امری که میکند اذا قمتم الی الصلاة فطهر، نه، این امر ارشادی نیست این امر مولوی است، ولی به داعی بعث به این نیست داعیش فرق میکند به داعی بیان شرطیت است.
سوال:؟؟؟
جواب: ما میگوییم اگر به صورت طلب بود خطاباتی که تعلق گرفته به اجزا و شرایط، مرحوم اسید محمد باقر به نظرم غیر عرفی صحبت کرده . گفته این خطابات در مقام بیان ملازمه است. عرفی نیست. میخواهد بگوید ملازمه است بین نماز و... بعد گفته اطلاق دارد.نه. ما میگوییم این اوامر و نواهی مولوی هستند اعمال مولویت دارد میکند حس ما این است که بما هو مولا صحبت میکند اما نمیخواهد به اینها بعث کند از اینها زجر کند غرض و داعیش بیان جزئیت است برای متعلقی که به ان امر کرده است.
مقتضای قاعده ثانویه در مساله و اختلاف مرحوم شیخ با مرحوم آخوند
خب هذا تمام الکلام در مرحله اول، قاعده اولیه بنابراین که تکلیف به ناسی ممکن باشد اما در مقام یک قاعده ثانویه هم داریم قاعده ای که مرحوم شیخ انصاری مطرح کرده و اون قاعده ثانویه کسی بگوید مقتضای قاعده ثانویه این است که ولو اون دلیل اطلاق دارد ها!، ولکن مقتضای قاعده ثانویه تقیید اون دلیل است به ما عدای جزء منسی. در حقیقت ما تا حالا در مقتضی، مقتضی اطلاق یا نه مرحله ثانی بحث در ناحیه مانع است کسی بگوید حدیث رفع، رفع النسیان حاکم بر ادله اولیه است. عیب ندارد ادله اولیه اطلاق دارد، هم عامد را میگیرد، هم ناسی را میگیرد، ولکن ضم رفع النسیان به ادله اولیه تخصیص میزند اون ادله اولیه را به غیر ناسی.
بحث در مقتضای قاعده ثانویه است که مرحوم شیخ انصاری مطرح کرده ان قلت مقتضای ادله ثانویه، رفع النسیان در ذهنم این است که رفع النسیان در دو جا است، یکی در حدیث رفع است که همه قبول دارند، یکی هم در اون روایاتی که صبی و اینها را آورده، رفع القلم. رفع القلم هم در ذهنم هست که نوشتیم حالا آدرس ندادیم، در ذهنم هست که رفع القلم در غیر، به غیر حدیث رفع هم ما رفع نسیان داریم حالا مهم نیست، حدیث رفع کافی است که رفع النسیان ادعا این است که ما رفع النسیان را ولو دلیلش مطلق است ها!، دلیل جزء مطلق است، دلیل شرط مطلق است، اون قاعده اولیه بود عدم اجزاء، رفع النسیان حاکم بر اون اطلاقات است اصلاً این بحث مال فرض اطلاقات است اگر اطلاق ندارد از اول، نیاز به رفع نداریم نه، فرض کردیم ادله اولیه اطلاق دارد. حالا به قول وحید بهبهانی در خصوص اونجایی که به صورت اخبار است یا به نحو مطلق، چه به صورت اخبار، چه به صورت انشاء، اگر قبول کردیم و که ما دلیل مقتضای بعض از ادله اولیه اطلاق شرطیت است، اطلاق جزئیت است، بحث در این است که خب مقتضای دلیل ثانوی رفع القلم عن الناسی، رفع النسیان مقتضایش تخصیص به متذکر است. یک راهی است برای اینکه عمل ناسی را تصحیح بکنیم به حدیث رفع.
مرحوم شیخ انصاری این را هم در یک ان قلتی مطرح کرده ان قلت که رفع النسیان تضییق میکند ادله اولیه را بعد جواب داده، گفته که نه، رفع النسیان نمیتواند تخصیص بزند ادله اولیه را به ذاکرین. ضم رفع النسیان به ادله اولیه و همچنین حالا خصوص رفع النسیان نیست، لا تعاد الصلاة، لا تعاد الصلاة ضمش به ادله اولیه، تخصیص بزند اون ادله اولیه را به ذاکرین، اختلافی است بین مرحوم شیخ و مرحوم آخوند. شیخ لا تعاد را قبول کرده گفته خب دلیل خاص است به ذهن میزند مرحوم شیخ هم لا تعاد الصلاة را حمل میکند بر مقام امتثال. تقیید احکام را به متذکرین ناممکن میداند این را شما ملاحظه بکنید. شیخ قبول کرده موارد لا تعاد مجزی است عمل ناسی. آیا این از این باب است که لا تعاد تخصیص میزند ادله اولیه را به متذکر که در ذهن ما بعید است. شیخ انصاری ادله اولیه را به هیچ وجه میگوید امکان ندارد تخصیص بخورد به متذکر. یا اینکه حدیث لا تعاد در مقام امتثال میگوید مجزی است. حکم عام است. ناسی هم به این جزء منسی امر دارد، حکم عام است. منتها حالا نسیان کرده، لا تعاد الصلاة میگوید که در مقام امتثال این ناقص را پذیرفتم این را شما دنبال کنید و ما را خبر کنید.
مرحوم آقای خویی در کثیری از موارد به لا تعاد تمسک کرده و گفته لا تعاد تخصیص میزند ادله اولیه را بعد یک جا که رسیده گیر کرده، گفته خب تخصیص ادله اولیه به امکان ندارد لازمهش این است که احکام به ملتفتین تخصیص پیدا بکند، این نمیشود. آمده گفته که لا تعاد تعبد به عدم اعاده در مقام امتثال است. یعنی شارع تکلیفش دست نزده، تکلیف شامل میشود هم ناسی را، هم متعمد را، هم عالم را، هم جاهل را ولی در مقام امتثال شما اگر ناسی بودی، گفته این مجزی است. آقای خویی هم لا تعاد را از مرحله اشتغال برده به مقام امتثال.
در ذهنم این است که شیخ چون خیلی تشدد دارد، میگوید اصلاً ناسی را نمیشود در خطابات حکم را عام جعل بکنیم، حکم را خاص، اصلاً نتوانسته تصویر بکند، در ذهنم این است که شیخ انصاری هم لا تعاد را در مقام امتثال جاری میکند.
حالا مهم نیست، لا تعاد موارد خاص است، فقط نماز است، اون هم به استثنای اون پنج تا، یا شش تا، ادله دیگه هم داریم که استثنا خورده اما به نحو عام، به نحو عام ما میتوانیم به ضم رفع النسیان به ادله اولیه بگیم فعلی را که ناسی انجام داده مجزی است؟ بحث سر این است. به برکت رفع النسیان به ادله اولیه حکم بکنیم عمل فاقد جزء منسی یا شرط منسی مجزی است. یک اختلافی است بین مرحوم شیخ و مرحوم آخوند مرحوم شیخ میگوید نمیشود، آخوند میگوید میشود و مرحوم نائینی طرفدار شیخ شده، به وجوهی گفته نمیشود، شیخ که فرمود نمیشود، با رفع النسیان نمیشود کاری کرد، یک بیانش این بود که اصلاً حدیث رفع مقدر مؤاخذه است. خب این که ربطی ندارد رفع شده مؤاخذه کاری به خطابات ندارد. تنزل میکند، نه حالا مؤاخذه نه. بگوییم جزئیت، شرطیت، هر چی شک کردی، آمده گفته که حدیث رفع رفع النسیان ها! رفع النسیان نمیتواند جاری شود و جزئیت این را، جزئیت منسی را بردارد. مرحوم شیخ انصاری گفته جزئیت، کلیت، اینها عناوین انتزاعی هستند. حدیث رفع در جزئیت جاری نمیشود کش داده دیگه، اون ادامهش را کار نداریم مهم همین جا است. رفع النسیان خواسته باشد جزئیت این جزء منسی را بردارد، گفته که این مجال ندارد.
مرحوم آخوند میگوید مجال دارد. مرحوم آخوند مرفوع را در رفع النسیان میگوید این جزئیت، جزئیت یادت رفته که جزء است، یادت رفته رفع النسیان جاری میشود و جزئیت این را در حق شما برمیدارد بعد اون وقت ضمیمه میکند به ادله اولیه، اثبات میکند تعلق امر را به باقی میگوید اون باقی مأمور به است. دیگه راه مرحوم آخوند این است دیگه. هم در ما لا یعلمون، هم در رفع النسیان، ادعای مرحوم آخوند این است که اجزاء حدیث رفع اینها را برمیدارد در فرض نسیان، در فرض جهل، بعد این را ضمیمه میکنی به ادله اولیه، ادله اولیه اختصاص پیدا میکند به عالم، به ناسی بنا هم شد که خطاب به ناسی عیبی ندارد، ممکن باشد.
خب این اشکال شیخ را چی جواب بدهد که نسیان کرده جزء را، رفع النسیان خواسته باشد جزئیت را بردارد، جزئیت یک امر انتزاعی است، یک امر شرعی نیست که. مرفوع به حدیث رفع باید یک امر شرعی باشد. مرحوم آخوند قبلاً جواب داد گفت شرعی باشد یعنی به ید شارع باشد نه که خودش هم شرعی باشد ما آیه و روایتی نداریم که حدیث رفع مختص به چیزی که شرعی باشد نه، چون رفع میکند پس باید یک چیزی باشد به یدش باشد جزئیت این به ید شارع است که این جزء است یا نه به ید شارع است. حدیث رفع جاری میشود جزئیت این منسی را در حق ناسی برمیدارد، به ضم این حدیث رفع به ادله اولیه اثبات میشود امر به باقی، پس عمل ناسی صحیح است.
یک اختلافی است بین مرحوم شیخ و مرحوم آخوند، مرحوم شیخ حدیث رفع را در اینجا میگوید مجال ندارد چون جزئیت امر انتزاعی است چی را میخواهد حدیث رفع بردارد؟ جزئیت الان یادش رفته این، جزئیت این را بردارد در حال نسیان، این امر انتزاعی است، حدیث رفع بر نمیدارد مرحوم آخوند عبارتش این است که میگوید که: ان المرفوع هی الجزئیة و یکفی لجریان حدیث رفع کون المرفوع بید شارع به کار شارع باشد نه که مجعول شارع باشد اینکه هم در باب استصحاب گفته، هم اینجا. رفع النسیان یک اطلاق دارد، هر چیزی را که به دست من باشد، این جزئیت به دست من است دیگه ولو اینکه حکم شرعی هم نیست فرموده کون المرفوع بید شارع ولو بید من است جزئیت این، از چه راهی؟ از راهی که امر به مرکب بکنم اگر امر به مرکب بکنم، این میشود جزء پس به ید من است جزئیت.
حرف بدی نمیزند. حدیث رفع اطلاق دارد، رفع النسیان اطلاق دارد فوقش میگوییم بابا چون از شارع صادر شده، باید جای رفع داشته باشد شأنش باشد بگوید رفع النسیان خب جزئیت این را شک داری، به ید شارع جزئیت دیگه، امر به کل بکنم میشود جزئیت مجعول میشود به ید شارع بودن لازم است، نه که مجعول شارع بودن. یک مبنا هست دیگه، اختلافی است بین شیخ و مرحوم آخوند مرحوم شیخ حدیث رفع را در اینجا میگوید مجال ندارد مرحوم آخوند میگوید مجال دارد رفع النسیان.
مرحوم نائینی در اینجا پیدا شده، میدانید دیگه شأن نائینی همین است که میگوید من خزینه علم شیخ هستم و با مرحوم آخوند هم اختلاف شدیدی دارد در مقام چند وجه آورده در رد مرحوم آخوند اینکه ، این یک بحث مهمی است ها ! اینکه میتواند حدیث رفع، رفع است، به ضمش به خطابات اولیه اثبات بکنه امر به باقی را، این یک بحث مهمی است. ادعای آخوند است: ضم حدیث رفع به ادله اولیه اثبات امر برای ما عدا مرفوع حرفی که مرحوم شیخ نپذیرفت به همین بیانی که گفتیم، آخوند ادعا کرده. و در مقابل مرحوم نائینی به چند وجه، به چند وجه آمده گفته که لا مجال برای حدیث رفع این بحث خوبی است. این لا مجال هم برای نسیان، هم برای رفع ما لا یعلمون در رفع ما لا یعلمونش که واضحتر است نائینی میگوید رفع ما لا یعلمون حکم ظاهری است رتبهش با احکام واقعی است دو تا است. اصلاً کار به احکام واقعیه ندارد اون امرش اوضح است نه رفع النسیان که رفعش واقعی است. میگوید ضم حدیث رفع به ادله اولیه نتیجه نمیدهد امر به باقی را در مقابل آخوند که میگوید ضم حدیث رفع به ادله اولیه نتیجه میدهد امر به باقی را تأمل بکنید، بحث مهمی است، ثمره مهمی دارد انشاءالله.