فقه ۲۳ مهر جلسه ۲۹

از آیت‌الله گنجی

درس خارج فقه                                            جلسه 29                            تاریخ:23/7/1404

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.

بسم الله الرحمان الرحیم.

بررسی لزوم استیعاب برای وضع الکفین

بررسی اطلاق ادله

بحث در این بود که وضع الکف حین سجده واجب است. آیا استیعاب هم لازم است؟ وضع تمام کف یا بعض الکف هم کفایت میکند؟ مشهور این است که بعض الکف کافی است. کلام در این بود که دلیل قول مشهور که سید هم متابعت کرده و گفته لا یجب الاستیعاب، دلیلشان چیست؟ عمده دلیل مشهور اطلاقات است. این هم در علم اصول بحث کرده اند. که ظاهر خطابات تعلق آنها است به صرف الوجود. صرف الوجود هم یتحقق به ادنی الوجود. اگر گفتند اذا زالت الشمس وجبت الصلاة یعنی صرف الوجود نماز. شما اگر یک نمازی بخوانی صرف الوجود باشد کافی است. اینجا هم همین جور است. السجود علی سبعة أعظم. در سجده باید هفت تا اعظم بر زمین باشد. الکفان. صرف الوجود کفان سجودش کافی است. عمده دلیل مشهور اطلاقات است.

و لکن همان طور که مرحوم اقای خویی فرموده، این اطلاق چون به لحاظ متعلقش فرق میکند، اگر گفت با کف مس کن. یک ریزه مس کنیم کافی است. همین جا بگوید با کف دستت بزن فلانی را باید یک مقداری بیشتر باشد. اون مقداری که در مس بود کافی نیست. چون به لحاظ اون فعل متعلق به این، یختلف به اختلاف موارد، ما نمیتوانیم در سجده این ادعا را بکنیم که سجده اطلاق دارد. نه. بلکه چون متعارف از سجده این است که همه دست را میگذارند مثل این که متعارف در زدن این است که با مقدار معتنابهی میزنند، شاید در حال سجده کفان را بگذار چون حال سجده است یعنی همه کف. اطلاق ندارد. همین. چون یختلف به اختلاف کفان، وضع کفان، یا ضرب به کفان، چون این کفان یختلف المراد منهما باختلاف ما تعلق بهما، پس نمیتوانیم بگوییم کفان صرف الوجود است. شاید به لحاظ سجده تمام الوجود است.

درست فرموده اینجا اطلاق در جاهایی که سعه و ضیق عنوان به متعلق به اون عنوان فرق کند نمیشود اون را حمل بر صرف الوجود کنیم. اگر بگویند مراد صرف الوجود است یا نه، میپرسیم چی بهش متعلق شده تا بگویم صرف الوجود است یا نه. حرف متینی گفته ها! عنوانی که با متعلق فرق میکند مراد ازش، نمیشود بگوییم اون عنوان صرف الوجودش کافی است. اطلاق منعقد نمیشود دیگه. نمیتوانیم بگوییم. این کفان با نماز فرق میکند. طبیعی نماز ربطی به فعلش ندارد. نماز را نگاه کن. نماز را به پا دار. نماز را خراب کن. فرق نمیکند. اما در جایی که با اون فعل این عنوان فرق میکند دیگه نمیتونی بگویی این عنوان ظهور دارد. همین، عناوینی که به متعلقاتشان مختلف میشوند ظهور در صرف الوجود ندارند.

سوال:؟؟

جواب: اینجا علاوه بر این که چون متعارف خارجی هم هست اینجا ممکن است اصلا بگوییم سجود علی الکفین ظهور در تمام کفین دارد. حالا این را هم نگوییم لا اقلش اطلاق منعقد نمیشود. حرف متینی است.

اطلاق اونجایی برای عنوان یا برای فعل ظهور در صرف الوجود جایی درست است که اون عنوان به اختلاف متعلقاتش لم یختلف. و چون اینجا یختلف ظهور در مسمی ندارد. فرق میکند با بجهه. گفت جبهه را بر ارض بگذار. گذاشتن جبهه بر ارض، صرف الوجود ارض. صرف الوجود ارض با چی فرق نمیکند. مشکلی ندارد. اما کفان فرق میکند. خب.

کلام مرحوم اقای همدانی

در مقام مرحوم همدانی به وجه دیگری تمسک کرده. و اون صحیحه زراره. تمسک کرده به صحیحه زراره که در اون صحیحه زراره فرمود باب 9 حدیث 5 عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: الْجَبْهَةُ كُلُّهَا مِنْ قُصَاصِ شَعْرِ الرَّأْسِ إِلَى الْحَاجِبَيْنِ مَوْضِعُ السُّجُودِ فَأَيُّمَا سَقَطَ مِنْ ذَلِكَ إِلَى الْأَرْضِ أَجْزَأَكَ مِقْدَارُ الدِّرْهَمِ وَ مِقْدَارُ طَرَفِ الْأَنْمُلَةِ.

مرحوم همدانی یک نکته ای را استفاده کرده از این روایت. فرموده چون که تفریع کرده و گفته فایّما..... ما از این صحیحه یک کبرای کلی میفهمیم که صغرایش را بیان کرده و اون کبرا مفروغ عنه است که امر شایعی است. امر شایعی است که صغرا را بیان کنند و کبرا مطوی باشد. غالب این جور است. میگوید این به اصفهان است. تمام شد دیگه. و هر به اصفهانی خوب است مطوی است پس این به خوب است. این پارچه انگلیسی است مثلا. متعارف است بیان صغرا میکنند کبرا مطوی است و نتیجه تمام است. داستانش را شنیدید. به پسرش حاشیه ملا عبد الله را درس داد بعد فرستادش بازار برگشت و پرسید چی دیدی در بازار؟ گفت مردم مشغول بودند به کارهای خودشان. گفت حاشیه را نفهمیدی دوباره بیا درس بگیر. دوباره فرستاد بازار. گفت چی دیدی گفت همه اش منطق میگویند. همه به این منطق عمل میکنند. صغرا را میگویند کبرا هست و نتیجه میگیرند. شکل اول کار بازار است.

مرحوم همدانی گفته این روایت هم همین است. روایت موضع سجده را بیان میکند در جبهه. موضع سجده میگوید من قصاص الی حاجبین. مسجد را میگوییم حالا. موضع سجده را بیان میکند. بعد میگوید حالا که موضع سجده اینجا شد پس هر مقدارش به زمین خورد کفایت است. میگوید یک کبرای مطوی دارد. اون کبرای مطوی چیست؟ هر گاه موضع سجده توسعه پیدا کرد، کلما توسعت موضع السجده یجزی مقداری. فیجزی مقدار ما سقط. صحیحه زراره صغرا را بیان میکند و کبرا مطوی است نتیجه مترتب است. فکلما سقط علی الارض من جبهتک اجزاک. پس اون کبرای مطوی این است که هر کجا که موضع سجده وسعت داشت کلما اتّسعت هر کدام از اون هفت تا هر جا اتساعی بود مقداریش به ارض برسد کفایت میکند این فرمایشی است که مرحوم همدانی بیان کرده.

اشکال مرحوم اقای خویی

مرحوم اقای خویی اشکال کرده. گفته نه. از این روایت این جور کبرای کلی مطوی استفاده نمیشود. فرموده اصلا این روایت در مقام بیان این نیست که چه مقدار را به زمین بگذاری. روایت در مقام بیان اون جبهه است. ما یقع است. ما یقع علی الارض است. اون را بیان میکند که من قصاص الشعر الی الحاجبین. روایت در مقام بیان این نیست که استیعاب لازم نیست. به استیعاب کار ندارد. روایت در مقام اون موضعی است که میخواهد بر ارض. اون را اندازه اش را میخواهد بیان کند که اندازه اش طولا این قدر است عرضا هم این مقدار است. در مقام بیان استیعاب نیست که تا شما بگویید پس حالا که گفته به جزئی کفایت میکند معلوم میشود کلی داریم که اون کلی این است که هر گاه هر کدام از اون هفت تا سعه داشت جزئی از اون کفایت میکند.

بعد گیر کرده گفته چطور پس قبلا خودتان به این روایت استناد کردید که استیعاب جبهه لازم نیست! راست هم هست که خودش قبلا به این روایت تمسک کرد که استیعاب در جبهه لازم نیست. جواب داده که ما که قبلا میگفتیم یعنی استیعاب به مقدار ممکن. استیعاب جمیع جبهه که جا ندارد این روایت خواسته باشد نفیش بکند. بگوید استیعاب جمیع جبهه واجب نیست. اصلا استیعاب جمیع جبهه امکان ندارد. مگر در یک خواب نرمی بگذارید برود پایین که تمام موضع جبهه روی خاک قرار بگیرد که اون عقلائی نیست. این روایت استیعاب مقدار ممکن را میگوید. اون مقدار ممکن استیعابش لازم نیست. چه مقدار میتوانی مثلا بین حاجب و قصاص. از نظر عرضی. میشود از نظر طولی تمام طول و در همان حال هر مقداری از عرضی هست. این میشود مقدار ممکن. ما که قبلا گفتیم از این روایت استفاده میشود عدم وجوب استیعاب، عدم وجوب استیعاب به مقدار ممکن. این را گفتیم استفاده میشود. نه عدم استیعاب مطلق. اصلا روایت معنا ندارد استیعاب مطلق تا بگوید چون اصلا امکان ندارد استیعاب مطلق واجب نیست. این فرمایشی است که در این جا فرموده.

مناقشه کلام مرحوم اقای خویی

و لکن فرمایش مرحوم اقای خویی را بهتر است بگوییم نمیفهمیم. این را شما تامل کنید. مرحوم همدانی هم قبول دارد که صدر روایت میخواهد حدود موضع سجده را بگوید. واضح است. الجبهه کلها ما بین قصاص..... موضع السجود. معلوم است صدر میخواهد موضع را بیان کند. میخواهد موضع را توسعه بدهد حالا. اشکال ندارد. میخواهد بگوید توسعه دارد بین حاجبین است این مقدار کم نیست. اشکال ندارد. صدر در مقام، همین گیر ما این جا است، صدر در مقام توسعه موضع السجود است. این را مرحوم همدانی این را قبول دارد. ولی یک کلی را میگوید مطوی است. و اون این است که هر کجا موضع اتصال به، میگوید خصوصیت ندارد دیگه، هر کجا موضع اتصال به ارض سعه داشت، مقداریش کافی است. پس مقداری از جبهه که سعه دارد کافی است. ما باید بیاییم اون کبرای مطوی را از مرحوم همدانی بگیریم. این که این روایت در مقام استیعاب نیست. صدرش درست است در مقام استیعاب نیست. ولی لازمه توسعه داشتن موضع السجود میگوید لازمه توسعه داشتنش این است که اگر مثلا ضیق باشد نه، اون دیگه معنا ندارد جزئی کافی است. ولی اگر توسعه دارد هر جا موضع سجود توسعه دارد اتصال جزئی از اون وسیع به ارض کفایت میکند. میگوییم از کجا این کبرا را میگویی؟ میگوید چون تفریع کرده. میگوید فما. این تفریع نمیشود الا به اون کبرای مطویه.

تمام حرف این است که ما این جا یک کبرای مطویه میفهمیم که شارع مثل اهل منطق و اهل بازار صحبت کرده یا نه میگوید همین خصوص جبهه، حدودش این است. حالا که حدودش این است خصوص جبهه حالا که حدود خصوص جبهه این است پس هر جا را بگذاری کافی است. اما این که هر چیزی حدودش سعه داشت کافی است از کجا؟ تفریع با این هم سازگار است که این حکم مال خصوص موضع جبهه باشد. نه برای سعه که مطلق السعه باشد. همین را رویش فکر کنید. "فما" را متفرع کرده نه بر سعه مطلق. سعه خصوص جبهه.  همین. متفرع کرده. حالا که جبهه سعه دارد پس جبهه را هر جا بگذاری کافی است. ممکن هم هست ما کبرا را قبول نداشته باشیم.

و مما یشهد بر این که خصوص جبهه را میگوید این را اقای خویی هم ملتفت است که در صحیحه زراره طرف انمله را هم گفته. بلا اشکال طرف انمله در ید کفایت نمیکند. درهمش هم کفایت نمیکند. پس این فما متفرع کبرای کلی نیست. بر خصوص جبهه است. و شاید نکته این که بر خصوص جبهه متفرع کرده، نکته هم دارد، و ان اینکه در خصوص جبهه نمیشده همه اش را بگذارد. چون نمیشده همه اش را بگذارد این مطوی است، مطوی این است: جبهه این محدوده است و چون نمیتوانی همه اش را بگذاری پس جزئی هم باشد کفایت میکند. شاید این مطوی است نه کبرا!

سوال:؟؟؟

جواب: حالا شما مطالعه بفرمایید اقای خویی را ببینید اینهایی که ما میگوییم ایشان میگوید یا یک داستان دیگری را شروع کرده که این در مقام بیان استیعاب نیست. بابا این ها چه ربطی دارد. مگر مرحوم اقای همدانی گفته در مقام بیان استیعاب است؟ نه بابا. در مقام بیان استیعاب نیست در مقام بیان حدود جبهه است ولی اون میگوید از تفریعش کشف میکنم کبرای مطویه را. ما تمام حرفمان این است که ایا کشف کبرای مطویه از تفریع ممکن است یا نه. نه. ممکن است تفریع مال خصوص این باشد و نکته اش این است که تمامش ممکن نیست.  اگر این که ما میگوییم فرمایش اقای خویی است که مشکلی نداریم.

این وجه مرحوم همدانی بر این که کفایت میکند صرف الوجود انصافش این است که ما از این روایت نمیتوانیم استفاده کنیم کفایت صرف الوجود را در یدین.

روایت ابی بصیر و استفاده عدم لزوم استیعاب

مقتضی ما میگوییم ناتمام است. بلکه در مقابل گفته اند اگر مقتضی هم تمام باشد ما مانع داریم. ما دلیل داریم که همه دست لازم است. دلیل شما کدام است؟ یکی روایت علی بن ابی حمزه باب 19 وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيٍّ. علی، علی بن ابی حمزه است به قرینه ابی بصیر. علی بن ابی حمزه قاعد ابی بصیر بوده. عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ حدیث مفصل است. در اون حدیث فرمود قَالَ: إِذَا سَجَدْتَ‏ فَابْسُطْ كَفَّيْكَ‏ عَلَى الْأَرْض‏. بسط لازم است.

سوال:؟؟؟

جواب: مشت هم لازم نیست. همین هم که این جوری بکند و کف بگذارد بسط نکرده.

سوال:؟؟

جواب: بسط کف استیعاب است. در حال سجده بسط. اونها بابا عرفی نیست یعنی این جوری. در حال سجده بسط کن یدت را یعنی تمام دست را روی زمین بگذار. اما بسط کن ولی روی زمین نگذار روی هوا! این عرفی نیست.

مرحوم اقای خویی میگوید که این ضعف سند دارد. ما علی بن ابی حمزه را قبول نداریم. تازه سند شیخ هم به علی بن ابی حمزه مشکل دارد. از نظر سندی. بعضی از نظر دلالی اشکال کردند. گفته اند این دلالت بر لزوم هم ندارد. یک بحثی است. یک بحث اصولی است. اگر امر داشتیم به شیئی مقیداً به شیئ دیگری که اون قید، استحبابی است. فضیلتی است. آیا میشود اون امر را نسبت به ذات مقید بگوییم وجوبی است نسبت به اون قیدش بگوییم استحبابی است؟ میشود این را گفت یا نه امر مقید به امر استحبابی ظهور در وجوب ندارد اصلا؟ این در اصول باید مطرح بشود. یک بحث خوبی است. خیلی محل ابتلا است. امر به مقید به قیدی که میدانیم اون قید استحبابی است آیا نسبت به اصلش ظهور در وجوب دارد یا نه؟ مرحوم اقای خویی میگوید بله. این روایت که میگوید اذا سجدت فابسط یدیک علی الارض. علی الارض استحبابی است. مرحوم اقای خویی میگوید این امر دلالت دارد بر وجوب بسط و بر وجوب علی الارض. خب علی الارض قرینه داریم رفع ید میکنیم باقی میماند امر به اصل بسط. امر به اصل بسط به وجوبش باقی میماند.

سوال:؟؟

جواب: علی الارض استحباب دارد روایت هم داریم که فرمود افضل این است که بر ارض باشد. بر بساط هم اشکال ندارد. بر فرش هم اشکال ندارد.

سوال:؟؟؟

جواب: ظاهرش این است. اذا سجدت..... علی الارض. علی الارض الزامی نیست پس اصل بسط هم الزامی نباشد. اقای خویی جواب داده. گفته نسبت به علی الارض چون قرینه داریم رفع ید میکنیم از وجوب. ولی نسبت به اصل بسط بر وجوب خودش باقی میماند.

سوال:؟؟؟

جواب: اینها الفاظ است. علی الارض ترخیص در ترک دارد میشود غیر الزامی. نسبت به اصل بسط ترخیص ندارد میشود.

این یک مبنا است که خیلی هم صاف نیست. ما در اصل ظهور امر بر وجوب گفتیم یک ظهور ضعیفی است. به اندک نکته ای ظهور متوقف میشود. این که امر میکند به مقید به قیدی که اون قید که امر به مقید عمود کلامش اون قید است. امر به مقیدی که قیدش استحباب دارد برای ما محرز نیست که ظهور در وجوب داشته باشد. یا بفرما محرز نیست که این جور امری را هم عقل میگوید لازم الاتباع است. این است که این روایت را هم از نظر سندی و هم از نظر دلالی کنار میگذاریم.

روایت زراره و استفاده عدم لزوم استیعاب

بعضی ها گفته اند خصوص این روایت که نیست ما روایت مشابه داریم هر دو اشکال اینجا اونجا نیست. و اون همان صحیحه طویله زراره است. صحیحه بیانیه نماز. اون صحیحه طویله که در باب افعال الصلاة مرحوم صاحب وسائل آورده در اونجا همین جور است که فرمود وَ ابْسُطْهُمَا عَلَى الْأَرْضِ بَسْطاً وَ اقْبِضْهُمَا إِلَيْكَ قَبْضاً وَ إِنْ كَانَ تَحْتَهُمَا ثَوْبٌ فَلَا يَضُرُّك‏ در این روایت جایی که ثوب باشد ارض نباشد خودش گفته اشکالی ندارد. در نتیجه این که گفته و ابسطهما... خود صاحب مساله گفته ارض مهم نیست پس اون بسط به ظهورش در وجوب باقی میماند. سند هم که صحیحه زراره است. نه مشکل سندی دارد و مشکل دلالی را خود روایت حل کرده.

و لکن در ذهن ما این است که این بدتر از اون روایت است از نظر دلالی. مضافا به این که صدرش ذیلش مملو از مستحبات است. سیاقش سیاق مستحبات است خودش هم یک اضافه ای دارد که با مستحب انسب است. و ابسطهما علی الارض بسطا. اگر بسط واجب باشد دیگه بسطاً که واجب نیست. دو نکته دارد این جمله. اگر وابسطهما ظهور در وجوب نداشته باشد قطعا وابسطهما... بسطا ظهور در وجوب ندارد. اینها که تاکید میکند با وجوب مناسب نیست.

سوال:؟؟؟

جواب: اونها در شرح عوامل است. تاکید و اینها در شرح عوامل است.

این جمله میخواهد نماز کامل را بیان کند.

سوال:؟؟

جواب: اشکال ندارد. بسط کامل است. یعنی بسط عالی. اعلی البسط که واجب نیست قطعا. بسط هم مراتب دارد دیگه. بابا مقداری بسطش میکنی. کل بیشتر بسطش میکنی. این بسط کامل را میگوید که قطعا وجوب ندارد.

این است که صحیحه زراره درست است از نظر سندی بهتر است از روایت ابی بصیر، علی بن ابی حمزه، ولی دلالتش اضعف است.

روایات باب سرقت و استفاده عدم لزوم استیعاب

و بعضی ها آمدند به روایت باب سرقت گفته اند که از روایات باب سرقت این را باید اونجا میاوردیم، فی الجمله روایت باب سرقت استفاده میشود که استیعاب لازم نیست. در روایت باب سرقت که سوال کرد از حضرت که دست دزد از کجا قطع میشود؟ حضرت فرمود از اصول اصابع. بعد وجهش را سوال کرد از کجا میگویی؟ حضرت فرمود این کف مسجد است. ان المساجد لله و مساجد لله نباید قطع بشود. مثلا این دلالت دارد که پس استیعاب لازم نیست.

اولا این روایت روایت عیاشی است سند ندارد. مرحوم اقای خویی در بعض کلماتش گفته این عیاشی خیانت کرده که سند این روایات را برای ما ضبط نکرده. که ما گفتیم خدمت کرده به ما که مشکل ایجاد نکرده برای ما. سند ندارد روایت عیاشی. البته صاف هم نیست شاید عیاشی به شاگردهایش اینها را گفته و بعدی ها این کار را کردند. دلیل نداریم که ناسخ این کار را کرده. شاید. خود ناسخ اول گفته من سندها را نمیاورم؟ شاگرد: بله. استاد: خب اون خیانت کرده به نظر اقای خویی.

اما از نظر دلالت این دلالت بر صرف الوجود ندارد. کف گفته باید باقی بماند. اون که میتوانیم از این روایت بفهمیم این است که اصابع لازم نیست. اما صرف الوجود کافی باشد نصف الکف مثلا، نه. از این روایت استفاده نمیشود. بلکه به ذهن میاید میگوید کف را نگه بدانید کف مسجد است یعنی کل کف مسجد است. این مضافا که دلالت ندارد الا به این مقدار که اصابع لازم نیست. این مقدار استیعاب لازم نیست. اما مسمی کافی است دلالت ندارد.

لذا فرمایش مشهور که ادعای اجماع شده که گفته اند مسمی در ید کفایت میکند استیعاب عرفی لازم نیست، به ذهن میزند که مرحوم علامه تردد کرده، ترددش بی جا نیست، در ذهن ما این است که کفان را به زمین بگذارد، این خود کفان روشن نیست. معلوم نیست اصابع را بگیرد. که بعضی لغویین هم کفان را راحه معنا کردند. چون کفان مجمل است قدر میتقنش همین راحه است. اصابع کفایت نمیکند. گذاشتن اصابع هم واجب نیست و اما استیعاب کف به معنای راحه بعید نیست. میخواستیم تمامش بکنیم ولی تمام نشد باز هم باقی ماند.