درس خارج فقه جلسه 30 تاریخ:26/7/1404
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.
بسم الله الرحمان الرحیم.
بررسی لزوم استیعاب در وضع الکفین
بحث در این بود که یدین را در آن استیعاب لازم است یا استیعاب واجب نیست؟ مشهور قول ثانی است. عرض کردیم که یک وجه قول مشهور اطلاقات است که گذشت. و یکی هم وجه مرحوم همدانی است که کبرای مطویه گفت که ما گفتیم کبرای مطویه در اینجا ناتمام است. یک چیزی را اضافه کنیم اون وقت هم در ذهنم بود خلجان کرده بود. در صحیحه زراره که دارد که ما بین قصاص الشعر و الحاجبین موضع السجود. مرحوم حاج اقا رضا همدانی فرموده بود و کل موضع السجود یجوز و لو مقدار کمی به ارض برسد. ما گفتیم این کبرا ناتمام است.
بیان دوم برای رد مرحوم حاج اقا رضا
حالا میگوییم ثانیا. و لو این کبرا مطوی هم باشد باز بر یدین نمیشود منطبق کرد. موضع السجود. بله. شما بفرما که ما بین قصاص الشعر و حاجبین موضع سجود است و هر موضع سجودی که وسعت داشت جزئیش کافی است و کی گفته یدین موضع السجود است؟ این مطلب اول کلام است. موضع سجود متفاهم عرفیش همان جایی است که جبهه را قرار میدهیم. سجود بر هفت عظم است درست است، یکی از چیزهایی که در حال سجده لازم است شک داریم اما این که موضع السجود باشد این...
سوال؟؟؟
جواب: کبرا را قبول داریم ولی انطباقش بر یدین اشکال دارد.
بعضی رفقا اوردند که ایشان هم یکی از انها را گفت، که بعضی روایات به یدین هم میگفتند موضع السجود، میگوییم اونها صاف نیست که اونها حقیقت است. وقتی خلاف ارتکاز است انها تسامح ممکن است بوده باشد. مجرد استعمال دلالت ندارد که شارع مقدس بله گفته کف مساجد است در خود همین کف الان روایت میخوانیم مساجد است ولی اینها مقداری با عنایت است.
سوال:؟؟
جواب: اشکالی ندارد گاهی کبرا یک فرد بیشتر نداشته باشد.
روایت علی بن ابی حمزه
خب این یک کلمه که باقی مانده بود. کلمه ثانیه ای که باقی مانده در مورد روایت علی بن ابی حمزه است عن ابی بصیر که گفتیم اذا سجدت فابسط یدیک بسطاً. ما گفتیم روایت علی بن ابی حمزه یک اشکال دلالی دارد. اشکال دلالیش این است که علی الارض چون مستحب است فابسط هم ظهور در وجوب ندارد. یک قاعده اصولی ادعا کردیم. هر کجا امر به مقیدی داریم قید اون استحبابی است قطعا این علی الارض استحبابی است دیگه در صحیحه زراره هم بود که اگر زیر دستت ارض هم نبود اشکالی ندارد. شکی نیست که واجب نیست علی الارض. علی الارض مال جبهه است فقط. یک مبنا است که اگر امر به مقیدی داریم و قیدش استحبابی است اون امر ظهور در وجوب ندارد. به همین بیان اقای حکیم گفته این امر ظهور در وجوب ندارد. اون حرفی که زدیم مال اقای حکیم است.
اما مرحوم اقای خویی یک بیان دیگری دارد. مرحوم اقای خویی کبرا را صحبت نکرده که قید اگر مستحب شد ایا امر را استحبابی میکند یا نه. ایشان قبول ندارد میگوید استحبابی نمیکند ولی در محل کلام امده صغرا را مناقشه کرده. گفته و اذا سجدت فابسط یدیک علی الارض در این علی الارض تصرف کرده. گفته علی الارض یعنی همان جایی که دستت را میگذاری. ارض خصوصیت ندارد.
و لکن به ذهن میاید که این وجهی ندارد که علی الارض را از موضوعیت انداخته. نه علی الارض مستحب هم هست. شاهدش همان صحیحه زراره طویله است که اون میگفت علی الارض بعد خودش فرمود که حالا ارض هم نبود اشکالی ندارد. پس معلوم میشود که علی الارض یعنی همان علی الارض دیگه. این که ایشان علی الارض را از موضوعیت انداخته و گفته علی شیئ این خلاف ظاهر است. ما اون مبنای اقای حکیم را قبول داریم. ظهور این امر را در وجوب باور نداریم.
اضف الی ذلک که این استحباب را دارد بیان میکند. اینها لسان، لسان کمال نماز است. و اذا سجدت فابسط یدیک علی الارض بسطاً اینها بسط علی الارض اینها از مستحبات است این واجب نیست. خصوصا که صدر این روایت ابی بصیر هم مستحب را دارد بیان میکند. ذیلش هم مستحب را بیان میکند. اگر بخوانید این فی حدیث باب 19 فی حدیث است اصل حدیث را نگاه کنید صدر و ذیلش مستحبات است خود همین ظاهرش مستحب است خود صحیحه زراره هم گفت از مستحبات است. این است که این اشکال دلالی وارد است.
بررسی روایت از نظر سندی علی بن ابی حمزه
اما از نظر سندی شیخ طوسی که این روایت را نقل میکند بدء سند میکند به علی. یعنی علی بن ابی حمزه. به قرینه ابی بصیر. علی بن ابی حمزه قاعد ابی بصیر بوده ولی فقط قاعد نبوده! فرق میکنند. بعضی خادم ها فضل دارند و مجرد خادم نیستند. فاضل هم هستند. علی بن ابی حمزه گوش میکرده که امام چه میفرماید. راوایت هم از ابی بصیر زیاد نقل میکرده. علی بن ابی حمزه عن ابی بصیر خب شیخ طوسی سندش را در مشیخه ذکر نکرده.
میدانید که شیخ طوسی در ابتدا سندها را به نحو مفصل میاورده. نمیدانم این ده جلدی های تهذیب الان یک جلد و نصفیش به نظرم قدیم ها نگاه کردم الان نمیدانم چند جلدش، حدود دو جلدش مثل این که تکرار میکند سند را. بدء سند نمیکند. بعد میبیند اینها تکراری است خودش گفته دیدم تکرار است تطویل است بدء سند کرده به صاحب کتاب. بعد سندش را اخر کتاب اورده در مشیخه ذکر کرده. ما رویت عن احمد بن محمد بن عیسی... تا اخرش. بعد همه را هم نیاورده. همه این صاحب کتب را نیاورده. در اخرش گفته این جمله ای است از سندهایی که اوردم. اونهایی را هم که نیاوردم در فهرست اوردم. یک جا میگوید که همه اینها را ذکر بکنم تطویل است بدء سند میکنم. سندهایش را بعدا ذکر میکنم. بعد که نوبت به ذکر سند میرسد میگوید جمله ای ذکر میکنم. بقیه اش در کتاب فهرست هست برو اونجا!
ظاهر کلام شیخ طوسی در مشیخه این است که اگر من به کسی بدء سند کردم و سندش را اینجا نیاوردم سند من همانی است که در فهرست است. ما به این ظاهر اخذ میکنیم. از جمله همین علی بن حمزه است. بدء سند کرده شیخ طوسی در موارد عدیده ای. عن علی زیاد دارد. عن ابی بصیر و سندش را در مشیخه نیاورده و میگوییم سندش اونی است که در فهرست اورده.
خود این یک بحث است که سند فهرست کافی هست برای کتبی که شیخ طوسی در تهذیبین اورده، بدء سند کرده و در مشیخه سند نیاورده. آیا اون سند کافی است یا نه؟ ادعای ما این است که ظاهر کلام شیخ طوی در اخرش مشیخه این است که همان سند، سند به کتاب است. من از کتابش نقل کردم. ما به این ظاهر اخذ میکنیم مگر قرینه بر خلاف باشد. مثل سائر موارد. ما به این ظاهر که گفته که و ما رویت عن علی بن ابی حمزه فقد رویته عن ابی المفضل عن فلان... میگوییم ظاهرش همین است اون سندی که در فهرست نقل کرده سند کتابی است که از علی بن حمزه به او رسیده و روایت از ارسال خارج میشود.
بعد باید برویم اون سند را بررسی کنیم که اون سند درست است یا نه، یک وقت دیگری بحث خواهیم کرد چون اینجا ثمری ندارد. ابی مفضل و ابن بتّه را میشود درست کرد یا نه، مرحوم اقای خویی گفته نمیشود. ما میگوییم لا باس بهما. چنانچه خود علی بن حمزه محل کلام است که ایا میشود به روایتش اخذ کرد یا نه، هم در حقش کذاب امده و هم ادم خوب آمده، ما به این نتیجه رسیدم که به روایات علی بن حمزه میشود عمل کرد. خیلی روایت نقل کرده اند محمدین ثلاث از علی بن ابی حمزه. فقط الان یک اشاره کنیم و بعد بحث میکنیم. فوقش این است که اونهایی که گفته اند کذاب است وضاع است میگوییم اون مال زمان وقفش است. این همه بزرگان از او روایت نقل کرده اند میگوییم مال زمان استقامتش است. بعد نسبت به این روایت شک میکنیم که زمان استقامت است یا نه با کمک گرفتن از استصحاب دوران استقامت این روایت را تصحیح میکنیم. این به جای خودش. بحث طویلی است.
مشکل دلالی روایت علی بن ابی حمزه
خب روایت ابی حمزه و لو از جهت سندی درست کنیم از نظر دلالی مشکل دارد. بعضی گفتند ما نیازی به روایت علی بن ابن حمزه نداریم تا بگویید سند ناتمام است. همان روایت طویله زراره در افعال الصلاة هم برای ما کافی است. در اون روایت صحیحه زراره نه مشکل سندی دارد نه این مشکل دلالی که شما مطرح کردید.
اون فقره ای که فرمود در صحیحه زراره باب افعال صلات فرمود که: وَ لَا تَجْعَلْهُمَا بَيْنَ يَدَيْ رُكْبَتَيْكَ موازی قرار نده. وَ لَكِنْ تُحَرِّفُهُمَا عَنْ ذَلِكَ شَيْئاً مقداری فاصله بنداز. موازی رکبتینت نباشد. قبل هم گفته بود جلو وجهت هم نیاور. نه نزدیک وجهت و نه بیار نزدیک رکبه باشد. جناج برای خودت درست کن. این جوری باشد. میرسیم در مستحبات سجده. تا اینجا گیر ندارد. وَ ابْسُطْهُمَا عَلَى الْأَرْضِ بَسْطاً وَ اقْبِضْهُمَا إِلَيْكَ قَبْضاً وَ إِنْ كَانَ تَحْتَهُمَا ثَوْبٌ فَلَا يَضُرُّكَ
معنای این جمله چیست محل اختلاف شده. نگاه کنید بحار و حدائق وجوهی ذکر کردند. خیلی مهم نیست. ما در ذهنمان این است و ابسطهما... این وابسطهما همان بیان همان حرف قبل است. همین که میفرمود نیاور جلوی وجهت. موازی رکبته ات هم قرار نده. همین را میگوید منحرفش کن. همین را میگوید وابسطهما.... بعد هم که میگوید وابسطهما باز خیلی گشادش نکنی. و اقبضهما... وقت سجده کردن این را تجربه کنید. خیلی بازش کنیم این از اختیار خودمان کأنّ خارجش کردیم و کنترلش نکردیم، قبضش نکردیم. خیلی بیاوریم جلو بستیمش. بازش کن کم بازش کن. این معنایش است. ما معنایی که برای این حدیث رسیدیم این است. مقداری بازش کن و اقبضهما. نه که بازش کنی ها! دستتهایت ببری این طرف اون طرف. با تجنیح سازگاری ندارد. همان تجنیح را دارد بیان میکند. حالا نگاه کنید. معانی دیگری هم براش ذکر کردند.
سوال:؟؟
جواب: واقبضهما... اینها همان تجنیح را بیان میکند. مستحب تجنیح است. بال قرار دادن. بال قرار دادن به همین است جلوی صورتت نیاوری. یک کم کنار ببری. موازی رکبه قرار ندهی.
ملاحظه کنید این چیز مهمی نیست. مهم این است که این روایت هم سندش تمام است مشکلی سندی روایت علی بن ابی حمزه را ندارد ولی چون حالا یک بیان دیگری میاوریم: چون همان بیان جناح قرار دادن است و همان را دارد بازش میکند اون جناح قرار دادن مستحب است این هم مستحب است. مضافا که صدرش مستحبات است ذیلش مستحبات است. خود لسان و ابسطهما علی الارض بسطا... این جور چیزها با وجوب سازگاری ندارد. ما به صحیحه زراره نمیتوانیم تسمک کنیم که سعه لازم است. دلیلی بر وجوب سعه نداریم.
دلیل عدم ذکر سند در روایت عیاشی
میماند، اطلاقات هم که ناتمام شد. میماند روایت عیاشی که رفقا فرستادند اتکای به حافظه بود که گفتیم خود عیاشی، نه، اقای خویی گفته خود اون ناسخ و اونی که استنساخ کرده، خود مستنسخ گفته من سندها را نیاوردم علتش هم این بوده که از کسی اجازه نگرفتم. استادی که مثلا. ولی اگر پیدا بشود کسی اجازه بگیرم سندها را بعد نقل میکنم. مثل این که حالا یا غفلت کرده یا استادی پیدا نکرده که از اون سماع کند و بتواند انها را مسندا نقل کند دیگه سندها را نقل نکرده. چرا نقل نکرده موفق نشده نمیدانیم. ولی یک عذری اورده که چرا من سند ها را نقل نمیکنم. باید با اجازه باشد. حداقلش باید با اجازه باشد که بگویم روی فلان عن فلان... عن ابی عبد الله، باید اجازه بدهد که من این جور نقل کنم. من اجازه ندارم چطوری بگویم عن فلان! به خاطر این که اجازه نداشته نقل نکرده.
در هر حال، خوب است مقدمه اش را نگاه کنید مطالعه کنید اون مستنسخ سندها را نیاورده و خودش هم متوجه بوده که یک نقصی است منتها مبرر برای خودش اورده علتش این است که من اجازه نداشتم که اینها را نقل کنم. خب مهم نیست.
در هر حال سند ندارد و اما از نظر دلالی هم، دلالت ندارد که مطلق کافی است. بلکه ظاهرش این است که مقدار راحه. اگر راحه مساجد لله است ظاهرش همه اش است. همه راحه را باید بگذارم بر زمین. این موید قول کسانی است که میگویند که خلاف مشهور، میگویند مقدار اصبع کافی نیست. مقدار کمی از راحه کافی نیست. درست است اصبع را نفی میکند ولی عدم استیعاب را به نحو مطلق ثابت نمیکند. از این روایت نمیفهمیم که حالا مجرد انگشتش را این جوری گذاشت کافی باشد. بلکه به عکس یعنی کافی نیست. این راحه مساجد است پس باید راحه باشد. از نظر دلالی فی الجمله دلالت میکند بر استیعاب میکند و بالجمله نفی استیعاب نمیکند. حالا اون سندش ناتمام است کاریش نمیتوان کرد.
تحصل الی هنا: اطلاقات قول مشهور ناتمام شد. روایت صحیحه زراره به فهم اقای همدانی ناتمام شد. دلالت بر خلافش، مانع، روایت علی بن ابی حمزه ناتمام شد. صحیحه زراره ناتمام شد. هم مانع ناتمام است و هم مقتضی ناتمام است.
مقتضای اصل عملی در مساله
در نتیجه نوبت به شک میرسد. شک داریم که آیا استیعاب لازم است یا نه مقداری کافی است؟ آیا جامع که هر مقدار، یا نه مستوعبا، همه؟ خب اگر شک کردیم که جامع واجب است یا همه واجب است، داخل بحث اصولی میشود. جامع واجب باشد کأنّ تخییر است. خصوص همه واجب باشد استیعاب، تعیین است. در دوران امر بین تعیین و تخییر علی المبنا. ما که برائتی هستیم میگوییم فتوای مشهور به اصل عملی تمام است.
و لکن این که در سجده، السجود علی سبعه اعظم یکیش کفان است. کفان و لو به یک اصبع، نه، یک اصبع را، ما که گفتیم کفان یعنی راحه. نه. حتی اگر نگویید راحه. بگویید کف کل این است، خیلی بعید است که کفانی که واجب شده باشد یک اصبع هم کافی باشد. بلکه بالاتر، کفان و لو از نظر لغوی کل کف دست. ولی وقتی میگویند دو کف را بگذار فقط انگشت را بگذاریم که سید میگوید این هم مشکل است. فوقش این است که حالا تمام کف هم نگذاشت مثلا اینجا را گذاشت. اشکال ندارد.
سوال:؟؟
جواب: اینها موردی است. سخت است. الان یک انگشت بگذارد مردم میگویند کف را گذاشت؟!
سوال:؟؟؟
جواب: میخواهیم مسمی را بگوییم تا کجا است. ما هم میگوییم مسمی است.
بله تمام کف لازم نیست. مسمای کف همین ته آن را بگذارد بعید نیست. اصل عملی. دلیل نداریم. تمام راحه نباشد. اما فقط انگشتان باشد!! نمیتواند.
سوال:؟؟؟؟
جواب: اون را گذاشتیم کنار. اون سند نداشت. اون وقتی رسیدیم داریم میگوییم اینها سند نداشت. دلالت نداشت. روایات را کنار گذاشتیم. حالا ما هستیم و اصل عملی. میخواهیم اصل عملی جاری کنیم. اصل عملی میتوانی جاری کنی حتی به اندازه انگشت؟ ما حرفمان این است که اطمینان است. نوبت به اصل عملی نمیرسد. اطمینان داریم یک انگشت کافی نیست.
سوال:؟؟
جواب: بله ولی میگویم کف را بگذار اینها عرفی نیست یعنی یک انگشت!!! مردم این را اتصال نمیدانند.
سوال:؟؟
جواب: پیشانی را میگذارد دیگه. فرق است بین پیشانی و دست.
دیگه اینها بند به این است کفان انصراف دارد از یک انگشت. نه. از تمام انگشتان انصراف دارد. بله، شما بگو مقداری از کف و مقداری از انگشتان اشکالی ندارد. مقداری از کف فقط اشکال ندارد. اجمال دارد. همین اجمالش کافی است برای اصل عملی ها! ما ادعای ظهور نمیکنیم. یک قدر متیقنی از روایات ادعا میکنیم که مجرای اصل عملی نیست. یک انگشت مراد نیست از کفان. پیامبر فرموده السجود علی سبعه اعظم یعنی یکیش کفان و حتی یک انگشت باشد بابا اینها...!
سوال:؟؟
جواب: اون جبهه گفته و صدق میکند. امام هم نمیفرمود جبهه صدق میکند. جبهه را بر زمین گذاشتم دیگه. اما کف را بر زمین گذاشتن با یک انگشت.
سوال:؟؟؟
جواب: بله. جبهه را بر زمین گذاشت دیگه. اما یک انگشت را گذاشتم کف را گذاشتم؟ این بستگی دارد.
تعلیقه اش مشکل است. چطور تعلیقه بزنیم. بگوییم معیار ما یصدق علی وضع الکف. روشن نیست. ولی اطمینان داریم بعضی از مسماهایی که سید گفته اینها را اطمینان داریم که مراد نیست.
سوال:؟؟
جواب: اشکالی ندارد باز اون هم قابل تحمل است. ولی راحه، کفت دست. خب بگذریم.
سوال:؟؟
جواب: اینها غیر متعارف است. ما گیر داریم. ولی کف را گذاشته. این جور گذاشتن غیر عادی است و غیر متعارف را نمیگیرد.
کلام مرحوم اقای خویی در لزوم استیعاب وضع الکفین
سید فرمود لا يجب استيعاب باطن الكفين أو ظاهرهما، بل يكفي المسمى ولو بالاصابع فقط أو بعضها باز به اصابع تنها بود قابل تحمل بود خیلی دور از ذهن نیست. و لو بعض دیگه خیلی سخت است. اقای خویی اینجا و لو به اصابع را گیر کرده.
خب مرحوم اقای خویی که استیعابی است صوتش نیست ما گوش بکنیم ولی فتوا نداده به استیعاب. هیچ جا فتوایش به استیعاب پیدا نشد. در منهاج نه در مسائل منتخبه. اینجا هم تعلیقه نزده لا یجب... به این تعلیقه نزده. ولی یک عبارتی دارد که نص در لزوم استیعاب است حالا این را گفته یا مقرر نتیجه گرفته روشن نیست. ما صوت این مساله را پیدا نکردیم بعضی میگویند اصلا صوت این قسمت نیست. ما پیدا نکردیم ولی این عبارت تصریح کرده فرموده که نعم المنصرف الیه انما هو استیعاب العرفی، کجایش بود که گفت، شاگرد؟؟؟؟ استاد: اون که تردد است. شاگرد؟؟؟؟ استاد: بالاتر از او. الاقوی. یک جا گفت احوط لو لم یکن اقوی. یک جا هم گفته اقوی. شاگرد:؟؟؟؟ استاد: گفت اطلاق نیست. انصراف را بعضی جاها ادعا کرده. مهم این بود که گفت اطلاق ندارد. بعضی جاها انصراف را گفت به استیعاب عرفی. ولی در انصاف. یک جایی است که خیلی مهم است. در انصاف میگوید احوط است. اشکال ندارد بگوییم اون احوطی که تعلیقه زده مال همه است. قابل حمل است.
صفحه 124 میگوید: فالانصاف ان تردد العلامه فی محله اذ المقتضی تام و المانع مفقود فمراعاة استیعاب العرفی لو لم یکن اقوی فلا ریب انه احوط. خود این عبارت فتوا است یا احتیاط است، از ایشان سوال شده. گفته این فتوا است. خلاف ظاهر است ها! ولی خود ایشان ازشان که سوال کردند لو لم یکن اقوی گفته فتوا است. بعد هم اخر بحثش که میرسید همین عبارت را دارد که ما دنبال این بودیم. اخرین عبارتش که بعد از اینکه مویدات را میاورد نتیجه میگیرد که فظهر ان الاقوی عدم الاکتفا بالراحه بل اللازم مراعاة استیعاب العرفی فی الکف کما مر. فلو وضع نصف تمام کفه طولا او عرضا لم یکن مجزیا.
خب عدم استیعابی ها دلیل ندارند. استیعاب هم دلیل روایی ندارد. دلیل روایی که همین روایت ابی بصیر بود اونها ناتمام شد. به چه دلیل استیعابی ها میگویند استیعاب؟ انصراف است. ما در این انصراف گیر داریم که کفان به تمام کف این هم روشن نیست. اما تا یک جایش گیر داریم. یک جایش گیر نداریم. کلام تتمه دارد.