درس خارج فقه جلسه 28 تاریخ:22/7/1404
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.
بسم الله الرحمان الرحیم.
عجز از وضع باطن ید و معنای عبارت مرحوم سید
کلام مرحوم اقای حکیم و بررسی آن
بحث در مساله سوم بود فرع دوم. سید فرمود ومع الضرورة يجزئ الظاهر این عبارت موهم شده برای مثل اقای حکیم که یجزئ الظاهر ظاهر مجزی است یعنی یک کار دیگری میتوانی بکنی ولی این هم مجزی است. لذا تعلیقه زده بل یتعین. کأنّ مثلا اگر ضرورت بود تعین ندارد پشت دست. لذا مثلا اینجا هم میتواند بگذارد به اصطلاح. ولی یجزئ الظاهر. ظاهر هم بگذارد کافی است. مرحوم اقای حکیم این جور فهمیده از کلام سید و بعد هم ادامه داده دوران امر بین تعیین و تخییر که خواهیم گفت ناتمام است.
و لکن به ذهن میزند که و مع الضروره... یعنی فقط ظاهر مجزی است. متعین است اصلا. یجزئ الظاهر یعنی وقتی ضرورت است باطن دیگه ساقط است. یجزئ الظاهر باطن را نمیخواهد بگوید ضرورت است باطن شرطیت ندارد. یجزئ الظاهر. مثلا مثل این که بدلش ظاهر است. اگر اقای حکیم بل یتعین را نمیگفت و توضیح نمیداد ما به ذهنمان از یجزی تخییر به ذهن نمیامد. حالا مهم نیست. اگر که باطن نشد باید ظاهر. این به چه بیان باید ظاهر کف را؟ مرحوم اقای حکیم به دو بیان اشاره کرده. یکی قاعده میسور. قاعده میسور را لا اقلش در نماز مثل این که قبول دارد اقای حکیم. خیلی اوقات به قاعده میسور تمسک کرده، به ضم این که پشت دست میسور باطن است. صغرویا ادعا کرد ظهر میسور بطن است. کبرویا هم گفته قاعده میسور در نماز تمام است.
کلام مرحوم اقای خویی و بررسی آن
مرحوم اقای خویی اشکال میکند هم صغرویا و هم کبرویا. بحث کبروی را ما کار نداریم. قاعده میسور این ادعا است. ما میگوییم قاعده میسور به نحو کلی که در اصول بحث کردند دلیل ندارد. همان نبوی است. علوی است. اونها گیر دارد. ولی در باب نماز اصطیاد کردیم هر جا در مورد نماز یک مرتبه ای متعذر شد یک مرتبه ای دیگر را قرار داد. ما این را گفتیم قاعده میسور در نماز تمام است. یک دعوا است. اقای خویی میگوید قاعده میسور هیچ جا دلیل ندارد ما میگوییم در باب صلات بعید نیست قاعده میسور. خب این بحث ندارد. بحثش در اصول.
اما از نظر صغروی مرحوم اقای خویی گفته پشت دست این میسور کف دست نیست. مباین است. میسور در جایی است که مثلا یک نمازی است. نماز مرکب است. حالا نمیتوانی حمدش را بخوانی بقیه اش، سائر الاجزا میسور اون حساب میشود. مرکبات این جور هستند مثلا. میسور اون حساب میشوند. اما اینجا ظهر و بطن مثل راست و چپ است. میگوید از راه راست برو شما نمیتوانی بروی میگویی به قاعده میسور حالا از راه چپ بروم. در حالی که چپ میسور راست نیست که. حالا اینجا هم گفته که ظهر میسور بطن نیست این مباین با اون است این. بله؛ شما بگو تمام بطن واجب است این میرسیم بحث بعدی. بعد مثلا انگشتهایش را نمیتواند بگذارد. میگویی کف بگذار. این قاعده میسور دارد. بعض کف در مقابل کل کف میسورش هست اما ظهر کف مباین بطن کف است. اشکال صغروی که به اقای حکیم کرده.
و لکن ما سابقا ادعا کردیم الان هم روی اون ادعا هستیم. ما که میگوییم در باب نماز تنزل است از مرتبه عالیه به مرتبه بعدی ما نمیگوییم باید میسور صدق کند. درست است میگوییم قاعده میسور. ولی مرادمان از قاعده میسور اون میسور اصطلاحی نیست که اقای خویی اشکال میکند. ما میگوییم از مجموع روایاتی که در باب نماز است به ذهن میزند که هر مرحله ای از نماز که بر آن قدرت نداشتی و عاجز شدی شارع مقدس امده مرحله بعد. قیام عاجز شدی خب بشین. نشستن میسور قیام نیست که ولی این را فرموده. نمیتوانی سجده کنی بر ارض خب اون را بیاور بالا. نمیتوانی خیلی خم بشوی خب خم نشو. اشاره کن. نمیتوانی اشاره کنی چشمهایت را ببند.
ادعا این است: ما از مجموع روایات این جور به دست اوردیم که در باب نماز هر مرحله ای از نماز متعذر شد متعسر شد، نوبت به مرحله بعد میرسد. و ادعایمان این است که مرحله بعد از بطن عرفا ظهر الکف است دیگه. نه که ساق. ما اگر خواسته باشیم خود ما از باطن از این مرحله بیاییم پایین چکار میکنیم؟ ما تکلیفی داریم مال باطن. بعد هم میخواهیم از این مرحله بیاییم پایین. طبیعیش این است که پشتش. نه که ساقش دیگه.
سوال:؟؟؟؟
جواب: اونها عرفی نیست. عرفی نیست که اینجوری بگوید نماز بخوان.
در هر حال این منوط، چون ایه و روایتی نداریم منوط به اطمینان شخصی میشود. ما میگوییم که شارع مقدس واجب کرده است که بطن کف بر زمین باشد و اگر بطن ممکن نشد ما اطمینان داریم رفع ید نکرده. خیلی بعید است که دیگه هیچ. دو: گفته باشد بدلش. بدلش را اورده باشد این اول چی قرار داده باشد اینها عرفی نیست. حالا این جور نه، این جوری. این جوری با اون جوری خیلی فرق ندارد. حالا میگویم اینها مربوط به اطمینان شخصی شما است. خب این بیان اول که از راه قاعده میسور و مبانی.
بحث دوران بین تعیین و تخییر و تطبیق آن بر محل کلام
بیان دوم این است که مرحوم اقای حکیم فرموده محل کلام داخل دوران امر بین تعیین و تخییر است. الان من نمیدانم مخیر هستم پشت دست را بگذارم یا مثلا این مچ را بگذارم. مخیر هستم یا خصوص پشت دست. اون هم در ذهن عرفیش این است که پشت دست مزیت دارد. گفت مخیری یک جای دستت را بگذار. حالا پشت باشد این جا باشد. اونجا باشد. ایشان گفته دوران امر است بین تعیین و تخییر و درعلم اصول بحث کردند در اقل و اکثر برائتی هستیم ها! نماز واجب است نمیدانیم با سوره یا نه. وجوب علی ای حال رفته روی این. حالا گفته مع السوره یا بلا سوره. این اقل و اکثر است. اما در دوران امر بین تعیین و تخییر نمیدانم در روز جمعه عند الزوال خصوص نماز ظهر واجب است یا مخیر هستم بین ظهر و جمعه. دوران امر است بین تعیین و تخییر. شبیه متباینین است. اگر حکم رفته باشد روی ظهر اون جامعی که نماز است در ضمن جمعه هیچ حکم ندارد. بر خلاف اون نماز با سوره و بدون سوره. اقل و اکثر. اقل در هر دو هست. اینها اقل نیستند. ظهر یک نماز است جمعه یک نماز است. اگر ظهر واجب شده باشد جمعه را بخوانی هیچ ربطی به واجب ندارد. بر خلاف اقل واکثر. اگر اکثر هم واجب باشد اقل را بیاوری عمده واجب را اوردی.
بعضی ها که در اقل و اکثر برائتی هستند در دوران امر بین تعیین و تخییر این را گفته اند اقل و اکثر نیست. این مثلا متباینین است. اصل اشتغال یقینی هست و شک دارم در فراغ یقینی. پس باید نماز ظهر بخوانم. یک مبنای اصولی است. و در محل کلام هم همین جور اقای حکیم فرموده که نمیدانم تخییر است هر جا، یا فقط ظهر. دوران امر بین تعیین و تخییر است. ظهر با اونها مباینت دارد. جامع اونها نیست. اقل اونها نیست. این یک چیز است اون یک چیز است. در دوران امر بین تعیین و تخییر مرحوم اقای حکیم تعیینی است. لذا گفته که ظهر یتعین از باب قاعده اشتغال. دوران امر بین تعیین و تخییر.
خب این وجه هم یک بحث صغروی دارد و یک بحث کبروی. بحث کبرویش مربوط به اصول است. ایا دوران امر بین تعیین و تخییر ملحق به اقل و اکثر است یا نه، ما ذر ذهنمان اینست که تخییر و تعیین هم برائت است. تعیین خودش کلفت است. برائت میگوید تعیین نیست. همین کفایت میکند. ما در دوران امر بین تعیین و تخییر گفتیم برائت از تعیین جاری میشود بلا معارض. چون تخییر توسعه است برائت ندارد. در تعیین کلفت است اصل بلا معارض در تعیین جاری میشود تمام. ما میگوییم هر جا علم اجمالی داری یک طرفش اصل نافی دارد اون اصل نافی جاری میشود علم اجمالی از کار میافتد. خب این مبنا است دیگه.
اما در محل کلام یک بحث صغروی است هر جا میگویند دوران امر بین تعیین و تخییر است باید دقت کنید و بحث صغرویش مهمتر از بحث کبرویش است. ایا از صغریات دوران امر بین تعیین و تخییر است یا ربطی ندارد؟ اما این که ربطی ندارد در دوران امر بین تعیین و تخییر اصل تکلیف محرز است، تعیین و تخییرش مشکوک است. اصل این که یک اذا زالت الشمس یک تکلیفی آمد ثابت است. نمیدانم جمعه است مخیر هستم یا خصوص ظهر است. در محل کلام اصل تکلیف محرز نیست. شاید باطن واجب باشد دیگه قدرت نداشته باشیم دست آزاد.احتمالش هست.
اگر بگویید نه. که در ذهن مبارک اقای حکیم همین بوده. احتمال نمیدهیم که دست ازاد باشد. دست ازاد باشد احتمالش نیست. قطعا این جا هم یک چیزی بر زمین باشد. این اشکالی ندارد. ما قبول کردیم ذهن عرفی هم همین را میگوید. بعید است که همین که باطن نشد دیگه شارع از انما السجود علی سبعه اعظم از کفان دست برداشته باشد. انصافش این است که بعید است. خب ثانیا میگوییم بله بعید است اما این که میگویید دوران امر بین تعیین و تخییر است نه. دوران امر بین تعیینیین است. اون بیان اول را کنار گذاشتیم ها! همان طور که نسبت به ظهر کف احتمال تعیین میدهیم نسبت به این قسمت مفصل هم احتمال تعیین میدهیم شاید در این حال معینا این جور واجب شده باشد. اون داستان را بگذارید کنار که ما میگوییم بعید است. وجه اول را کنار گذاشتیم. این وجه ثانی. در دوران امر بین تعیین و تخییر اصل تکلیف مسلم است که اینجا فیه کلام است اقای خویی انکار میکند. سلمنا که تکلیف داریم باید دوران امر بین تعیین و تخییر باشد. این جا دوران امر است بین سه چیز. نه. شاید خصوص این باشد شاید خصوص اون باشد شاید هم تخییر باشد. اگر هم ما در دوران امر بین تعیین و تخییر احتیاطی بشویم اونجایی است که فقط تعیین و تخییر باشد. اما اگر یک احتمال سومی امد و احتمال تعیین این هم هست احتمال تعیین این هم هست کجا عقل میگوید احتیاط کن؟ جای احتیاط نیست دیگه. هم احتمال تعیین این است و هم احتمال تعیین اون است. فرمایش مرحوم اقای حکیم وجه ثانیش دوران امر بین تعیین و تخییر این هم مشکل دارد.
کلام مرحوم حاج اقا رضا و بررسی آن
وجه سوم وجهی است که مثل حاج اقا رضا تمسک کرده. اقای خویی تمسک کرده. فرموده که السجود علی سبعه اعظم الجبهه و الکفان، میگوید ما گفتیم کفان انصراف دارد به باطن. این در جایی است که امکان داشته باشد. اما اگر امکان ندارد که محل بحث ما است انصراف ندارد کفان اطلاق دارد ظهر را هم میگیرد. این در کلمات مرحوم حاج اقا رضا هم هست. دلیل ما بر باطن انصراف بود. گفتیم کفان انصراف دارد. اطلاق ندارد. میگوید این انصراف وقتی است که شما تمکن دارد. به انسانهای متمکن اگر بگویند کفین را بر زمین بگذارید میفهمند باطن را. اما به انسانهای عاجز از باطن بگویند کفان را بر زمین بگذارید اونها میگویند خب باطن که نمیشود پس ظاهر.
مرحوم اقای خویی با دلیل اجتهادی درست کرده و یوید صحیحه حماد که، اشتباه گفتیم. مرحوم اقای خویی گفته صحیحه حماد هم خلاف این حرف ما نیست. درست است صحیحه حماد باطن بوده ولی فرض تمکن بوده در صحیحه حماد. ما هم در فرض تمکن باطن را میگوییم. این جور مطلب را تمام کرده.
و لکن در ذهن ما این است که اگر گفتیم کفان معنای لغویش این است، وجهی برای انصراف نیست. که در ذهن ما این جهت قریب است که معنای لغوی همین باطن باشد. انصراف وجهی ندارد. از اول که گفته الجبهه و الکفان یعنی باطن الکفین، تمکن داری نداری معنای لغوی را عوض نمیکند که. این که پر واضح است. و اگر گفتیم نه که ایشان قائل به این است. ایشان میگوید معنای لغوی کف کل این است. ظاهر و باطن. انصراف میگوید. این که بگوییم معنای کف عام است. منصرف الیه اش فرق میکند در حق عاجز و قادر، این را هم نتوانستیم باور کنیم.
سوال:؟؟
جواب: اول کلام است برای عاجز گفته. اول کلام است که کفان برای عاجز است اصلا.
این را میخواهیم بگوییم. مردم از کفان این را میفهمند؟ این که ما معنای لفظ را مرتبط بکنیم به تمکن و عدم تمکن در ذهن ما بعید است. مردم از کفان دو معنا میفهمند؟ کفان یعنی باطن اگر قدرت داری و ظاهر اگر قدرت نداری! این را نتوانستیم باور کنیم.
سوال:؟؟؟
جواب: یک لفظ است نمونه هم ندارد جایی تا به حال هم ما مثالش را پیدا نکردیم. یک لفظ است منصرف الیه اش دو معنا باشد. عند التمکن یک معنا و عند العجز یک معنای دیگر باشد.
سوال:؟؟؟
جواب: میگوید اطلاقش میگیرد. میگوید کفان فی حد نفسه اطلاق دارد. ما که از اطلاقش دست برداشتیم. کفان اطلاق دارد چه ظاهر و چه باطن. ما که از اطلاقش دست برداشتیم در حق مختار دست برداشتیم. اما در حق عاجز اطلاق به حال خودش باقی است.
این که یک لفظ دو معنا داشته باشد در حق عاجز یک معنا و در حق قادر یک معنا این امر بعیدی است.
سوال:؟؟
جواب: انصراف یک معنای دیگری است. اشکال ندارد. از کفان ما میفهمیم باطن را در حق متمکنین. صرف الوجود را میفهمیم در حق. میشود دو معنا دیگه.
سوال: قاعده میسوری که شما قائل هستید؟؟؟
جواب: لذا ما هم همین را میگوییم.
وجه سومی که ایشان ادعا کرده روی مبنای وضع خیلی بعید است و روی مبنای انصراف هم نمیتوانیم باور کنیم. لذا ما میگوییم یجزئ الظاهر یعنی باید ظهر را بگذارد روی همان مبنایی که به نام قاعده میسور. مرحوم اقای حکیم اون را اول اورده و گفته یتعین به قاعده میسور. همان وجه اول را برای کلام سید قبول کنیم و وجه ثانی و سوم را نتوانستیم باور کنیم.
فرع سوم در کلام مرحوم سید
فرع سوم. نه ظهر دارد و نه بطن. از اینجا بریدند. مرحوم سید گفته الاقرب دیگه. بایستی اگر تا اینجا هست همین جا را بگذارد. الاقرب الی الکف. این را دیگه ما نمیتوانیم درست کنیم. اینجا میگوییم حق با مرحوم اقای خویی است. اون که هست کفان است. ما خیلی بتوانیم تعدی کنیم از باطن کف به ظاهر کف اشکالی ندارد. ما تعدی بکنیم به هر جای دست، این نه. میسور که صدق نمیکند. چون صاف نیست برای ما. بابا اینها لفظ ندارد.
اگر یادتان باشد میگفتیم میگوید قائما نمیتواند جالسا. خب یک حد وسطی هم دارد. راکعا. ولی شارع مقدس این جور نیست که از هر چیزی به اقربش تعدی کرده باشد. گفته است قائما نمیتوانی جالسا. اقربیت باید میگویم اطمینان عرفی است. ما اون مقداری که میتوانیم اطمینان پیدا کنیم میگوییم خیلی بعید است که شارع بین ظهر و بطن فرق گذاشته باشد عند العجز بگوید این هم به درد نخورد. این را اطمینان داریم. این مثل قیام و جلوس است. اما این که اصلا کف ندارد و از این جا بریده باید اون چی را بگذارد!
سوال:؟؟
جواب: بابا کفان است. اون کف است. منتها ظهر الکف است. این زند است. اصلا این اجنبی از کف است. اون حرف اقای خویی را اینجا قبول داریم. میگوید از راست برو معنایش این نیست که اگر نتوانستی از چپ برو. ظهر الکف قابل تحمل است که بعید نیست که شارع...
سوال:؟؟؟
جواب: بله. به مقداری که اطمینان پیدا کنیم.
سوال: ضابطه ندارد؟
جواب: نه ندارد. اینها همه اش ذوق فقهی است. ظهر کف با باطن کف اینها یکی هستند.
خب مهم نیست. من فرصت نکردم نگاه کنم در باب تیمم نظائرش را پیدا بکنیم. اگر در باب تیمم هم نصی باشد، فتوا که به نظرم هست که اگر باطن کف را نمیتواند به زمین بگذارد ظاهر را بگذارد. اون نظیر این میشود. نگاهش کنید من فرصت نکردم باب تیمم را نگاه کنم. نظائر دیگه.
سوال:؟؟؟
جواب: در حال اختیار باطن را به زمین باید بزند.
سوال:؟؟
جواب: باطن به زمین نه مسح بکند. به زمین بزند. حالا نمیتواند باطن را به زمین بزند ظاهر را به زمین بزند. اونجا هم باطن شرط است. باطن متعذر شد یجزی ظاهر.
در ذهنم این است که فتوا که هست حالا روایت را نگاهش کنید.
سوال:؟؟
جواب: اون دیگه بحث کردیم دیروز اشاره کردم. یدیه اون اطلاق نداشت و بعضی نسخه ها هم به جای یدین کفین بود. اگر هم یدین باشد مقصود از یدین کفین است.
حالا این را هم مرحوم حاج اقا رضا اورده. همین حرفی که در کفین گفته در یدین هم اورده. گفته یدین انصراف دارد به کفین در حال اختیار. اما اگر کفین نبود یدین دوباره. ولی اون روایت ید باید رفع ید کرد از ظهورش. خب.
كما أنه مع عدم إمكانه لكونه مقطوع الكف أو لغير ذلك ينتقل إلى الأقرب من الكف فالأقرب من الذراع والعضد. که مرحوم اقای خویی و خیلی ها گفتند علی الاحوط. این را نمیشود درست کرد.
مساله چهارم: استیعاب باطن کف
بحث بعدی. مساله چهارم: لا يجب استيعاب باطن الكفين أو ظاهرهما، اونجایی که باطن وظیفه است باطن. اونجایی که ظاهر، ظاهر. بل يكفي المسمى این یک مساله. ولو بالاصابع فقط أو بعضها ، بحث در این مساله این است که چه مقدار. مثل بحث جبهه بود که چه مقدار. در جبهه نص خاص داشتیم که سقط علی الارض به مقدار درهم أو طرف انمله اون بحث گذشت. استیعاب بلا اشکال در جبهه لازم نیست. انما الکلام در یدین است. ایا استیعاب لازم است یا نه؟ مرحوم سید فرموده نه. این را هم مثل همان قرار داده فقط با این فرق. اونجا درهم را اورد اینجا میگوید درهم هم شرط نیست. اینجا میگوید لا یجب الاستیعاب .. مثلا نصف انگشتان باشد یا بعض انگشتان باشد میگوید کافی است. این را این جوری بگذارید این را میگوید مثلا کف صدق نمیکند. نمیشود که باید بحث کنیم. بعضی از اصابع کافی است اطلاق دارد یکیش را بگذارد مثلا. مرحوم سید قائل به این است که استیعاب لازم نیست فقط اون طرف کف را استثنا کرده. مقدار درهم هم شرط نیست. بهتر است وضعش از جبهه. او بعضها.
سوال:؟؟؟
جواب: بالاصابع او بعضها. بعضی از اصابع یکیش هم صدق میکند. بعض اصابع لازم نیست کل اصابع ها! فقط این طرفش نمیشود. بعضیش اون وقت بعضیش هم بگذارد بتمامه او ببعضه.
خب حالا مهم نیست. مرحوم سید میگوید استیعاب واجب نیست. از نظر اقوال ادعای اجماع شده بر این که استیعاب لازم نیست. و لکن از نظر اقوالی روشن نیست. خیلی ها مثل همین نصوص گفته اند که واجب است استیعاب. این که ادعای اجماع میکنند اجتهادی است. گفته اند واجب است وضع الکفین بعضی ها که ادعای اجماع کردند اجتهادی است. گفته اند این که گفته اند واجب است وضع الکفین چون نگفته تمام الکفین پس بعضیش هم کفایت میکند. لا یجب الاستیعاب را اجتهادی از کلمات اونها به دست آوردند. این که اجماع داشته باشیم به این معنا، سابقین، حتی شهرت داشته باشیم که گفته باشند و لا یجب الاستیعاب این جور چیزی نیست. کلاً این مسائل به این نحو شفاف و فروض کثیره در کلمات سابقین مطرح نشده. نه. ما به اجماع، تسالم حتی شهرت قدما نمیتوانیم این مطلب را درست بکنیم.
از متاخرین مرحوم علامه در منتهی فرموده و فیه تردد که منشا شده که بعضی ها جرات کنند و بگویند که نه. خب از نظر اجماع دستمان کوتاه است. و اما از جهت ادله. استیعاب لازم است یا نه ممکن است بگوییم استیعاب لازم نیست. وجه قول این که استیعاب لازم نیست. کلام سید. وجهش اطلاقات. اطلاقات مقتضی، مقیِّد هم نداریم. مانع هم ندارد. مقتضی موجود و مانع مفقود.
اما اطلاقات، اطلاقات به ما گفت که کفان را بگذار اطلاق دارد. کفان را علی الارض بگذار السجود علی سبعه اعظم الجبهه و الکفان. چطور جبهه اطلاق دارد. همه اش بعضش. کفان هم اطلاق دارد. همه اش بعضش. مقتضای اطلاقات این است که کفایت میکند بعضش. این اطلاق تمام است یا نه؟ مثل مرحوم اقای خویی گفته نه. این اطلاق ناتمام است. ما به ذهنمان نمیاید میگوید دوتا دست را در حال سجده بگذار. دو تا کف را بگذار چه همه اش چه بعضش. این به ذهن نمیاید. و لو از جهتی که متعارف این است که وقتی مردم میروند به سجده همه دستشان را میگذارند. همهی عرفی. الان نمازی که ما میخوانیم اصلا تا بحال نمازی نخواندیم که بعضی کف دستمان را گذاشته باشیم. متعارف است. بابا این که انگشتهایش را بالا بگذارد اینها عرفی نیست. ما از این که از کفان اطلاق بفهمیم با این فرض که غیر متعارف است اون حالات دیگر، غیر متعارف است. نه بد حرفی نزده مرحوم اقای خویی که دستت را بزن این به لحاظ اون فعل فرق میکند.
مس بکن لازم نیست. حتی با اون سر انگشتان هم مس بکنیم صدق میکند. با دستت بزن لازم نیست با همه کف دستمان بزنیم. اینها فرق میکند. سجده بکن این فرق میکند ملاحظه بفرمایید ببینیم میشود این اطلاق را قبول کنیم.